آنچه فیلمهای کلوئی ژائو را متمایز میکند، شیوهای است که با آن کیفیت متعالی و رازآلود طبیعت را منتقل میکند. از «The Rider» گرفته تا «Nomadland» برنده اسکار و حتی بلاکباستر کممحبوب مارول یعنی «Eternals»، فیلمهای او همواره وجهی اسرارآمیز را در دل محیطهای روزمره پیدا میکنند و امر عادی را به چیزی عمیق و معنادار بدل میسازند.
همین غریزه زیباییشناسانه، بهترین بخش «Hamnet» است؛ پنجمین فیلم ژائو که با هیاهوی زیادی همراه بوده. این روایت داستانیشده از چگونگی کنار آمدن ویلیام شکسپیر و همسرش با مرگ پسرشان، در جشنوارهها موجی از احساسات به راه انداخته و تماشاگران و منتقدان را به گریه انداخته است. اجرای جسی باکلی بهویژه، بهخاطر شدت عاطفی عریانش، تحسینهای پرشوری برانگیخته. من که خودم مادر یک پسر هستم، با آمادگی کامل سراغ «Hamnet» رفتم و مطمئن بودم که کاملاً از هم میپاشم. اما این اتفاق نیفتاد.

«Hamnet» پیش از آنکه نقاط عطف داستانیاش شکل بگیرند، بیش از هر چیز بهعنوان یک تجربه حسی بهترین عملکردش را نشان میدهد. ژائو با همکاری فیلمبردار لوکاش زال، آهنگساز مکس ریختر و طراح صدای جانی برن که برای کار وهمانگیزش در «The Zone of Interest» اسکار گرفته، فضایی جنگلی و تشدیدشده میسازد که در آن هر چیزی ممکن به نظر میرسد. این فضا سرسبز و سرشار از بافت است، همزمان ناآرامکننده و دربرگیرنده.
خیلی زود میفهمیم شخصیت باکلی، اگنس، دختر یک ساحره جنگلی است و پیوندش با زمین، درختها و آسمان، حسی ملموس و قدرتمند دارد. اولینبار او را در نمایی از بالا میبینیم؛ جمعشده در خود، با لباسی قرمز زیر درختی عظیم، و انگار جنگل اطرافش موج میزند و ناله میکند.

وقتی با مردی آشنا میشود که فقط با نام ویل (پل مسکال) میشناسیم و بعدها درمییابیم همان شکسپیر است، ارتباطشان همانقدر زنده و رها به نظر میرسد. با شادی میدوند و شوخی میکنند و ویژگیهایی که او را در نظر دیگران عجیب جلوه میدهد، برای ویل جذاب و دوستداشتنی است. خیلی زود ازدواج میکنند، بعد دختری به نام سوزانا (بودهی ری برتنک) به دنیا میآورند و سپس دوقلوها میآیند؛ پسری و دختری به نامهای همنت (جاکوبی جوپ) و جودیت (اولیویا لینز). و بعد همهچیز تغییر میکند.
با این حال، تماشای آنها در مقام والدین جوان، بازی با بچهها، آموزش درباره زمین و طبیعت و دعواهای معمول زوجها، جذابتر از «اتفاق بزرگ» پیشِ روست. ژائو ما را در روزمرگیهایشان غرق میکند و بازیگران مکملی مثل امیلی واتسون در نقش مادر ویل و جو آلوین در نقش برادر اگنس، لایههای بیشتری به این جهان میافزایند. ژائو با همکاری فیلمنامهنویس مگی اوفارل که رمان «Hamnet» مبنای فیلم است، پیوندی فراطبیعی و ظریف میان دوقلوها ترسیم میکند که هم لطیف است و هم مجذوبکننده.

مرگ ناگهانی همنت در یازدهسالگی این آرامش را در هم میشکند. در شیوهای که باکلی و مسکال این درد بیانتها را بازی میکنند، هیچ ظرافتی وجود ندارد: همهچیز بزرگ، جیغمانند و گوشخراش است و ژائو آنقدر در رنج آنها مکث میکند که حس فضولی آزاردهندهای ایجاد میشود. از دست دادن فرزند ویرانکننده است و تا تجربهاش نکنی، نمیتوانی بفهمی چه معنایی دارد. اما «Hamnet» این تراژدی را با اغراقهایی چنان نمایشی تصویر میکند که در نهایت تو را از لحظه بیرون میکشد.
با این حال، اصل ماجرا در پیوند «Hamnet» با «Hamlet» نهفته است. هم کتاب و هم فیلم این ایده را مطرح میکنند که شکسپیر بزرگترین نمایشنامهاش را برای کنار آمدن با غم مرگ پسرش نوشت. گاهی این ارتباط به شکلی بسیار گلدرشت و حتی آزاردهنده نشان داده میشود؛ مثل جایی که ویل کنار رودخانه، مونولوگ معروف «بودن یا نبودن» را اجرا میکند.

اما خود نمایشنامه مهم است. اجرای «Hamlet» در اوج فیلم، استدلالی قدرتمند درباره هنر بهعنوان فرصتی برای التیام ارائه میدهد. این مضمون را امسال بهشکلی بسیار فروتنانهتر و واقعاً تأثیرگذارتر در فیلم دیگری از مدعیان جوایز، یعنی «Sentimental Value» ساخته یواخیم تریر، هم میبینیم. با این حال، لحظاتی در اجرای «Hamlet» وجود دارد که از نظر تنش واقعاً گیراست، بهویژه وقتی اگنسِ سردرگم و داغدار کمکم درمییابد شاهد چه چیزی است.
انتخاب نوآ جوپ، برادر بزرگتر جاکوبی جوپ، برای نقش بازیگری که هملت را ایفا میکند، انتخابی هوشمندانه است و پیوند معنوی فیلم را کامل میکند. این تصمیم انگار میگوید: اگر پسرمان زنده میماند و به سنی میرسید که بتواند روی صحنه برود، شاید به چنین کسی تبدیل میشد؛ چیزی که خودش در کودکی شیطانصفتانه آرزویش را داشت. هر دو برادر جوپ، با وجود زمان حضور محدودشان، تأثیرگذاری قابلتوجهی دارند.
و در لحظهای حساس از اجرای نمایش، یک نمای از بالا وجود دارد که نفس را در سینه حبس میکند. این تصویر، قدرت تئاتر را بهعنوان موجودی زنده و پویا برای تغییر دلها و ذهنها نشان میدهد و از نظر بصری، قرینهای است از تصویر اگنس در جنگلِ ابتدای فیلم. همین میزان از مهارت فنی، بهتنهایی کافی است تا اشک را به چشم بیاورد.


