
Arrival یک فیلم علمی-تخیلی درام آمریکایی به کارگردانی دنی ویلنوو و نویسندگی اریک هیزرر است که اقتباسی از داستان کوتاه داستان زندگی تو به قلم تد چیانگ است. از بازیگران آن میتوان به ایمی آدامز، جرمی رنر، فارست ویتاکر و مایکل استولبارگ اشاره کرد. فیلمبرداری نورسیده از ۷ ژوئن ۲۰۱۵ در مونترآل، کبک آغاز شد و نخستین نمایش آن در ۱ سپتامبر ۲۰۱۶ در طی جشنواره فیلم ونیز بود. این فیلم در تاریخ ۱۱ نوامبر ۲۰۱۶ توسط پارامونت پیکچرز در ایالات متحده اکران شد. نورسیده با استقبال خوب منتقدان همراه بودهاست و تا به حال توانسته امتیاز ۸۱/۱۰۰ را دریافت کند. نورسیده در هشتاد و نهمین دورهٔ جوایز اسکار نامزد هشت جایزهٔ اسکار از جمله بهترین فیلم و بهترین کارگردانی شده بود که در نهایت تنها توانست جایزه اسکار بهترین تدوین صدا را بهدست بیاورد. نورسیده با بودجه ۴۷ میلیون دلاری ساخته شد و توانست در گیشه به فروش ۲۰۴ میلیون دلاری برسد.
نقد فیلم فوقالعاده زیبا و دیدنی Arrival از منظر فلسفی
فیلم بسیار زیبای Arrival که در دهم اکتبر سال 2016 میلادی اکران شد داستانی بسیار هیجانانگیز در مورد اولین ارتباط موجودات فضایی با انسانها را روایت میکند. این فیلم دیدنی علاوه بر جذابیتهای سینمایی خاصی که دارد- که در ادامهی متن به آنها نیز خواهم پرداخت- موضوعات فلسفی مهمی را نیز به تصویر میکشد که دانستن آنها خالی از لطف نیست.
نوشتن در مورد فیلمهای مانند Arrival یا فیلم تحسینشدهی Interstellar بدون لو دادن پایان داستان کار بسیار سختی است. این دو فیلم موفق که بیشباهت به هم نیز نیستند، داستانی انسانی را در قالب یک فیلم علمی-تخیلی در مورد فضا بازگو میکنند و در هر دو فیلم نیز اتفاقات ابتدا و قسمت میانی فیلم تنها زمانی معنی پیدا میکنند که شما اخر فیلم را دیده باشید و از کل داستان مطلع باشید. همچنین، موضوعی که باعث میشود این دو فیلم به فیلمهایی ماندگار بدل شوند این است که حتی بعد از آنکه از پایان فیلم مطلع میشوید باز هم تمایل دارید که چند بار دیگر فیلم را ببینید زیرا پیچیدگیهای ظریفی در فیلم وجود دارد که در بار اول نمیتوان همهی آنها را درک کرد. اگر هنوز فیلم را ندیدهاید پیشنهاد میکنم ابتدا فیلم را دیده و سپس ادامهی این مقاله را بخوانید.
فیلمنامهای این فیلم زیبا اقتباسی است از داستانی به اسم «داستان زندگی تو» نوشتهی تد چیانگ که در سال 1998 منتشر شد. داستان فیلم از جایی شروع میشود که با فرود آمدن تعدادی سفینهی فضایی در نقاط مختلف کرهی زمین در اکثر کشورهای دنیا حالت فوقالعاده اعلام میشود و دولتهایی که یکی از این سفینههای فضایی در محدودهی جغرافیایی آنان فرود آمدهاند سعی میکنند تا با دانشمندان برجستهی خود همکاری کرده و به کمک آنان بتوانند به هدف این ملاقات اولیه پی ببرند. همانطور که از تمامی فیلمهای هالیوودی انتظار میرود، یکی از کشورهایی که درگیر این ماجرا میشود کشور آمریکاست و به همین دلیل سازمانهای امنیتی آمریکا از دو دانشمند برجسته- یک زبانشناس معروف به نام لوییس بنکس و یک فیزیکدان معروف به نام ایان دانلی- تقاضا میکنند تا به آنها در درک هدف این ملاقات کمک کنند.

