از آن فیلمهایی نبود که جز لیست معرفیشدگان سایتهای سینما باشد، فیلمهای پرحاشیه و پر زرق و برق! نه! از آن فیلمهایی است که یک عاشق سینما به من معرفی کرد. فیلمی که با جستوجو به دست میآید. یک عاشقانهی پر از ظرافت. یک اثر که هنرمندانه قلبت را میفشارد. ژانری که در آن فرانسویها بیرقیبند. فیلمهایی که عشق را یک حماسه میدانند. نه بخشی از زندگی بلکه دقیقا خود زندگی!

کارگردان: Patrice Leconte
نویسنده: Claude Klotz, Patrice Leconte
بازیگران: Jean Rochefort, Anna Galiena, Roland Bertin
خلاصه داستان: “آنتونی” دوازده ساله عمیقا عاشق یک آرایشگر خوشگذرن است،تجربه ای که هیچگاه فراموش نمی کند.بعدها در زندگی اش او تلاش می کند این احساس را به همراه “ماتیلد” زنی که ازدواج کرده به دست بیاورد…
از نام فیلم مشخص است که شخصیت اصلی کیست. ماجرا هم مشخص است. مرد در کودکی تصمیم خود را گرفته. قلبش در یک آرایشگاه تندتر تپیده و حس عشق و شهوت را همزمان آنجا تجربه کرده. روی میز شام به پدر نمیگوید میخواهم با فلانی ازدواج کنم، بلکه میگوید میخواهم با یک آرایشگر ازدواج کنم. بیشتر دقایق فیلم هم در آرایشگاه رقم میخورد. توصیه میشود اگر فیلم را ندیدهاید بعد از دیدن فیلم ادامهی یادداشت را بخوانید.
طبق نظریهی عصبشناسان برجسته، خاطرات، تشکیل یک شبکه عصبی میدهند و در آینده اگر اتفاقی رخ دهد که با یکی از نورونهای آن شبکه مرتبط باشد باعث فعال شدن آن شبکه میشود. مرد در کودکی واژههای عشق، زن زیبا، آرایشگر، حس خوب، را در یک خاطرهی مشترک تجربه کرده. برای همین سالها بعد از مجرد ماندن دوباره با یک زن زیبا و جوان و البته آرایشگر رو به رو میشود و خاطرهی دوران کودکیاش فعال میشود و همان حس و حال آتشین برمیگردد. با زن جوان رو به رو میشود و تقاضای ازدواج میکند.

از اینجا به بعد ماجرا کمی مرموز میشود. مرد بعد از تقاضای ازدواج دوباره به آرایشگاه میرود و متوجه میشود که زن رفتار سردی با او دارد طوری که انگار او را نمیشناسد. رفتاری کهگویا تعمدی است. اما بعد به ناگاه پیشنهاد ازدواج مرد را میپذیرد و یک عاشقانهی فرانسوی شروع میشود. ممکن است ازین لحظه به بعد همهاش رویای مرد باشد. در ادامه هم در یکی از سکانسهای عاشقانهای که با زن دارد، از پشت شیشهی آرایشگاه، کودکی خود را میبیند که ممکن است بیانگر این حقیقت باشد که همهی این اتفاقات برای مرد رویاست. آرایشگاه، قلمرو سرزمین عاشقانهی اوست که گویی در خیال، فاتحِ آن شده. هیچ اطلاعی از شغل و زندگی مرد نداریم. فقط کنار زن در سرزمین عاشقانهاش، آرایشگاه، به تماشا مشغول است. کاری جز تماشای معشوقهاش و شادکردن او ندارد. خارج از آرایشگاه، مرد و زن به ملاقات دوست مرد در خانهی سالمندان رفته و همانجاست که زن که از پیر شدن میترسد با دیدن آن تصاویر روحش آشفته میشود. همان آشفتگی، جرقهی آن تصمیم هولناک را در ذهن زن بیدار میکند. آیا پیری قرار است همهی زیباییها را از ما بگیرد؟ جایی سوال جالبی خواندم:((این جوانی است که ما را هدر میدهد یا ما جوانی را)). آیا همه نیروی خود را از اینکه مبادا جوانیِ ما به هدر رود تباه نمیکنیم؟ آیا از ترس خدشهدار شدنِ جوانی، خود جوانی را نابود نمیکنیم؟

مشخص نیست که راوی که خود مرد است این اتفاقات را برای چه کسی تعریف میکند؟ تمام جزئیات از کودکی تا به این لحظه!
شاید بپرسید اگر ازدواج با زن از خیالات مرد است چرا منجر به پایان تلخ شد؟ حقیقت این است که اگر از کسانی که عادت دارند در رویا به سربرند و در جهان خیالی زندگی کنند؛بپرسید خواهید دید که در رویا هم نمیتوانند خوشبختی را بپذیرند. به پایان فیلم دقت کنید. آرایشگاه پابرجاست و با جملهی:((آرایشگر برمیگرده)) به پایان میرسد و مشتری ژورنال روی میز را برمیدارد و منتظر میماند. انگار که مرد پایانی برای زندگی خیالی خود متصور نمیشود. هیچ کس نمیداند سرانجام خیال چه خواهد شد.
چه رویا و چه واقعیت، مرد آرایشگاه را ترک نمیکند، تخلیه و تعطیل و یا ویران نمیکند. آرایشگاه حریم عاشقانهی اوست، میدان را ترک نمیکند.

