بررسی کلی سینمای میشائیل هانکه

Michael Haneke - بررسی کلی سینمای میشائیل هانکه

چند روز پیش ، در یکی از شبکه های اجتماعی ، چشمم به جمله ای کوتاه از صفحه ی امین محمدزاده (دبیر ادبیات مجله) خورد که عجیب در ذهنم جای گرفت. نوشته بود : “از بیشتر کتاب ها ، چند نقل قول باقی میماند. چرا از اول نقل قول ها را ننویسیم؟” هرچند این جمله برای استانیسلاو یرسی لخ ، شاعر لهستانی است ، اما اگر امین منتشرش نمیکرد ، شاید به بن بست عجیبی در نوشتن این مقاله میخوردم. چرا که ناگهان با خواندن این نقل قول ، یاد فیلم ها و به خصوص فیلم های میشائیل هانکه افتادم. انگار که از بیشتر فیلم ها نیز چند سکانس باقی میماند که لازم است از اول ، تنها همان سکانس ها را به یاد بیاوریم. دژاوو هایی که ما را به همان دنیای فیلم ها لینک میکنند و قطعا ارزش بار ها و بار ها مرور را دارند.

فکر میکنم خواننده این یادداشت ، هم شناخت کافی از زندگی و سرگذشت میشائیل هانکه داشته باشد ، و هم چندی از آثارش را به تماشا نشسته باشد و هم اینکه قبل از رسیدن به این بخش از مجله ، مطالعه ی نقد های تک به تک فیلم های هانکه را پشت سر گذاشته باشد. پس شاید بازگویی کردن بیوگرافی این فیلمساز و دست به تحلیل بردن فیلم هایش ، هم برای خواننده و هم برای نگارنده تکرار مکررات باشد و قاعدتا بیهوده و خسته کننده خواهد بود. در نتیجه تصمیم گرفتم سکانس هایی را از فیلم های هانکه (از اولین فیلم او تا آخرین اثری که ساخته) جدا کنم ، و پس از زیستی که تا امروز با سینمای هانکه داشته اید ، بعنوان دژاوو هایی خاطره انگیز تقدیمتان کنم تا بررسی کلی سینمای این فیلمساز را ، کمی دور از هیاهوی تخصصی باقی دوستان در مقاله های قبل ، احساسی تر دنبال کنیم. امیدوارم که مورد توجهتان قرار بگیرد.

1. قاره هفتم

برای به یاد آوردن این فیلم ، به نظرم اولین دقایق آن را باید مرور کرد. چیزی که در اولین پلان های فیلم میبینیم ، تنها اشیا و فعالیت هایی هستند که هیچ اثری از چهره ی انسان ها در این پلان ها دیده نمیشود. در ابتدا ، نما هایی از آب و کف فشار قوی روی چراغ و رینگ ماشین. سپس کات به داخل ماشین. اعضای خانواده پشت به دوربین ، بدون حرکت و حرف خاصی نشسته اند و ماشین در کارواش اتوماتیک در حال شسته شدن میباشد. بعد از کات به نمای روبروی ماشین ، دوربین به سمت پوستری تبلیغاتی در کارواش پن میکند. روی پوستر که عکسی است از ساحل استرالیا ، نوشته : به استرالیا خوش آمدید. کنایه آمیز و کمی ترسناک است. البته به شرطی که یک بار قبلا فیلم را دیده باشید.

بعد از سکانس کارواش ، وارد خانه میشویم. ساعت راس شش صبح زنگ میزند و صدای رادیویی که اخباری نه چندان جالب در مورد مسائل بین ایران ، عراق و آمریکا را توضیح میدهد. پارادوکس جالبی در این صحنه بین سکون و آرامش و سرمای این خانه و اخبار جنگ و فجایع جهانی از رادیو به وجود می آید. همچنان خبری از چهره ها نیست ، در ، دیوار ، دستگیره در ، مبل ها و تخت خواب ها اصلی ترین پرسوناژ های این نما ها محسوب میشوند… این ترتیب و نظم قطعا نیازمند یک فاجعه و بی نظمی است که فیلم وعده آنرا به شما میدهد.

