مولاده از آن فیلمهایی است که تنها کارگردانی با هماهنگی کامل میان قلب و ذهن میتواند بسازد؛ فیلمی که در آن سیاست، خشم، زیبایی، طنز و عمیقترین نوع محبت به ذات انسان در هم تنیده شدهاند. بسیاری از فیلمهایی که سراغ موضوعات حساس میروند، اغلب یا بیش از حد عصبانی و شعاری میشوند یا اسیر احساسات افراطی. اما عثمان سمبن، که این فیلم را در ۸۱ سالگی ساخت، چنان پخته و آزموده است که گویی سالها زندگی، رنج و لبخند او را به نوعی حکمت سینمایی رساندهاند. نویسنده نقد به یاد میآورد که روزی سمبن را در لابی کوچک هتل اسپلندید کن دیده بود؛ پیرمردی آرام که با وقاری دلنشین، پیپ شرلوکهولمزیاش را میپُفید، لباس روشن و سنتی آفریقایی بر تن داشت و ترکیبی از شکوه بومی و اصالت روشنفکری از او تراوش میکرد.

فیلم در ظاهر درباره ختنه زنان است؛ رسمی که در بسیاری از کشورهای مسلماننشین رواج دارد، در حالی که از نظر فقهی ممنوع است. همین موضوع ممکن است برخی را از تماشای فیلم منصرف کند، اما سمبن کارش روایت یک قصه انسانی است نه ساختن بیانیهای سیاسی یا فیلمی شوکهکننده. او ماجرای فیلم را به داستانی درباره اراده، شور، مقاومت در برابر سنت و شجاعت فردی تبدیل میکند، نه تکرار خشونت صرف. چهار دختر نوجوان با ترس و اضطراب از مراسم «برش» میگریزند و به خانهٔ کوله پناه میآورند و از او «مولاده» میخواهند؛ حقی مقدس برای پناهجویی. سمبن هیچگاه صحنههای مستقیم و آشکار خشونت را نشان نمیدهد. تنها صدای گریهها، و تصویر گذرای چاقوی کوچک و هراسانگیز زنی که مسئول ختنههاست، کافی است تا وحشت واقعی در ذهن مخاطب شکل بگیرد بدون آنکه فیلم مجبور باشد جرم را به نمایش بکشد.
نکته تکاندهندهتر آن است که اجرای این رسم نه توسط مردان بلکه توسط زنان روستا صورت میگیرد؛ زنانی که باور دارند هیچ مردی حاضر نیست با زنی ازدواج کند که «برش» نشده باشد. بازیگر نقش کوله—فاطوماتا کولیبالی—بعدها گفت خود قربانی این عمل بوده و این تجربه برای همیشه لذت جنسی و حتی راحتی او را در روابط زناشویی نابود کرده است. فیلم اما انگشت اتهام صریح را نه بهسوی مردان میگیرد و نه در دام کلیشههای رایج میافتد. در عوض نشان میدهد چگونه زنان، هرچند قربانی سنتاند، ناخواسته به عاملان اجرای آن تبدیل میشوند؛ حلقهای تلخ در چرخهای که نسل به نسل ادامه یافته است.

در مرکز فیلم، شخصیت کوله قرار دارد؛ زنی که برخلاف همه، اجازه نداده دخترش ختنه شود. کاری بیسابقه، خطرناک و جسورانه. حالا دختر او میخواهد با مردی که از فرانسه بازگشته ازدواج کند. آیا او با ذهنیتی مدرن به زادگاهش برگشته یا هنوز وابستگیاش به سنتها باقی مانده است؟ درست در همین زمان، چهار دختر دیگر که فرار کردهاند، به کوله پناه میآورند و بحران بزرگتری شکل میگیرد. کوله ریسمانی رنگی جلوی خانه میبندد؛ نماد «مولاده». طبق سنت مقدس، تا وقتی این ریسمان پابرجاست، هیچکس حق ندارد وارد خانه شود. همسرش خشمگین است، در شورای روستا آبرویش را از دست میدهد، اما زن اول خانواده از کوله حمایت میکند و همین حمایت است که مرد را در موقعیتی درمانده قرار میدهد. فیلم بهزیبایی نشان میدهد زنان این جامعه چقدر قدرت واقعی دارند؛ قدرتی پنهان اما مؤثر، به شرط آنکه جرات استفاده از آن را پیدا کنند.
«مولاده» در لایهای دیگر، برخورد جامعه سنتی با دنیای مدرن را به تصویر میکشد؛ جامعهای که از نفوذ رادیو، موسیقی، آزادیهای زنانه و حضور مفاهیم جدید هراسان است. یکی از ماندگارترین سکانسهای فیلم زمانی است که شورای مردان تصمیم میگیرد برای کنترل «نافرمانی» و «بیعفتی»، تمام رادیوهای روستا را توقیف کند. انبوه رادیوهایی که روی هم تلنبار میشوند، برخی هنوز روشن، تصویری است تکاندهنده؛ یادآور نابودی کتابها، سانسور موسیقی و ترس از هر چیزی که «خطرناک» تصور میشود. این تصویر بهقدری قوی است که بدون نیاز به دیالوگ، معنای عمیق عقبنشینی جامعه در برابر آزادی را منتقل میکند.

