
کارگردان: Carl Hunter
نویسنده: Frank Cottrell Boyce
بازیگران: Bill Nighy, Sam Riley, Alice Lowe
خلاصه داستان: فیلم گاهی اوقات همیشه هرگز (Sometimes Always Never) درباره ی مردی به نام آلن است که سال ها به دنبال پسر گمشده اش به نام مایکل می گردد. زمانی که جسدی پیدا می شود زندگی تمام اعضای خانواده از این رو به اون رو می شود و آنها همگی باید یاد بگیرند تا چگونه دوباره با یکدیگر ارتباط برقرار کنند.
این یادداشت حاوی اسپویل است!
میبینی پدر! چه شکوهی دارد نبودنم! همهی بودنت را در بر گرفته! بودنت را درهم شکسته! پشیمانی پدر! روزهای با من بودن را مرور میکنی؟ بگذار به تو بگویم. من فیلم Sometimes Always Never (گاهی اوقات، همیشه، هرگز) را قبل از ساخته شدنش دیدهام پدر! لحظه به لحظه! دیالوگ به دیالوگش را پیشبینی کردهام. به دیدار جنازهای میروی کهپیدا شده. قبلترها دعا میکردی من نباشم. اما حالا ته دلت چیزی هست که میترسی به آن اعتراف کنی. تو میگویی شاید هم بدنباشد خودش باشد. اما نه پدر! حتی جنازهام را از تو دریغ خواهم کرد. نه پدر نمیخواستم زندگی برادر را خراب کنم یا برادر زاده و یا آن زنبرادر مهربانم! میدانستم آنها بالاخره مرا فراموش خواهند کرد و البته نبودنم لطفی است به آنها. اجازه نمیدهم با برادرزادهام همانطور بیتفاوت باشی که با من بودهای. حالا میفهمی کارهایی که برای من نکردهای را باید برای نوهات کنی. آن لطفی که به من نداشتی از نوهات دریغ نمیکنی و آرزو میکنی که ای کاش با من همین طور بودی. فقط یک فرصت میخواهی. فقط یکبار. فقط یک رد. یک لحظه. متاسفم پدر. بعضی وقتها، مثل همیشه نیست. بعضی وقتها هرگز فرصتی نمییابی .
پسر نابخرد میرود و پسر باخرد زجر میکشد؟ نه من زجر او را نمیخواهم پدر. من تو را نشانه گرفتهام.

پدر تو میگویی دلت نمیخواهد بدون حل کردن این معما از دنیا بروی. اعتراف کن پدر. معمایی در کار نیست. تو از جواب میترسی. جواب این است که ارزشِ با من بودن را نداشتی و حالا در نبودنم بسوز. نه خبری، نه نشانی، شاید هم مرده باشم اما امید نداشته باش که جنازهام را هم به تو نشان دهم. شاید از رفتن پشیمان شده باشم اما آن روز که رفتم نوجوانی عصیان کرده بودم. چطور برگردم پدر؟ غرورم لگد مال میشود. از کجا بدانم تغییر کردهای. از کجا بدانم زندگی به سخره ام نخواهد گرفت؟، شاید بیفکر به جادهی رفتن زدم اما راهی بی برگشت بود. با من چه کردی پدر؟ با من چه کردی که تا این اندازه بیرحم شدم. که در این سالها به خودم اجازه ندادم به رنج دوریت از من، فکر کنم؟ نه برادر و برادرزاده از دوری من نمیمیرند. اما تو پدر. تو مرا به این دنیا فراخواندی اما از بودنم لذت نمیبردی حالا از نبودنم زجرکش شو پدر. میدانم تنها کسی نیستم که به این روز افتادهام. تو خودت آن مادر و پدر نگران را دیدی! تو دیدی که افرادی مثل تو هستند که فرزند را از خانهی خود، تنها ماوا و پناهگاه خود، از تنها نقطهی امن خود، فراری میدهند. تو دیدی که پسر نابخرد دیگری هست که قلب شکستهی مادرش و روح آشفتهی پدرش را میخواهد.
کودکیام را به خاطر دارم. برادر خردمندم آن را برایت تعریف کرد. خساست تو، بیتفاوتیات، بیمهریات، دیکتاتوریت، .. من کودکی بودم که جز پدر و مادر چیزی در این هستی پهناور نداشتم. هیچ کودکی جز والدینش کسی را ندارد. اگر عشق والد را حس نکند درهم میشکند. تو نمیدانستی پدر؟ شکوه واژهی پدر را درک نمیکردی؟ ایثار و عشقت را نثارم نکردی؟ پختگیات را به کودک نابالغت نیاموختی؟ آن مادر را دیدی؟ او هم مثل تو بدش نمیآمد که حداقل جنازهی پسرش را ببیند تا بلکه از بیخبری نجات پیدا کند. میبینی پدر؟ حتی مادر هم در نهایت میخواهد آرامش خود را بازیابد. او از جهنم انتظار خستهاست. و نمیداند که پسرش قهر کرده. قهر میکنند که جهنم بسازند در ازای جهنمی که برای آنها ساختهاید. پس امیدوار نباش که ردی از من بیابی. حالا خود در جهنم بسوزید. پدران و مادرانی که نمیفهمید والد بودن یعنی چه. شما که نمیدانید بودن چه ارزشی دارد. در نبودن ما ذره ذره آب شوید. دلم خانه میخواهد پدر. دلم مهر پدری میخواهد.میدانم پسر آن زن هم دلش مهرمادری میخواهد. کاش میشد برگردم پدر. و من به تو نگفتهام برنمیگردم. منتظر باش پدر. آن صندلی خالی را دیدی در انتهای فیلم؟ شاید یک روز با بودنِ من پُر شود پدر. انتظار بکش! در نبودنم که بودنت را درهم شکسته !!!