the seventh continent - بررسی کلی سینمای میشائیل هانکه

2. ویدیوی بنی

یکی از کوبنده ترین و دردناک ترین سکانس های کارنامه سینمایی هانکه ، کشتن خوک به وسیله آن ابزار عجیب و غریب سلاخی است. چیزی شبیه به اسلحه ، یا منگنه ، که روی کله ی خوک قرار میگیرد و سپس با شوک الکتریکی یا فشنگی مخصوص ، جان خوک را در عرض چند ثانیه میگیرد. کمی تحمل کنید و این سکانس را برای یک بار هم که شده با دقت نگاه کنید.دوربینی که طبق منطق فیلم برای هانکه نیست و برای بنی محسوب میشود ، از تونلی تاریک به حیاط روشن وارد میشود. به محض ورود به این روشنایی ، متوجه ناله های اعتراض آمیز خوک و تسلط انسان ها بر روی این حیوان میشویم. خوک ، به وسیله طنابی که به گردنش بسته شده تحت اختیار انسان هاست. ناله های خوک بلند تر و بلند تر میشود. پدر بنی را میبینیم که استایل کت روی بدن او ، نشان دهنده بیخیالی و عادی بودن این صحنه برای اوست. بنی همچنان مشغول فیلمبرداری است. نمایی بسته از صورت خوک میگیرد که ناامید و مستاصل به انسان ها خیره میشود. اسلحه روی پیشانی خوک قرار میگیرد و پس از چند ثانیه ، با صدایی مهیب ، خوک پخش زمین میشود. چهره ی خوک در این نما استثنایی است. ناچار ، محکوم به قتل است. کاری هم از دستش ساخته نیست. و دوربین بنی به این اتفاق به شدت اشتیاق نشان میدهد. اما این تمام دردناکی این  سکانس را نشان نمیدهد. دردناک بودن این سکانس چند ثانیه بعد است که ویدیو به عقب برمیگردد ، دوباره همان صحنه قتل ، این بار اسلوموشن. خوک دوباره و دوباره با زجر فراوان کشته میشود و ناله میکند. ویدیوی بنی منزجر کننده است …

image w1280 1 - بررسی کلی سینمای میشائیل هانکه

3. ۷۱ قطعه از تاریخ نگاری یک اتفاق

این فیلم اما بر خلاف آنچه که هانکه در دو فیلم قبلی خود به نمایش میگذارد ، فاقد خشونت های تصویری به شکل افراطی و اغراق آمیز است. این بار نه خانه ای خراب میشود و نه قتل و خون و ریورسی در کار است. در هفتاد و یک قطعه … سکانس هایی وجود دارند که از فرط سادگی شما را عذاب میدهند. به طور مثال سکانسی در فیلم هست که پسری جوان مشغول تمرین پینگ پونگ است. ماشینی از آن طرف میز توپ ها را با سرعت زیاد برای او شلیک میکند و پسر با راکتی که در دست دارد توپ های ماشین را جواب میدهد. سرعت بالا و بالا تر میرود و ما چیزی حدود چهار دقیقه خیره به این صحنه ایم. احتمالا کتف شما به جای کاراکتر در صحنه درد خواهد گرفت. یا در جایی دیگر ، پیرمردی با تلفن ، با دختر خود که در کشوری دیگر زندگی میکند ، در حال صحبت است. پیرمرد از تنهایی و کسل کننده بودن زندگی خود میگوید. اما این حس کسل کنندگی به مخاطب نیز القا میشود. چرا که اولا ما اصلا این پیرمرد و دخترش را نمیشناسیم و برایمان اهمیتی ندارد که پیرمرد در این قسمت از فیلم چه میخواهد بگوید. دوما این درد دل های خسته کننده ی پیرمرد طی یک سکانس پلان هشت دقیقه ای به مخاطب تحمیل میشود!! این هم یک نوع خشونت است به هر حال …

