فیلم Where the Crawdads Sing (جایی که خرچنگ ها آواز می خوانند) شرح حالی از تلاش برای بقا، امید داشتن، عشق ورزیدن، تنهایی، نا امیدی و انعطاف پذیری است و در میان ستایش طبیعت، دختر مرداب ما خودش را در میان یک داستان جنایی می یابد. با نقد فیلم خوبِ جایی که خرچنگ ها آواز می خوانند همراه سینما مدرن باشید.

کارگردان: Olivia Newman
نویسنده: Delia Owens, Lucy Alibar
بازیگران: Daisy Edgar-Jones, Taylor John Smith, Harris Dickinson
خلاصه داستان: فیلم داستان کایای جوان را روایت می کند که به تنهایی در نزدیکی مردابی در کارولینای شمالی زندگی می کند و مظنون به قتل مردی می شود که روزی رابط نزدیکی با او داشته است…
فیلم جایی که خرچنگ ها آواز می خوانند اقتباسی از رمانی با همین نام به قلم دلیا اونز است( اگر شما هم مثل بنده طرفدار رمان و ادبیات داستانی هستید، اصلا این کتاب را از دست ندهید) کارگردانی این اثر را اولیویا نیومن به عهده داشته و تهیه کنندگی اش را هم بازیگر معروف هالیوود ریس ویترسپون!
فیلم از پیدا شدن یک جسد در مرداب شروع میشود و دختری به نام کایا ( با بازی بسیار خوب و هماهنگ دیزی ادگار جونز با نسخه رمان) به عنوان مقصر در قتل بازداشت میشود و در میان فلش بک و فلش فوروارد کارگردان سعی دارد داستانی دراماتیک و جنایی را برای ما روایت کند.
داستان واقعی از یک خانواده به ظاهر خوشحال شروع میشود، جایی که مادر به دختر اش میگوید: تا جایی که خرچنگ ها آواز می خوانند به کاوش بپرداز. اما این تصویر از خانواده به ظاهر خوشحال با ورود پدر خراب میشود! پدری الکلی که گویا دوران سختی را در جنگ گذرانده و اکنون در حال تحمیل دوران سختی به خانواده اش است! اما خانواده در مقابل خشونت خانگی از هم فرو میپاشد، هر چند که به نظر بنده این سکانس (رفتن یک به یک اعضای خانواده از خانه) اصلا از آب در نیامده بود و کارگردان می توانست کمی روی این موضوع بیشتر کار کند.

اما به هر حال کایا با پدرش تنها می ماند و همین موضوع اجتماع گریز بودن کایا از همین جا شروع میشود ، وقتی که پدر اش دوری از همه را به دختر اش یاد می دهد و کایا هم با همین رفتار بزرگ میشود، و بازیگر نقش بزرگی کایا یعنی دیزی ادگار جونز به خوبی از عهده نقش یک انسان جامعه گریز بر می آید و آن سرخ شدن هایش و دزدیدن نگاه اش واقعا تحسین برانگیز است.
اما نمی شود دو کاراکتر مهم بعدی فیلم یعنی معشوقه های کایا را از لحاظ بازیگری تحسین کرد. چیس که یک انسان دروغگو است که فقط به دنبال رابطه جنسی است و در این راه از گفتن هیچ دروغی ابا ندارد، اما روابط این دو و شخصیت چیس در رمان بهتر از فیلم بود و فیلمساز در خلق کاراکتر او و انتخاب بازیگر او می توانست بهتر عمل کند.
اما نیمه ی دوم فیلم با نیمه ی اول فیلم اصلا قابل مقایسه نیست چرا که صحنه های دادگاه و مقصر دانستن کایا زیاد جالب درنیامده بود و علت و معلول هایی که وکلا می آوردند واقعا مسخره بود! اما این به معنی کارگردانی بد اولیویا نیومن نیست چرا که او با بردن دوربین خود به قلب مرداب و طبیعت صحنه های واقعا دلپذیری را خلق میکند.

این بخش از نقد حاوی اسپویل است: بعد از کلی صحنه های احساسی و عاشقانه، داستان می رسد به رمز گشایی از قتلی که داستان با آن شروع شد. نخست این را بگویم که ما عادت کرده ایم که انگشت اشاره را به سمت کسی که سکوت پیشه کرده بگیریم و به دلیل ساکت بودنش همه چیز را به کردن او بیاندازیم! اما چه بی دلیل و چه با دلیل کایا چیس را میکشد چرا که چیس قصد تجاوز و آزار و اذیت او را داشت! اما اینجا یک مسئله جرم شناسی به میان می آید، وقتی که همسایه سیاه پوست مهربان از کایا پرسید که چرا صورت ات زخمی شده کایا سریع مسئله مرد سالاری و قضاوت این و آن را پیش میکشد و برای خودش دلیل تراشی میکند تا پیش پلیس نرود، و طوری از پلیس آمریکا حرف میزند که انگار آمریکا یک کشور عقب افتاده است! پس تصمیم میگرد خودش دست به کار شود و چیس را بکشد! و این کار چه در قالب رمان و چه در قالب فیلم اصلا قابل قبول نیست.
در پایان پیشنهاد میکنم این درام غافلگیر کننده و رمان زیبایش را از دست ندهید و اگر ، هم طرفدار سینما و هم طرفدار ادبیات داستانی هستید توصیه میکنم اول کتاب این اثر را بخوانید و سپس فیلم اش را ببینید.

