گاهی در دنیای سینما گفته میشود که هنرمندان نباید سراغ «پروژه رؤیایی» خود بروند، چون نتیجه هیچوقت آنطور که در خیالشان بوده از آب درنمیآید و در نهایت، هم خودشان ناامید میشوند و هم تماشاگرانشان. اما گیرمو دل تورو با فیلم تازهاش، Frankenstein 2025، نشان میدهد که این حرف همیشه درست نیست. او با این اثر، یکی از رؤیاهای قدیمیاش را به شکلی باشکوه زنده کرده و به همه ثابت میکند که هنوز هم میتوان از داستانی کلاسیک، فیلمی نو، پرشور و تأثیرگذار ساخت.
این نسخهی مدرن از «فرانکنشتاین» با اینکه در قرن بیستویکم ساخته شده، ریشههایش را در قرن نوزدهم نگه داشته است. داستان در سال ۱۸۵۷ اتفاق میافتد؛ سالها پس از مرگ مری شلی، نویسندهی اصلی رمان. دل تورو با این انتخاب هوشمندانه، فیلم را در دل دوران ویکتوریایی قرار میدهد تا از فضای تاریک و پرجزئیات آن زمان استفاده کند. در این دوران است که ویکتور فرانکنشتاین (با بازی درخشان اسکار آیزک) به عنوان دانشمندی جاهطلب و رؤیاپرداز، میتواند از نیروی برق برای خلق موجودی زنده بهره بگیرد؛ موجودی که قرار است هم تجسم علم باشد و هم مظهر گناه انسان در برابر خدا.

اما دل تورو فقط به بازسازی داستان بسنده نکرده. او از همان سکانسهای آغازین که در سرمای قطب شمال رخ میدهد، فیلم را در مسیر تازهای قرار میدهد. جایی که «خالق» و «مخلوق» جای شکار و شکارچی را با هم عوض کردهاند. نتیجه، فیلمی است که هم ترسناک و دلهرهآور است و هم به شکل عجیبی احساساتی و اندوهبار. دل تورو موفق میشود عمق انسانیای را که جیمز وِیل در نسخههای کلاسیک دهه ۱۹۳۰ نشان داده بود، گسترش دهد و به سطحی تازه برساند.
در طول فیلم، نشانههایی از آثار کلاسیک فرانکنشتاین و حتی فیلمهای شرکت «همر» به چشم میخورد، اما دل تورو هیچوقت در دام تقلید نمیافتد. او بهجای ادای دین سطحی، با تمام وجود به داستان ایمان دارد و تلاش میکند لایههای فلسفی و معنوی آن را بیرون بکشد.

جیکوب الوردی در نقش هیولا، ترکیبی از قدرت و شکنندگی را به نمایش میگذارد. او موجودی است که از سوی «خدای انسانیاش» شکنجه میشود، موجودی که در رنج مطلق به دنیا میآید. اما وقتی به درک و آگاهی میرسد، عذاب واقعیاش آغاز میشود: درک این حقیقت که او نه انسان است و نه حیوان، بلکه «هیولایی» است که هیچجا به او تعلق ندارد. صحنهای که او موشی را با مهربانی در دست میگیرد، یکی از احساسیترین لحظات فیلم است؛ تصویری از معصومیت در دل تاریکی.
در مقابل، اسکار آیزک چهرهای وسواسی و پرشور از ویکتور فرانکنشتاین میسازد. دانشمندی که فقط دنبال علم نیست، بلکه تشنهی اثبات خودش به خانواده و جامعه است. او میخواهد مرگ را شکست دهد و زندگی جاودانه خلق کند، بیآنکه به اخلاق یا پیامدهای کارش فکر کند. درست به همین دلیل است که مری شلی در رمانش عنوان فرعی «یا پرومته مدرن» را برگزیده بود. آیزک گاهی به مرز جنون میرسد، اما هرگز به کاریکاتور دانشمند دیوانه تبدیل نمیشود؛ او انسانی است پر از تضاد، که در مسیر جاهطلبیاش به نابودی نزدیک میشود.

کریستف والتس نیز در یکی از بازیهای متفاوتش، نقش استاد و راهنمای ویکتور را بازی میکند؛ شخصیتی که پشت مهربانیاش نیتهای پنهانی دارد. میا گاث هم در نقش نامزد خواهرزادهی ویکتور، بار دیگر استعدادش را در خلق کاراکترهای مرموز و تیره نشان میدهد.
از نظر بصری، Frankenstein یکی از خیرهکنندهترین آثار دل تورو است. طراحی صحنه و لباس (به رهبری «تمارا دِورل» و «کیت هاولی») سرشار از جزئیات و هماهنگیهای چشمنواز است. بدن وصلهپینهشدهی هیولا شبیه پوستهای از صفحات سنگی در حال حرکت است و لباس الیزابت با طرح جزایر سبز، نمادی از جدایی و اتصال درون انسانهاست. ترکیب رنگهای قرمز و سیاه، امضای همیشگی دل تورو، در هر صحنه حس کابوسوار فیلم را تقویت میکند. موسیقی متن الکساندر دسپلا هم با ضرباهنگی مداوم و پرتنش، احساسات فیلم را عمیقتر میسازد.

دل تورو سالها پیش گفته بود: «من همیشه رؤیای ساخت بهترین فرانکنشتاین دنیا را دارم. اما وقتی آن را بسازی، دیگر رؤیا نیست؛ تمام میشود. این، تراژدی فیلمساز است.»
اما حالا که Frankenstein 2025 را ساخته، باید به او گفت: این نه تراژدی، بلکه یک پیروزی بزرگ است. او موفق شده داستانی دو قرنقدیمی را با نگاهی تازه و انسانی زنده کند، و بار دیگر نشان دهد که سینما هنوز هم میتواند رؤیاهای هنرمندان را واقعی کند.






