تصور کنید در یک روز برفی در کنار خانواده خود مشغول سپری کردن اوقات خوشی هستید که یکدفعه اتفاق غیر منتظره ای رخ می دهد، (بهمن کنترل نشده) در این شرایط چه کار می کنید؟ پا به فرار می گذارید تا جان خود را نجات دهید؟ یا نجات جان خانواده خود را انتخاب می کنید؟ چه اتفاقی می افتد اگر شما فرزندانتان را رها کنید؟ بعد از این اتفاق همسر و خانواده شما می تواند باری دیگر به شما اعتماد کند؟ آیا غریزه بقا که قوی ترین غریزه در انسان است برنده است یا شما می توانید به غریزه خود غلبه کنید؟ غریزهی شما قطعا در نخستین لحظه نجات جانتان را بر هر عملِ دیگری ترجیح میدهد، اما خودآگاه شما چه تصمیمی میگیرد؟ با در نظر گرفتن تمام مناسبتهای اجتماعی قطعا بهسادگی نمیتوانید نجات جان خودتان را بر حمایت از آدمهایی که دوستشان دارید ارجح بدانید؛ اما آیا همهی آدمها توانِ مقابله با غرایزشان را، آن هم درست در یک لحظه، دارند؟ آیا غریزه بقا بین مرد و زن متفاوت است؟ کدام یک حاضر است جانش را برای امنیت فرزندانش بیشتر به خطر بیاندازد؟ پدر یا مادر؟ در آخر خانواده باید چه انتظاراتی از پدر یا همسر خود داشته باشد؟ خانواده چه قدر خوب پدر یا همسر خود را می شناسد؟ یک فرد چه قدر لایه های پنهان دارد که در شرایط بحرانی نمایش می دهد؟

کارگردان: Ruben Östlund
نویسنده: Ruben Östlund
بازیگران: Johannes Kuhnke, Lisa Loven Kongsli, Clara Wettergren
خلاصه داستان: فیلم داستان یک خانواده سوئدی است. توماس، ابا و دو فرزندشان تصمیم می گیرند تعطیلاتشان را برای اسکی در کوههای آلپ فرانسه بگذرانند. اما در دوران تعطیلات، بی اعتمادی و ناجدیودی پنهان در این خانوادۀ به ظاهر بسیار عالی، خود را نمایان می سازد و …
فیلم Force Majeure (فورس ماژور) بهترین ساختهی فیلم ساز جوان و سرشناس سوئدی روبن اوستلوند سعی در پیدا کردن پاسخ هایی قانع کننده به این سوالات سخت دارد؛ سینمای سوئد از دیرباز بستر مناسبی برای پرداختن به موضوعات روانشناسانه در باره انسان هاست. سینمایی که نهالش را اینگمار برگمان کاشته در سال ۲۰۱۴ فیلمی را به جهان معرفی کرده که واقعا ارزش دیدن دارد و سوال های مهمی مطرح می کند، سوال هایی همچون اینکه در چنین تصمیمگیریهایی خوب و بدی وجود دارد؟ آیا باید افراد را در چنین لحظاتی قضاوت کرد و براساس عملکردشان در موقعیت های اضطراری آن ها را سنجید؟!

فیلم Force Majeure در دقایق آغازینش در ترسیم یک خانوادهی ایدهآل براساس استانداردهای عرفی بهخوبی موفق میشود. زن و شوهر بههمراه دو فرزندشان برای گذراندن تعطیلات زمستانی به کوهستان رفتهاند، در هتلی لوکس مستقر شدهاند، با هم قدم میزنند، با هم اسکی میکنند، با هم غذا میخورند و تمام لحظات تعطیلاتشان را با هم میگذرانند. انگار چیزی جز خانواده وجود ندارد؛ افراد، جداجدا وجود خارجی ندارند، هرچه هست، کلیت خانوادهی آنهاست. در همین بین، هنگام صرف ناهار بهمنی کنترل شده به سمتِ رستوران میآید و در سکانسی درخشان و خوشساخت، بهمن که قرار است کنترل شده باشد، از مسیر خارج میشود و به رستورانی که خانواده در آن غذا میخورند برخورد میکند. چند دقیقهای طول میکشد تا گردِ سفیدِ برف از صحنه خارج شود، آدمهای آشفته به میزهایشان برگردند و ما متوجه شویم که پدرِ خانواده در همان آغازِ شکلگیری بحران میز را ترک کرده و مادر بچهها را در آغوش گرفته است!
این آغاز بحران است، بهمنی که با شلیک گلولههای مصنوعی و برای جلوگیری از فاجعه ایجاد میشود، فقط اندکی از مسیر خارج میشود و بنیان خانواده را بهم میریزد. از همان شب، زن و مرد دچار مشکل میشوند، زن اصرار دارد که مرد میز را ترک کرده و مرد، تحتتاثیر شوکِ حادثه این واقعیت را نمیپذیرد. دو روایت از یک موقعیت اضطراری، دو عملکردِ کاملا غریزی و خارج از کنترل، آرامش و پایههای رابطه را بهم میریزد.

