«Sisu: Road to Revenge» همان نسبتی را با «Sisu» دارد که «Evil Dead 2» با نسخه نخستش داشت؛ دنبالهای که ساختار را حفظ میکند، اما همهچیز را بزرگتر، دیوانهوارتر و آزادتر میسازد. فیلم بیپروا وارد قلمرو اکشنی میشود که گاهی به مرز کمدی بصری نزدیک میشود؛ ترکیبی از خشونت کارتونی، انرژی سینمای صامت و ادای دِینی آشکار به دنیای جورج میلر و «Mad Max». جالماری هلاندر بار دیگر نشان میدهد چه مهارتی در طراحی صحنههای اکشن، ریتمگذاری دقیق و خلق ایدههای تازه و غیرمنتظره دارد؛ ایدههایی که از دل سادگی بیرون میآیند اما در اجرا به انفجار خلاقهای تبدیل میشوند.

یورما تومیلا دوباره در نقش قهرمان خاموش و سنگی داستان ظاهر میشود—مردی فنلاندی و مینیمالیستی که انگار نسخهای آرامتر، سردتر و اسطورهایتر از مکس راکاتانسکی است. فیلم مسیرش را بر دوش همین قهرمان میسازد و او را در جادهای خونین و پر انرژی میاندازد. فصل ابتدایی «Motor Mayhem» تقریباً یک ادای احترام مستقیم به «Fury Road» است؛ سکانسی که از لحظه اول نبض تماشاگر را بالا میبرد و با چنان شدت و خلاقیتی طراحی شده که بهجرأت میتوان از آن بهعنوان یکی از بهترین اکشنهای چند سال اخیر یاد کرد. «Road to Revenge» دقیقاً همان کاری را انجام میدهد که یک دنباله اکشن موفق باید بکند: نه تکرار صرف نسخه اول، بلکه ارتقای دیوانگی کنترلشده و گسترش دنیای آن.
داستان فیلم عامدانه ساده است؛ اما همین سادگی بستر مناسبی برای انفجار اکشن میسازد. جنگ جهانی دوم به پایان رسیده و آتامی کورپی پس از سالها به خانهای بازمیگردد که روزگاری در آن همسر و فرزندش را از دست داده. خانهای که حالا برایش چیزی جز یک یاد زخم نیست. او خانه را با دست خودش خراب میکند، الوارهایش را جمع کرده و تصمیم میگیرد با آنها در مکانی تازه زندگی را از نو شروع کند. اما همین مقدمه ساده، خیلی زود به جرقهای برای دهها موقعیت اکشن غیرقابلپیشبینی تبدیل میشود—از جمله کامیون غولپیکری که بارها در روند فیلم به سلاحی مرگبار بدل میشود.

افسانه «سیسو» در منطقه پیچیده و حالا یک ژنرال روس—با بازی قوی ریچارد بریگ—تنها کسی را برای متوقف کردن کورپی میفرستد که ممکن است توان این کار را داشته باشد: ایگور دراگانوف، همان افسر ارتش سرخی که سالها پیش خانواده کورپی را کشته. استیون لَنگ با قدرتی حیرتانگیز این نقش را اجرا میکند؛ حضوری که از لحظه ورودش وزن تهدیدآمیز فیلم چند برابر میشود. از این نقطه به بعد، فیلم به یک چیسمووی کلاسیک تبدیل میشود؛ فصلبندیهایی که هر کدام وعده یک سکانس اکشن تازه و خشونتبارتر از قبلی را میدهند.
«Sisu 2» با همکاری فیلمبردار میکا اوراسما انرژیای بیوقفه به خود گرفته—انرژی از جنس «لونی تونز» اما در قالبی خشن و جدی. یکی از لحظات جالب فیلم، راه رفتن کورپی میان سربازان خوابیده در یک اتاق است؛ صحنهای که گویی مستقیم از دل فیلمهای باستر کیتون بیرون آمده. تقریباً همه قتلها با طراحی دقیق و نوعی خلاقیت کارتونی انجام میشوند؛ انگار فیلم میخواهد خشونت را به هنر بدل کند، بدون آنکه واقعیتگرایی را دغدغه خود بداند.
فیلم با موجهای پیاپی دشمنان ریتم خود را میسازد: سربازان پیاده، موتورسواران نقابدار، هواپیما، قطار، تانک و هر وسیلهای که بتواند تهدیدی تازه ایجاد کند. این افزایشی پلهپله در مقیاس نبردها باعث میشود هر ملاقات تازه هیجانانگیزتر از قبلی باشد و اکشن هیچگاه تکراری نشود. بسیاری از اتفاقات از لحاظ فیزیکی غیرممکناند—مثلاً جایی که کورپی بار الوارهایش را طوری رها میکند که یک هواپیما را ساقط میکند—اما فیلم حتی یک لحظه به شما فرصت نمیدهد درباره امکانپذیری این لحظهها فکر کنید. جسارتی که اگر در دست فیلمساز نابلد باشد به فاجعه تبدیل میشود، اما در اینجا نتیجهاش تجربهای فوقالعاده سرگرمکننده و سرشار از انرژی است.

حضور ریچارد بریگ و استیون لَنگ به فیلم عمق ویژهای میدهد. بریگ از بازی در نقش ژنرال روسی لذت میبرد و این لذت در تکتک صحنههایش پیدا است. اما این استیون لَنگ است که فیلم را از آنِ خود میکند؛ با تکگویی شیطانی و دردناک درباره قتل فرزند کورپی، رنگ جدیدی به شخصیت شرور میزند. نقشآفرینی او یکی از بهترین کارهایش در سالهای اخیر است و سطح تهدید نهایی فیلم را به اوج میرساند.
«Sisu 2» خاص است چون کاملاً آگاه است که قهرمانش نامیراست و شرورش محکوم به شکست؛ داستان مسیر را از مقصد مهمتر میداند. کورپی با زخمهایی که بهتدریج بدن و صورتش را میپوشانند، تبدیل به افسانهای زنده میشود—مردی که برای انتقام و بقا تا دورترین نقطه دنیا هم که لازم باشد میجنگد. اگر روزی «Sisu 3» ساخته شود، دیدن کورپی در نبرد با فاشیستها احتمالاً جذابیت زیادی خواهد داشت؛ اما عبور از دیواری که «Road to Revenge» ساخته، بیشک چالشی بزرگ برای سازندگان خواهد بود.