71 fragments 02 - بررسی کلی سینمای میشائیل هانکه

4. بازی های مفرح

این فیلم که یکی از محبوب ترین ساخته های هانکه است ، معمولا با سکانسی که یکی از کاراکتر های فیلم به وسیله کنترل تلویزیون ، صحنه را به عقب برمیگرداند شناخته میشود. سکانسی که شوخ طبعیِ عذاب آورش را همچون ماهیت رفتاری کاراکتر های سادیست خود القا میکند. اما بگذارید از این سکانس بگذریم و به قبل از انفجار خشونت در این خانه برگردیم. جایی که پیتر برای گرفتن چند تخم مرغ به آشپزخانه می آید. چهره ی سرد و تقریبا شیرین عقلانه ی پیتر ، و طفره رفتن او از پاسخ دادن به سوالات بدیهیِ آنا ، در ابتدا احساسی استرس آور در دل مخاطب ایجاد میکند. یک رو در بایستی بین این دو کاراکتر وجود دارد و خجالت ناشی از تخم مرغ قرض گرفتن پیتر ، آنجا که همراه میشود با افتادن و شکستن تخم مرغ ها ، شما را مجاب میکند که خیره به رویداد های از این به بعد شوید. آنا زمین را پاک میکند و پیتر خجالتی ، در کمال تعجب ، باز هم تقاضای تخم مرغ میکند. جواب سر بالای آنا نیز فایده ای ندارد. پیتر با احتساب تعداد تخم مرغ ها آنا را مجاب میکند که باز چهار تخم مرغ دیگر از او بگیرد و مخاطب در این حین احتمالا عرق روی پیشونی خود را پاک میکند و به پیتر ناسزا میگوید. بوی فاجعه به مشام میرسد اما پیمودن مسیر به سمت فاجعه آنقدر کند و طبیعی است که شدیدا موجب آزار میشود. به نظرم این سکانس مربوط به تخم مرغ ها و دوربین گوشه گیر آشپزخانه و خجالتی بودن پیتر ، آزار دهنده تر از حتی اوج زد و خورد های خشونت آمیز فیلم است …

funny games1 e1465438454963 - بررسی کلی سینمای میشائیل هانکه

5. کد مجهول

یکی از سکانس های مورد علاقه ام در کد مجهول ، فیلم در فیلمی است که تقریبا اواخر فیلم سعی در غافلگیر کردن لحظه ای مخاطب دارد. جایی که بینوش با مردی در استخر در حال شوخی و خنده است که ناگهان چشمشان به بچه ای که انگار فرزند خودشان هم هست می افتد که در حال سقوط از بالکن خانه است. با ترس و استرس فراوان به سراغ بچه میدوند و نجاتش میدهند و بعد متوجه میشویم که این صحنه ، فیلمی است که بینوش در نقش بازیگر در آن بازی کرده و حالا در حال دوبلاژ آن هستند. خاصیت این سکانس به نظرم در این است که بعنوان سکانسی فرعی که از کاراکتر های غریبه و اتفاقی ناگهانی شامل شده ، میتواند شما را برای چند ثانیه ای واقعا بترساند. شما نمیدانید این پسر بچه کیست ، این خانه کجاست و این مرد از کجا آمده. ژولیت بینوش اینجا چه میکند؟ اصلا این سکانس از کجا سر در آورده؟ این حجم از ابهام و همچنان ترساندن شما و القای احساس اضطراب ، خنده ای کنایه آمیز میطلبد که وقتی دوربین زوم بک میکند ، این خنده را نیز تحویل میگیرید. شما بازیچه ی دست کدمجهول شده اید. از “هیچ” میترسید و کاراکتر های هانکه به شما میخندند. و این تنها بخشی فرعی و کوچک از کد مجهول هانکه است…

6. معلم پیانو

سکانس های ماندگار در یکی از بهترین آثار هانکه ، تعدادشان کم نیست. تقریبا با مرور ذهنی فیلم معلم پیانو ، تمام تناقض های رفتاری و انزجار اخلاقی ایزابل هوپر مقابل چشمانم تصویر میشوند. مثلا سکانسی که  اریکا شب هنگام ، نزدیک به ماشینی میشود که زوجی در آن مشغول هم آغوشی اند. اریکا با روسری ای که در سر دارد همانگونه روی زمین مینشیند و با صدای سکس آن زوج مشغول خودارضایی میشود. یا یکی از بهترین سکانس های فیلم که پوستر رسمی فیلم نیز نمایی از همان است ، سکانس دستشویی است. جایی که اریکا برای اولین بار آغوشش را به سمت والتر باز میکند و هنگامی که شما نفس راحتی میکشید از خلق یک موقعیت رمانتیک از جانب هانکه ، ناگهان سیلی خشونت آمیز هانکه به صورتتان روانه میشود. اریکای سادو مازوخیستِ حاصلِ یک تربیت توتالیتر در خانه ، شروع به تحریک کردن و عدم به ارضا رساندن والتر میکند. عشقی که تنبیهی در پی دارد انگار. اما فوق العاده ترین سکانس فیلم چند دقیقه قبل از همین سکانس سرویس بهداشتی است. جایی که والتر با هنرجوی دخترِ پیانو گرم میگیرد و او را برای اجرا آماده میکند. اریکا از دور این صحنه را میبیند. با همان چهره ی خونسرد استاد مآبانه (که یکی از درخشان ترین نقش آفرینی های هوپر را به ارمغان آورده) لیوانی را خرد میکند و داخل جیب همان دختر میگذارد. دختری که دست هایش را در میان یک پاره خط عجیب و غریب عاشقانه ، بدون اینکه دلیلش را بفهمد ، از دست میدهد. چهره ی بهت زده ی والتر ، خونسردی اریکا و گریه ی دختر بی نوا ، صحنه ای است که هرگز در مورد این فیلم فراموش نخواهم کرد…

