گیرمو دل تورو فیلمساز مکزیکی نام خودش را تا ابد در میان سینما دوستان جاودانه کرد، آن هم با مهمترین اثر اش، اثری ساختارشکن که در آن با کودکی میان دو دنیای فانتزی و واقعی سفر میکند. گاهی وقتها ما را می ترساند و گاهی وقتها اشک را از چشمانمان جاری میکند. اثری که سینمای فانتزی و رئالیسم جادویی بعد از خودش را دگرگون کرد! اثری شاهکار به نام Pan’s Labyrinth (هزارتوی پن)! با نقد این اثر همراه سینما مدرن باشید.

کارگردان: Guillermo del Toro
نویسنده: Guillermo del Toro
بازیگران: Ivana Baquero, Sergi López, Maribel Verdú
خلاصه داستان: اوفلیا با مادر باردار و ناپدریاش در اسپانیا زندگی میکند. او روزی حشرهای شبیه یک پری میبیند که او را به یک هزارتوی اسرارآمیز هدایت میکند که به دنیای زیرزمینی ختم میشود و…
داستان در نگاه اول به شدت ساده به نظر می رسد، دختری به نام اُفیلیا که عاشق کتاب های داستانی و فانتزی است، به همراه مادر حامله اش به اردوگاه کاپیتانی می رود که از دارو دسته ژنرال فرانکو فاشیست است و می خواهد پارتیزان های اسپانیایی را که در کوهستان سنگر گرفته اند را نابود کند.
اُفیلیا ( با بازی فراموش نشدنی ایوانا باکرو) دختر تنهایی ست که هم بازی ندارد و تنها دوستانش کتاب هایش هستند. از همان دقایق نخست فیلم اُفیلیا سعی دارد دنیای خیالی خودش را بسازد، با حشره ای هم کلام میشود و ادعا دارد که او پری است. اما وقتی که اُفیلیا به اردوگاه می رسد و با کاپیتان دست میدهد می فهمد که جریان از چه قرار است! و صد البته که اینجا جای بچه ها نیست!

رفته رفته اوضاع وخیم تر میشود و اُفیلیا تنهاتر! پس اُفیلیا برای فرار از دنیای رئالیسم و به شدت واقع گرایانه به خیالات خود پناه میبرد! او در دنیای خود یک پرنسس گمشده است. با یک فان (موجودی افسانه ای که نیم تنه انسان دارد و نیم تنه بز) ملاقات میکند و او پیش پای او سه مرحله میگذارد تا بتواند پیش پدرش که پادشاه است برگردد. وقتی که اُفیلیا دنیای مخصوص خودش را میسازد صدای جیر جیر خانه که مادرش می گفت کار باد است به موجودی ترسناک تبدیل میشود که زیر خانه زندگی میکند و کارش کشتن بچه هاست! موجودی که به راستی ترسناک است! (بنده معنای تعلیق را در سکانس دنبال کردن هیولا درک کردم)

گیرمو دل تورو در کل طول فیلم Pan’s Labyrinth (هزارتوی پن) با ذهن مخاطب بازی میکند، گویی که اتفاقاتی که برای اُفیلیا می افتد واقعی است. مادرش با جادویی که فان به او داده بود رو به بهبود می رود و حالش تقریبا خوب میشود البته تا وقتی کاپیتان آن را بر میدارد! اما باز هم کارگردان سعی میکند بین دنیای واقعی و فانتزی تمایز قائل شود تا اینکه در صحنه ی پایانی از همه چیز پرده برداری کند. اما نوشتن از گیرمو دل تورو کافی نیست! او در خلق هزار توی پن سنگ تمام گذاشته! گریم های سنگین و فوق العاده، طراحی صحنه کم نظیر، استفاده بسیار کم از پرده سبز و آن موسیقی متن تکرار نشدنی و در آخر فروش ۸۳ میلیونی با بودجه۱۹ میلیونی!

اما برگردیم به فیلم، کاپیتان که خود گذشته ی نامعلومی دارد و همش سعی دارد تا آن گذشته را مخفی نگه دارد، او تمام چیزی است که فاشیست ها می خواهند، همان چیزی که دکتر با یک دیالوگ آن را آشکار کرد… کاپیتان به دکتر گفت: چرا به دستوری که دادم عمل نکردی؟ دکتر گفت: مردهایی مثل تو بی چون و چرا از هر دستوری پیروی میکنند!
و در کل فیلم هزارتوی پن همیشه این سوال پیش می آید که کدام دنیا ترسناک تر است؟ دنیایی که کاپیتان در آن وحشیانه مردم را شکنجه می دهد و می کشد یا دنیای اُفیلیا که پُر است از موجودات عجیب و غریب و هیولا های ترسناک؟ اصلا به راستی کدام هیولا است؟ کاپیتان یا هیولای زیر خانه؟ اصلا فرقی باهم دارند! به هر حال هرچه باشد هر دو کودک کشند!

فیلم Pan’s Labyrinth (هزارتوی پن) همان گونه که غمگین شروع میشود غمگین هم تمام میشود! کاپیتان در صحنه ی آشکار سازی واقعیت (اینکه همه ی اینها خیالات اُفیلیا است) اُفیلیا را میکشد!
اُفیلیا باز هم در این شرایط نمی خواهد به دنیای واقعی برگردد و در دنیای خیالی خودش غرق میشود! شاید خیالات تنها راه نجات از دنیای رو به زوال باشد!