اما همانطور که از شروع فیلم نیز مشخص است، هدف اصلی فیلم به هیچ وجه موجودات فضایی نیستند و به همین دلیل است که با گذشت تقریبا 30 دقیقه از شروع فیلم حتی شکل این سفینهها نیز به بینندهها نشان داده نمیشود چه برسد به خود موجودات فضایی. شروع فیلم، که با صدای دکتر لوییس بنکس به عنوان راوی نیز همراه است، این موضوع را برای بینندگان مشخص میکند که ما بیشتر از انکه با فیلمی در مورد بیگانگان فرازمینی مواجه باشیم با داستانی انسانی طرف هستیم و به همین دلیل است که ابتدای فیلم قسمتهایی از زندگی شخصی دکتر لوییس بنکس را برای ما مشخص میکند که در آن وی دختر خود را بر اثر یک بیماری نادر از دست داده است.
بعد از اینکه اخبار فرود این سفینهها اعلام میشود، یکی از فرماندهان نیروهای امنیتی آمریکا با لوییس ملاقات میکند و از وی میخواهد که به دولت آمریکا برای ارتباط با این بیگانگان کمک کند. ایان دانلی و لوییس بنکس به محلی که این سفینه در آمریکا فرود امده است منتقل میشوند و اینجاست که این دو دانشمند سعی میکنند تا با استفاده از تجربیات بنکس که یک زبانشناس معروف است با این موجودات فرازمینی ارتباط برقرار کنند.
در بخش میانی فیلم که این دو دانشمند سخت در تلاش برای فهم زبان موجودات فضایی هستند ما به قسمتهای دیگری از زندگی شخصی لوییس بنکس آشنا میشویم و شخصیت وی هرچه بیشتر برای ما مشخص میشود. این بخشهای شخصی که به صورت فلشبک برای بینندگان به تصویر کشیده میشوند نقش بسیار مهمی در درک پیام اصلی فیلم در انتهای ان دارند و بینندگان بعد از دیدن انتهای فیلم به ظرافت مثالزدنی کارگردان در تدوین این صحنهها پی میبرند. اما ابتدا و میانهی فیلم به هیچ وجه داستان اصلی فیلم را بازگو نمیکنند و این پایان فیلم است که به تمامی اتفاقات داستان معنی میبخشد. هرگونه توضیح اضافی در مورد اتفاقات آخر فیلم باعث لو رفتن موضوع اصلی فیلم میشود. به همین دلیل سعی میکنم که در ادامهی این نوشته به بررسی موضوعات فلسفی بپردازم که این فیلم زیبا آنها را به تصویر میکشد و همزمان سعی میکنم که تا آنجا که ممکن است به آخر داستان هیچ اشارهای نکنم.