28739id Pianoteacher 14 w1600 - بررسی کلی سینمای میشائیل هانکه

7. زمانه گرگ

زمانه ی گرگ هرچند یکی از ضعیف ترین آثار هانکه و کمتر دیده شده ترین آنهاست. اما به نظرم تیر خلاص خود را در همان دقایق ابتدایی میزند. و اصلا شاید به همین دلیل باشد که در ادامه چندان مسئله ای برای ارائه ندارد. شروع فیلم کمی تداعی کننده ی فیلم بازی های مفرح است. خانواده ای که برای فرار از هیاهوی جنگ به ویلای خود در میان جنگلی پناه آورده اند. اما وارد خانه که میشوند ، با یک خانواده بیگانه روبرو میشوند که خانه را  تصرف کرده و در آنجا زندگی میکنند. زیرکی و شیطنت این سکانس در این است که نقش پدر خانواده را ، چهره مشهور سینمای فرانسه یعنی دنیل دوال بازی میکند. پس مخاطب انتظار دارد نقشی کلیدی و مفصل از او شاهد باشد. اما پس از ادای چند دیالوگ ، به غافلگیر ترین شکل ممکن ، با یک شلیک به مرگ میرسد. شلیکی که در میان صحبت های عادی و نزدیک به برقراری صلح به صدا در می آید و ما حتی فرصت تماشای جنازه ی دوال هم نداریم. تنها خون وی را روی صورت سرد و لرزان ایزابل هوپر مشاهده میکنیم. یک غافلگیری درست و حسابی در ابتدای فیلمی که دیگر توان غافلگیر کردن در ادامه ی خویش را ندارد …

8. پنهان

در پنهان ، دو سکانس را هرگز از یاد نمیبرم. یکی سکانس فرعی مهمانی شام است که در خانه ی آن و ژرژ برپاست. یکی از دوستانشان در حال تعریف کردن خاطره ای است در این مورد که زنی که او را نمیشناخته ، و به شکل خیلی اتفاقی تمام اطلاعات او را به وی گفته و شرایط مبهم و عجیبی را مهیا کرده. این خاطره ی مخوف توجه تمام میهمانان را جلب کرده و همه گوش به او سپرده اند تا اینکه آخر قصه ، ناگهان صدای پارس سگ در می آورد و همه را میترساند و میفهمیم که تمام خاطره ی مخوف او یک شوخی بوده. به نظرم این سکانس فرعی و این شوخی ویترینی است از تمام داستان و وقایع خود فیلم. (اگر فیلم را کامل دیده باشید متوجه منظورم خواهید شد.) علاوه بر این سکانس ، سکانس مرگ مجید نیز به شکل ماندگاری در ذهن نقش میبنند. جایی که دوربین ثابت در اتاق کاشته شده و مجید و ژرژ وارد اتاق میشوند. مجید در را میبندد. بعد از چند کلمه صحبت با جمله ی “فقط میخواستم شاهد باشی” به ژرژ ، چاقو را از جیب در آورده و گردن خود را میبرد. خون به در و دیوار اتاق میپاشد و دوربین ، دقیقا مانند ژرژ ثابت و خشک شده محو تماشای صحنه است…

9. روبان سفید

ترجیح میدهم جدی ترین سکانس از تحلیلی ترین فیلم میشائیل هانکه را بدون هیچ توضیح اضافه ای فقط برایتان شرح دهم. خواندن این سکانس احتمالا تاثیر بیشتری روی مخاطب میگذارد تا دیدنش :

گوشه ای از آشپزخانه ، آنا (هفده ساله) و رودُلف (تقریبا چهار ساله) نشسته و مشغول خوردن ناهار هستند.

رودلف: اون زنه ، امروز مشکلش چی بود ؟

آنا: کدوم زن ؟ … فهمیدم. اون مُرده بود.

رودلف: چیه ؟

آنا: چی؟

رودلف: مرگ

آنا: مرگ چیه؟ سوال خوبیه! به زمانی میگن که یه نفر دیگه زنده نیست. وقتی که یه نفر دیگه زندگی نمیکنه.

رودلف: چه وقت کسی زندگی نمیکنه؟

آنا: وقتی خیلی پیره ، یا خیلی مریضه.

