تماشای Chop Shop مثل ورود ناگهانی به جاییست که هم آشناست و هم تکاندهنده؛ جهانی واقعی که درست امروز وجود دارد اما آنقدر از چشم ما دور مانده که انگار از دل زمان بیرون افتاده. داستان در کنار استادیوم شیا در نیویورک میگذرد، در منطقهای که به مثلث آهنین معروف است؛ جایی شلوغ، فرسوده و پر از مغازههای قطعهفروشی ماشین. این جهان را از نگاه پسربچهای دوازدهساله میبینیم؛ آلخاندرو یا همان «اَل»، که انگار نسخهای مدرن از یک قهرمان دیکنزی است—کسی که بین بچگی و بزرگسالی گیر افتاده.

اَل پسری باهوش، امیدوار و سرسخت است. در مقابل کارهایی که میکند، در اتاقکی چوبی و دستساز زیر سقف یک مغازه زندگی میکند. برای هر ماشینی که به مغازه هدایت کند، پنج دلار میگیرد. درآمدش را با فروش آبنبات در مترو، دیویدیهای قاچاق، دزدیدن قالپاق و کیفقاپی بالا میبرد. او خلافکار نیست؛ بازمانده است. کودکانه و بیتجربه، اما با غروری خاموش، راه خودش را پیدا میکند—راهی که خودش یاد گرفته و خودش برای خودش ساخته است.
فیلم یادآور رمانهای فیتزجرالد هم هست؛ همان جایی که نویسنده در «گتسبی بزرگ» آن را «دره خاکستر» نامید. همانجا که میان وستاِگ و نیویورک، گردوخاک و بدبختی مثل مه غلیظ روی زمین نشسته و آدمها در میان آن گم میشوند. حالا، دههها بعد، بچهای لاتینتبار در همان فضا برای چیزی تلاش میکند که نسلهای زیادی قبل از او—یهودی، ایرلندی، ایتالیایی—در این شهر برایش جنگیدهاند: یک زندگی بهتر.

اَل ظاهراً یتیم است، اما خواهری دارد: ایسامار، چهار سال بزرگتر، که حضورش برای اَل مثل نور است. او اتاق کوچکش را برای زندگی مشترک آماده کرده؛ با افتخار یخچال کوچک و مایکروویو را نشان میدهد. خواهرش میگوید جا کم است، اما اَل با خوشدلی میگوید: «همهچیز داریم، تو فقط خوشحال باش.»
رامین بحرانی، کارگردان فیلم، پیش از ساختن Chop Shop مدتها در مثلث آهنین زندگی کرده. بهجز یکی دو نفر، همهٔ بازیگران فیلم واقعاً در همانجا کار میکنند. خود اَل (آلخاندرو پولانکو) و ایسامار (ایسامار گونزالس) دو نوجوان مدرسهایاند که بحرانی از آنها بازیهایی میگیرد که بسیاری از بازیگران حرفهای به پایش نمیرسند؛ بازیهایی زنده، طبیعی، بدون ذرهای نمایش اضافه.
بحرانی این جهان را با دقتی وسواسگونه ساخته است. او و فیلمبردارش مایکل سیموندز تکتک قابها را مثل نقاشی میچینند. هیچ تکهفلزی، هیچ لکهای از نور و سایه اتفاقی نیست. بارها و بارها فیلمنامه را بازنویسی کرده تا همهٔ حشوها حذف شود و سهپردهای زیرپوستی داستان، روان و بیتکلف جلو برود. بازیگران حرفهای را فراموش کنید؛ بحرانی ترجیح داده به آدمهای واقعی تکیه کند—آدمهایی که گاهی حتی نمیدانستند دوربین روشن است.

در این میان، رویاهای اَل شیرین و تلخاند: او میخواهد با خواهرش یک ماشین تاکو بخرند و کسبوکاری کوچک راه بیندازند. هر دلار را میاندوزد. تصور میکند ایسامار دیگر مجبور نیست در کامیون غذاخوری احمد کار کند. اما روزی میفهمد که خواهرش برای درآمد بیشتر وارد موقعیتهایی شده که اَل حتی تحمل تصورش را ندارد. او حرفی نمیزند—فقط بیشتر کار میکند، بیشتر پسانداز میکند، و بیشتر تلاش میکند بار زندگی را از دوش او بردارد. رفتار او همزمان هم برادرانه است، هم پدرانه، و گاهی—به شکلی دردناک—شبیه رفتار یک شوهر. او میخواهد تکیهگاه باشد… اما برای اولینبار میفهمد عشق، قدرت ندارد؛ محدودیت دارد.
اَل فقط ۱۲ سال دارد. یک روز ۲۳ ساله خواهد شد. شاید، حتماً، یک روز صاحب تریلر تاکو میشود. اما اکنون نه. رؤیای او فعلاً شبیه بدنه پوسیدهٔ تریلری است که روی آن حساب کرده. واقعیت، اولین پلههای شکستن خیال و شروعِ «رویای آمریکایی» را سر راهش گذاشته—پلههایی بسیار پایینتر از چیزی که فرهنگ عمومی دوست دارد به یاد بیاورد.

کارگردانی ایرانیتبار، زادهٔ آمریکا، با پدری پزشک و خانوادهای عاشق شعر فارسی. شاید همین دوگانهٔ فرهنگی—چشم به ایران و دست در آمریکا—باعث میشود بحرانی در آثارش آدمهایی را ببیند که در حاشیه زندگی میکنند: راننده پاکستانی دکه بَیگل (Man Push Cart)، رانندهٔ تاکسی سنگالی (Goodbye Solo) یا نوجوان لاتینتبار در Chop Shop. آدمهایی که روزانه از کنارشان رد میشویم بدون اینکه واقعاً نگاهشان کنیم.
Chop Shop فیلمی است دربارهٔ بزرگشدن؛ اما از نوع سخت، واقعی و بیرحمش. فیلمی دربارهٔ رنج، امید، خانواده، تلاش و رؤیایی کوچک که در برابر زندگیِ عظیم، شکننده بهنظر میرسد. از آن فیلمهایی که واقعیت را نه نمایش میدهند، بلکه افشا میکنند—بیصدا، بیقضاوت و با صداقتی سوزان.