خطر لو رفتن انتهای فیلم
یکی از اصلیترین پیامهای این فیلم بسیار دیدنی موضوعیست که فیلسوف مشهور آلمانی، فریدریش نیچه، به آن پرداخته است و این موضوع چیزی نیست جز مفهوم Amor fati و یا عشق به سرنوشت. منظور نیچه از این مفهوم توانایی انسانها در کنار آمدن با و حتی خوشحال شدن از از دانستن جزئیات زندگی خود در آینده است به این معنی که انسانها بتوانند با وجود دانستن اینکه چه آیندهای در انتظار آنهاست و اینکه در اینده چه گرفتاریهایی برای انان رخ میدهد باز هم از زندگی لذت ببرند و آن را همانگونه که هست قبول کنند و تلاشی برای تغییر آن نکنند. نیچه برای این موضوع یک ازمایش مطرح میکند و در انتهای آزمایش این سوال اساسی را مطرح میکند که:
اگر شما از تمام جزئیات زندگی خود آگاه باشید و بدانید که توانایی تغییر هیچ قسمتی از آن را ندارید ایا باز هم حاضر خواهید بود که برای بار دومی آن را تحمل کنید؟
اما این آزمایش یا موقعیت فرضی چیست؟ نیچه آن را اینگونه بیان میکند: اگر شبی در تنهایی خود موجودی اهریمنی شما را دنبال کند و به شما بگوید که این زندگی که الان دارید نه یکبار بلکه چندین بار دیگر نیز مجبور به تجربهی ان خواهید شد، اینکه تمامی دردها و رنجهای شما بار دیگر و به همان ترتیب گذشته بر شما نازل خواهد شد، جواب شما چه خواهد بود؟ آیا عصبانی شده و شروع به دادو فریاد و توهین میکنید و یا جواب میدهید «هر چه تو بگویی درست است و من ان را تمام و کمال میپذیرم؟»

نیچه این موضوع را Eternal Return مینامد و در جواب سوال بالا مینویسد: «فرمول من برای انسانهای بزرگ عشق به سرنوشت (amor fati) است. انسان بزرگ کسی است که در مواجهه با موقعیت بالا هیچ قسمتی از زندگی خود را تغییر ندهد نه در اینده و نه در گذشته! انسان بزرگ کسی است که آن زندگی را برای بار دوم نیز همانگونه که هست میپذیرد و حتی دانستن این موضوع را نیز پنهان میکند و عاشق این زندگی دوباره و حتی چندباره میشود. اگرچه که احتمالا نیچه به موضوع eternal return بصورت تحتاللفظی اعتقاد نداشت اما نظر وی در مورد قدردان زندگی و قسمتهای اجباری آن حتی با وجود مشکلات فراوان بودن ایدهایست که فیلم Arrival به زیبایی به تصویر میکشد و شخصیتهای داستان نیز درگیر آن میشوند.
درک مفهوم زمان آنگونه که موجودات فضایی آن را درک میکنند برای انسانهایی که محدود به زمان و مکان هستند کاری تقریبا غیرممکن است. اهمین بخش پایانی فیلم در آن است که اسلحهای که موجودات فضایی در اختیار لوییس قرار میدهند چیزی جز توانایی دیدن زمان بصورت غیرخطی نیست و این موضوعی است که در قسمتهای مختلف فیلم و حتی قبل از اینکه بخش پایانی فیلم شروع میشود نیز در لابهلای مکالمههای شخصیتها قابل درک است. به عنوان مثال، مکالمهی ایان و لوییس را به یاد آورید که در آن لوییس توضیح میدهد که چگونه یادگیری یک زبان جدید شخصیت یک انسان و نگرش وی به دنیا را تغییر میدهد. توانایی لوییس در درک زبان آدم فضاییها که اتفاقا ساختاری دایرهوار و غیرخطی دارد این توانایی را به لوییس میدهد که از فاجعهای جهانی جلوگیری کند هرچند که این توانایی باعث نمیشود که لوییس از فاجعهای شخصی که باعث از هم پاشیدن یک زندگی میشود جلوگیری کند. پایان این فیلم که با یک موسیقی بسیار تاثیرگذار نیز همراه است بینندگان را به فکر فرو خواهد برد و انها را مجبور خواهد کرد که برای بار دوم نیز به تماشای این فیلم زیبا بپردازند. درک اهمیت سکانسهای مختلف فیلم قطعا در دیدن چند بارهی فیلم میسر خواهد شد.
دیدن این فیلم بسیار زیبا را به همه توصیه میکنم.