رودلف: و اون زنه …؟

آنا: اون دچار سانحه شد.

رودلف: یه سانحه؟؟!

آنا : آره. یعنی وقتی خیلی زیاد صدمه میبینی

رودلف: مثل بابا؟

آنا: آره. ولی خیلی بد تر از اون. خیلی بیشتر. بدنت نمیتونه دیگه تحملش کنه.

رودلف: و بعد میمیری؟

آنا: آره. ولی بیشتر مردم اینجور سانحه ای رو تجربه نمیکنن.

رودلف: پس اونا نمیمیرن؟

آنا: نه ، اونا خیلی دیرتر میمیرن.

رودلف: کِی؟

آنا: خب ، بعدا. وقتی که واقعا پیر شدن.

رودلف: همه میمیرن؟

آنا: آره

رودلف: واقعا؟ همه؟

آنا: آره. همه میمیرن.

رودلف: تو نمیمیری آنا؟

آنا: چرا ، منم میمیرم. همه!

رودلف: بابا چی؟

آنا: بابا هم میمیره.

رودلف: من چی؟

آنا: تو هم! ولی بعد از یه زمان طولانی. همه ما بعد از یه زمان طولانی میمیریم.

رودلف: کسی نمیتونه جلوشو بگیره؟ حتما باید اتفاق بیفته؟

آنا: آره. ولی نه فعلا.

رودلف: و مامان؟ اون به مسافرت نرفت؟ اونم مرد؟

آنا: آره. اونم مرد. ولی این واسه خیلی وقت پیشه.

رودلف ، ظرف غذایش را با عصبانیت از روی میز پایین می اندازد و با اخم به آنا خیره میشود.

10. عشق

نه نه! خبری از سکانس کشتن پیرزن توسط شوهرش نیست. بیایید از کلیشه ها فاصله بگیریم. تقریبا همه ، عشق را با همین تک سکانس میشناسند. اما یک رمزگشایی جذاب تصویری که البته مدیون سعید عقیقی و کتاب سینمای آزارش هستیم را میخواهم با شما به اشتراک بگذارم.

بعد از سکانس آغازین فیلم که مربوط به کنسرت و بعد بازگشتن آن و ژرژ به خانه است ، به لحظه ورود این زوج به خانه دقت کنید.دوربین جایی کاشته شده است که آن و ژرژ وقتی به خانه وارد میشوند ، در واقع از راست به چپ می آیند. سپس تمام لحظات فیلم درخانه میگذرد تا دقایق پایانی. به دقایقی که پیرمرد در رویا و توهم خویش ، با آن حاضر میشوند که بیرون بروند (تمثیل خودکشی پیرمرد) دقت کنید. ژرژ کفش هایش را به پا میکند و آن نیز می آید. آنها از در خارج میشوند و این بار دوربین قرینه ی جای قبلی خود کاشته شده. آن و ژرژ از دوباره راست به چپ ، این بار از خانه خارج میشوند. این یعنی خنثی کردن مفهوم عملی در زنده گی (نه زندگی) به وسیله تصویر. آنها در عالم واقع به خانه وارد میشوند ، و در عالم رویا که متضاد با عالم واقع هست (و دوربین نیز این را نشان میدهد) از خانه خارج میشوند.

این اوج پختگی تکنیکی میشائیل هانکه را در این سالها به رخ میکشد…

11. پایان خون

و پایان خوش ، که تجمعی است تصویری از آنچه که هانکه در تمام سالهای فعالیت های سینمایی اش انجام داده ، خود دژاوویی است بر تمام آثار پیشین او و ایجاد یک دژاوو برای آن ، هم یک مقدار زود است و هم بیهوده. پایان خوش از ابتدا شما را به یاد قاره هفتم می اندازد و تا انتها با مقصد عشق همراهیتان میکند. هرچند نقطه ای فوق العاده جهت به اتمام رساندن سینمای هانکه نیست اما تقریبا همان رویکردی را برگزیده است که ما در این مقاله به آن چشم داشتیم. پس بین خواندن این مقاله و تماشای پایان خوش ، یا یکی را انتخاب کنید ، یا لذتی دو چندان ببرید.

ایمان رضایی

مجله رادیکال
حتما عضو کانال تلگرام و صفحه اینستاگرام سینما مدرن باشید! ما در تلگرام و اینستاگرام مطالب متفاوت تری داریم که در سایت نیست!

عشق فیلم هستی بیا کانال تلگرام ما 😍