
بسیاری نمیدانند که وقتی حرکت میکنند دشمن پیش قراول آنهاست. صدایی که به آنها فرمان میدهد صدای دشمن است. آنکه از دشمن سخن میگوید، خود، دشمن است. (برشت)
تماشای فیلم The Green Inferno (جهنم سبز) بر همه واجب است. مردمی که عاشق ساختنِ قهرمان هستند. هر روز یک قهرمان قرار است دنیای آنها را تغییر دهد. قهرمانهایی که اغلب سلبریتی مآب و تو خالی هستند و بین همین مردم هم، عمر کمی دارند. چرا؟ چون واقعی نیستند.
کارگردان: Eli Roth
نویسنده: Eli Roth, Guillermo Amoedo
بازیگران: Lorenza Izzo, Ariel Levy, Aaron Burns
خلاصه داستان: گروهی از محققان و دانشجویان به آمازون می روند تا جنگلها را نجات دهند اما ناگهان اسیر و گرفتار قبایلی عجیب می شوند که وحشی و آدم خوارند …
برشت جملهای دارد بسیار کوبنده: ((بیچاره ملتی که به قهرمان احتیاج دارد)).
فیلم جهنم سبز (The Green Inferno) نشان میدهد که قهرمانهای سیاسیِ مردم در پس پرده دقیقا همدست کسانی هستند که به ظاهر علیه آنها مبارزه میکنند.
پسر گروه را با شعارهای محیط زیستی دور خود جمع کرده درحالیکه برای افرادی کار میکند که مخرب جنگلها و طبیعت هستند.
حتی وقتی با بدبیاری میمیرد، جامعه به عنوان یک قهرمان از او یاد میکند.
جملهی معروفی هست که میگوید “به گوینده توجه نکن بنگر ببین چه میگوید. “
اگر به جای افراد، کلام آنها را تجزیه تحلیل میکردیم و از اندیشهها قهرمان میساختیم نه از افراد، به این سادگی مورد تمسخر دشمنانمان قرار نمیگرفتیم. کافیست ببینی عملکرد افراد در نهایت به نفع چه کسانی است. آنگاه میفهمی که در حقیقت در گدام جبهه خدمت میکنند. خیلی از کسانی که قهرمان مردم هستند در دل به سادگی مردم میخندند. دقیقا از همان جایی پول میگیرند که با آنها در ظاهر مخالفت میکنند.

جملهای هست که همیشه به شوخی به رانندگان تاکسی نسبت میدهند:((کار خودشونه!)). جالب اینجاست که این فقط نظر رانندگان تاکسی نیست بلکه حرف بسیاری از جامعهشناسان مطرح و معتبر جهانی است. “وقتی مردم کاری نمیکنند همه چیز کار خودشونه!” اما تفاوت این دو گروه در این است که جامعهشناسانِ فرهیخته و باهوش و البته مستقل میدانند که آنها دقیقا چه کاری انجام میدهند اما مردم عامی فقط در توهم این دانایی هستند.
کارگردانِ فیلم در ساخت فیلمهای متفاوت، قدرتمند است. نقد فیلم knock knock هم که در همین سایت منتشر شد با استقبال زیادی روبهرو شد. گرچه با خواندن کامنتها متوجه شدم با قلم حقیر خود نتوانستم آنچه به دنبالش بودهام را بیان کنم. به هر حال جدای از نقدها، همیشه خودِ فیلم به عنوان یک اثر هنری مستقل موجود است و همیشه با رجوع به آن میتوان آزادنه برداشت خود را از فیلم داشت.
در هر دو فیلم کارگردان از همسر خود به عنوان نقشِ اصلی استفاده میکند.بسیاری معتقدند این کار نوعی صرفهجویی در هزینه است اما به عقیدهی من بدون در نظر گرفتن نسبتش با کارگردان، این دختر عالی میدرخشد. یک بازی پرشور که حرارت خاصی به فیلم میدهد.
جزیره آدمخوارها
چیز عجیبی نیست. به همان سادگی که خیلی از جنایات برای تو عادی میشود خوردن گوشت آدم هم برای تو کمکم عادی میشود. وقتی میبینیم آدمهایی از جامعهی متمدن و انسانی به چه سادگی محل زندگی این قبایل را نابود میکنند و به حقوق آنها کوچکترین احترامی نمیگذراند؛ متوجه میشویم که آنها هم خیلی فرقی با آدمخوارهای جنگلی ندارند. تنها تفاوتشان این است که مستقیم گوشت آدم را نمیخورند. بلکه گوشت او را له کرده تبدیل به پول میکنند. کلامِ مسیح را خطاب به حواریون به خاطر دارید؟ بخوریدش این گوشتِ من است
خیلی از جوامع که با گیاهخواری خودنمایی میکنند در واقع فراموش کردهاند”پولی که با آن سبزیجات میخری، از گوشت هزاران کارگر به دست آمده. اگر گوشت حیوانات را نمیخوری گوشت آدم هم نخور”
احساسات
دختر با سازی فلوت مانند در گردنش، خود را از بند آدمخوارها نجات میدهد و این نشاندهندهی این است که اگر به جای دشمنی و نبرد، با دست دوستی و احساسات انسانی سراغ این قبایل میرفتیم؛ حتی این گروه وحشتناک هم دست ما را میفشردند.
پایانبندی
دختر بعد از تماشای جنایت از سوی هموطنانش دلیلی نمیبیند که قبیلهی آدمخوارها را تخریب کند و حاضر به بدگویی از آنها نیست. او حالا میداند آدمخوارها بغل گوش او هستند. همانهایی که هر روز در خیابان کنارشان قدم میزند!