منبع: وبلاگ آرش رحمانی
نقد فیلم Arrival (ورود)

داستان این گونه آغاز می شود که موجودات بیگانه با سفینهای بیضوی شکل (که شکل ظاهری زبان را هم در ذهن متبادر می کند) وارد زمین شدهاند، شکل و شمایل عجیبی دارند. سوال این است که آنها کیستند؟ چه میخواهند؟ برای گرهگشایی از این معما سراغ زبانشناسی کار کشته میرویم: دکتر «لویس بنکس» (با بازی فوق العاده ایمی آدامز). دکتر بنکس که در همان چند نمای ابتدایی خیلی سریع با فرازهایی از رابطهاش با دخترش به ما معرفی میشود، نماد رمزگشایی از تمام فیلم است. حضور نریشن و تصاویر خیالانگیز، یادآور گذشتهای است. گذشتهای که در قالب خاطره در ذهن باقی مانده است و در شمایل زمان غیرخطی به وسیلهی تصاویر، هستی پیدا کرده است و این شروع مدلی است که تمام ادعای فیلم را در بحث علمیاش به ما نشان میدهد. با این توضیح که تا پیش از نظریه ی جدید درباره ی زمان؛ گذشته، حال و آینده سه حقیقت مجزا بودند. گذشته از میان رفته بود و آینده محقق نشده بود. به این ترتیب علیت رو به عقب هم محال بود و امری در آینده علت چیزی در گذشته نمی توانست باشد. اما بر اساس نظریه انیشتین درباره زمان ،گذشته و آینده هر دو در آن واحد در بعد چهارم موجود هستند. به این ترتیب علیتِ برگشتی هم محال نخواهد بود و امری در آینده می تواند از لحاظ زمانی بر معلول خود تاخر یافته و علت تحقق آن شود. همان طور که در فیلم می بینیم دکتر بنکس یادآوری گذشته و دیدن دخترش را کلیدی برای رمزگشایی زبان هپتاپادها (موجودات هفت پای فضایی) می یابد. گذشته ای که در واقع آینده ای است که در زمان حال بر دکتر بنکس ظاهر می شود.
اما رمزگشایی زبان آنها و چگونگی یافتن الگویی برای ارتباط برقرار کردن، معمای اصلی داستان است. تلاش برای رمزگشایی دنیای متفاوت غریبهها برای ما و دکتر زبان شناس در اتاقکی محصور در سفینه ی بیگانگان آغاز می شود. برای شناخت جهان بینی آنها زبان آنها را باید شناخت. اینجا فیلم در لایه ای دیگر به فرضیه ی ساپیر – ورف اشاره می کند. از دیرباز یکی از مباحث مهم و قدیمی در فلسفه و زبانشناسی شناخت رابطه زبان و تفکر بوده است و بسیاری از فلاسفه سعی بر این داشتند تا دیدی کلی از رابطه ی میان زبان و ذهن انسان را مطرح ساخته و ماهیت عملکرد آن را تبین کنند. این تصور که زبان بر شیوه تفکر و جهان بینی ما تاثیر می گذارد فرضیه ای است که ساپیر و بعد از او ورف –شاگرد او- تبیین کردند و ادعا کردند از آنجا که هر زبان، تصویر متفاوتی از واقعیات جهان خارج به دست می دهد، طبعاً ما نیز جهان را آنچنان درک می کنیم که زبانمان ترسیم می کند. حالا اینجا زبان غریبه هایی را باید تحلیل کنیم که می خواهند تفکرشان را به زمینیان تقدیم کنند و رسم الخطشان تصاویری است پر از جزییات به ظاهر متغیر. فیلم در ادامه و در ظاهر چگونگی کشف و شهود زبان بیگانگان فضایی را نشان می دهد اما نکته اصلی که محوریت فیلم و جهانبینی آن را نمایان می سازد ارتباط خود انسان ها و چرایی و چگونگی آن است. جهانبینی آرمانگرایانه ورود، یک ورود بی خروج به جهان صلح و گفتمان است. درمورد محدوده های شک و ایمان و راه هایی برای رسیدن به امید و آینده. مطمئنا اگر در داستان فیلم ، غنای دراماتیک بیشتری را شاهد بودیم و اگر شیوه برقراری ارتباط زبانی و تصویری دکتر بنکس و موجودات بیگانه هوشمندانه و باور پذیرتر طراحی می شد ، اکنون با فیلمی کم نقص مواجه بودیم که می شد آن را درسطح یک اثر سینمایی فوق العاده قضاوت کرد. با اینحال فیلم ورود از مهم ترین و بهترین آثار سینمایی سال است. چه در قدرت روایت و تصویر سازی و چه در انتقال بی تاکید مفاهیم و مضامین بنیادی و همچنین خلق جهانی بدیع از خود.
منبع: پتریکور