قدرت اصلی فیلم در این است که شعار نمیدهد. سمبن انرژی فیلم را نه صرف محکوم کردن ختنه، بلکه صرف کاوش در ماهیت انسانی مقاومت و پذیرش میکند. طنز هوشمندانهاش در گفتوگوهای مردان، درماندگیشان در مواجهه با تغییر، و تلاش خندهدار اما تلخشان برای کنترل زنان، فیلم را از تبدیل شدن به یک اثر صرفاً تلخ نجات میدهد. بازگشت پسر جوانی از پاریس سطح درگیریها را بالا میبرد و چالش میان سنت و مدرنیته را تشدید میکند. معماری جذاب روستا، رنگهای گرم آفریقایی و ریتم زندگی مردم، فیلم را به تجربهای چشمنواز تبدیل کرده است. در نگاه سمبن، مردم این روستا با وجود برخی رسوم ناعادلانه، انسانهایی شریف، منطقی و قابل همدلیاند. او هرگز بهدنبال تحقیرشان نیست، بلکه تلاش میکند نشان دهد سنتهای نادرست چگونه در دل جوامع مهربان و صلحطلب ریشه میدوانند. فیلم بهجای خشم، حسی غمگین و انسانی دارد.
عثمان سمبن، که از او با عنوان «پدر سینمای آفریقا» یاد میشود، در ۹ ژوئن ۲۰۰۷ در ۸۴ سالگی درگذشت. زندگی او شبیه افسانهای بود شبیه به نلسون ماندلا؛ انسانی که از دل فقر برخاست و به یکی از تأثیرگذارترین هنرمندان قاره تبدیل شد. او پیش از ورود به سینما مکانیک، بنا، سرباز، رهبر کارگری، باربر بندر و سپس رماننویسی برجسته بود. اما وقتی سینما را کشف کرد، فهمید تنها از طریق فیلم میتواند با مردم بیشتری حرف بزند. فیلم Black Girl (1966) درباره ظلمی بود که زن سنگالی در پاریس تجربه میکرد، اما سمبن هرگز خودش را محدود به تقابل «سیاه و سفید» نکرد. علاقه او بیشتر به تضادها و طنزهای درونی جامعه آفریقا بود؛ همان چیزی که «مولاده» را یگانه و صادق میکند.

در فیلم مهم Guelwaar (1992)، قضیه دفن اشتباه یک مسیحی در قبرستان مسلمانها میتوانست فاجعهای مذهبی رقم بزند، اما سمبن باز هم نشان میدهد که انسانهای هر دو طرف بهدنبال راهحلهای منطقیاند. او بهجای شعلهور کردن اختلاف، به common sense پناه میبرد و بر عقلانیت مردمش تکیه میکند.
با وجود جوایز فراوان از جشنوارههای جهانی، فیلمهای سمبن در بسیاری از کشورهای آفریقایی اکران نشدند. «مولاده» تنها در مراکش نمایش داده شد؛ و این تراژدی واقعیِ کارنامه اوست: پیامی که باید در کشورهای آفریقایی شنیده میشد، دقیقاً در همانجا سانسور یا نادیده گرفته شد. اما آثار او همچنان پابرجا هستند؛ صبور، استوار و ماندگار. فیلمهایی که برای قارهای ساخته شدند که سمبن با تمام وجود دوستش داشت؛ فیلمهایی شجاع، ضروری و انسانی، حتی اگر بسیاری از مردم آفریقا هنوز فرصت دیدنشان را پیدا نکرده باشند.