برگ برندهی فیلمنامهی اوستلوند اما در همان فرمی است که او در باقی فیلمهایش نیز از آن استفاده میکند، سکانسهایی مستقل که در کنار هم، فیلم بلندِ او را میسازند. در فورسماژور هم، شما میتوانید هر سکانس را از ابتدا تا انتها یک فیلم کوتاه در نظر بگیرید و به همینخاطر بهخوبی با روایتهایی متنوع، تاثیرگذار و هربار درخشان روبهرو میشویم که با همنشینیای بینظیر با سوژهی داستان، فرم و محتوا را بر هم منطبق میکند.
هر سکانس، همچون موقعیتی فورسماژور غرایز شخصیتها و مخاطب را بهبازی میگیرد. هربار شاهد تصمیمگیریهای متفاوت و شیوههای برخورد متفاوت آدمها هستیم و هربار بیش از قبل به این نتیجه میرسیم که هرچه درکار باشد، قضاوتی در کار نیست!
زن، نخستینبار که با کسی دربارهی بحران ایجاد شده صحبت میکند، متوجه میشود دوستش که زنی متاهل است، برعکس او هیچ اولویتی برای خانواده قائل نیست، او توانسته به گفتهی خودش رابطهی بلندمدت با همسرش را در حالی حفظ کند که باقی رابطههای جنسی و کوتاهمدتش نیز برقرار است و وقتی شخصیت اصلی فیلم فورس ماژور (Force Majeure) از او میپرسد که اگر بخواهی یکیشان را انتخاب کنی، خانوادهات را انتخاب نمیکنی؟ و زن در مقابل او با تعجب میگوید چرا باید انتخاب کنم؟ من هردوتاشون رو دارم، زندگی همینه!

این سکانس در کنار سکانسهای متعدد و متنوع دیگر، بارها و بارها نقش پررنگ قضاوتهای اجتماعی را برعملکرد شخصی افراد نشان میدهد، قضاوتهایی که بهمعنای واقعی کلمه نقض حریم خصوصی و آرامش فردی افراد است، اما ما خواسته و ناخواسته به آن دست میزنیم و زندگی خودمان و دیگران را دستخوش تغییر و از آنچه ایدهآل ذاتِ فردی است، دور میکنیم.
یکی از درخشانترین نشانههای فیلم، بیشک صدای شلیک گلولههایی است که برای ایجاد بهمن شلیک میشوند، صدای این گلولهها بارها و بارها در طول فیلم فورس ماژور به گوش میرسد و زنِ اصلی فیلم میگوید این صدا را دوست ندارد. زندگی ما، همهی ما سرشار از صداهاست! صداهایی که هر لحظه ممکن است بهمنی را بهسمتمان بفرستد، فرمِ عادی و خطی زندگیمان را بهم بریزد و ما را در فورسماژور قرار دهد. ما چه باید بکنیم؟ قطعا فیلم بهدنبال ارائهی پاسخ نیست اما در بسط و گسترش پرسش به بهترین شکل ممکن موفق عمل میکند.

اوستلوند کارگردان و نویسندهی بزرگی است و این را با فیلمهایش ثابت میکند، با داستان بینظیری که برای ما میسازد نشان میدهد که زندگی چیزی جز همین گذران نیست، تن دادن به غریزهها، احترام گذاشتن به تصمیمهای متنوع آدمها و کنار آمدن با بهمنها که هربار بهشکلی به دیوارهی رستورانی که ما در آن غذا میخوریم برخورد میکند. اوستلوند نشان میدهد ما گاهی خودمان بهمنهایی میسازیم تا زندگی را از بحران خارج کنیم (مانند سکانس گم شدنِ مصنوعی زن در پیست اسکی) و گاهی جایمان در برخورد با بهمنها عوض میشود (مانند سکانس اتوبوس)، هرچه باشد ما زندهایم، زندگی میکنیم و همچون پایانبندی درخشان فیلم Force Majeure، همراه با دیگران در جادهای پرپیچ و خم قدم میزنیم تا به مقصد برسیم، مقصدی که پایانِ زندگی است.

