
«فیلم باید مانند ریگی در کفش درد ایجاد کند. هیچ دلیل دیگری برای سینما رفتن وجود ندارد. اگر آدم بخواهد چیز زیبایی را تجربه کند ، برای این کار چیزهای دیگری هست مثل قایقسواری. در وجود هر آدمی مقدار زیادی قساوت نهفته ، من فقط در فیلمها آنها را فاش میکنم، روسو میگوید انسان حیوانی بیمار است؛ و من هنوز آنقدر دچار خودبزرگبینی نشدهام که خودم را انسان ندانم. هنر باید انسان بودن را نشان بدهد. من به آن ایماندارم.»
این سخن از لارس فون تریه کارگردان صاحب سبک و دارای نگاه دانمارکی در تمام آثار وی از زمان جنبش دگما ۹۵ تا به امروز نمود داشته و دارد. به راستی که چرا فیلم می بینیم و یا اصلا از آن مهم تر چرا شخصی قلم ، ساز ، دوربین و متریال های هنر را به دست می گیرد و به خلق کردن می پردازد. این پروسه خلق کردن چیست و چرا طی می شود ؟ برای مصرف شدن توسط مخاطب ؟ یا به عینیت در آوردن اندیشه و چگونه نگریستن خالق با استفاده از متریال های هنری ؟ در باب فون تریه با قطعیت باید گفت مطمئنن مورد دوم. در جهان فون تریه بیش از هر کارگردان دیگری«انسان بودن» را می بینیم. نگاهی جزئی نگارانه به خوی انسانی و حیوانی در ذات بشر و هر آنچه که او به آن می اندیشد و به عینیت در می آورد.

سینمای فون تریه زن را برای این نگاهی جزئی نگارانه انتخاب می کند. زنان که هر کدام ویژگی های شخصیتی متفاوتی دارند و هر کدام از زن های فون تریه نفاب متفاوتی از آنچه هستند و یا می توانتد باشند نمایان می کنند. ولی یک نگاه به زن در تمام فیلم های فون تریه مشابه است و آن مردان و یا «دیگران» هستند که از زن ، چه جنسی و چه روحی ، استثمار می کنند و به زن به مثابه یک کالای مصرفی برای ارضا شدن نگاه می کنند. البته که این دیگران و یا بهتر بگوییم«گرگ های درنده» تنها مردان نیستند و در داگویل شاهد یک محله ی درنده هستیم.
رقصنده در تاریکی فیلم موزیکالی از لارس فون تریه است. اول از همه باید گفت ژانر موزیکال به این معنا است که فیلم سرخوش ، موزون ، حال خوب کن و بزن و برقص است ولی این فیلم لارس فون تریه ، کارگردان افسرده و دارای جهان بینی اروپایی است. کسی که جدا از مضامین و نوع نگاهش ، از لحاظ فرمال و تکنیکال هم به شدت در سینمای حال حاضر حائز اهمیت است. از شکستن قواعد خط فرضی تا جامپ کات و یا بیش از صد کات در یک سکانس دو دقیقه ای و عوض کردن مداوم جای دوربین که همگی سینمای وی را ویژه کرده است.
فیلم رفصنده در تاریکی در باب جبر است. زنی که حتی شمایل یک دختر باکره را دارد و با فرزند پسرش می تواند نمادی از مریم مقدس در عصر مدرن باشد. مادر تنها و بی کسی که با وجود بینایی ضعیفش سعی دارد تا قبل از کور شدن شبانه روز کار کند تا بتواند اندوخته کافی برای جراحی پسرس فراهم کند.
فیلم در باب خیال است. به رقص در آمدن در هنگامی که کثافت زندگی دارد خفه ات می کند و تو تنها کاری که می توانی انجام دهی تا این سنگینی بیش از حد زندگی خفه ات نکند ، خیال پردازی است. ولی خیال پردازی مادر نابینای داستان نه فانتزی است و نه تخیلی و فرازمینی. بلکه خیال او به رقص در آمدن آدم ها ، آواز خواندن و زندگی کردن یک فیلم موزیکال است.
فیلم در باب حیوان صفتی انسان ها است. انسان هایی که از ضعف تو برای نجات خود استفاده می کنند و در پس نقاب زیبا و خوشگل خود یک حیوان درنده هستند که برای بقا به روح دیگری تجاوز می کنند.

در رقصنده در تاریکی فرجام با مرگ است. با سیاهی و جبری غیر قابل تحمل ، با آوازی از جنس زندگی و ترسی که در صدای شخصیت لرزه ایجاد می کند. آن لانگ شاتی که فون تریه در هنگام پایان اعدام و مرگ نشان می دهد و ما مخاطبی که به تماشا نشسته ایم و غمگینیم را مورد تمسخر قرار می دهد. ما تماشاگران/انسان های منفعل ، سانتی مانتال و حیوان صفت که تنها می بینیم و بر آنچه می بینیم تفکر نمی کنیم.
لارنس فون تریه با سینمایش آن کاری را می کند که نیچه با فلسفه سعی در انجام آن داشت. نیچه اظهار داشت فلسفه باید مانند پتکی بر سر زده شود و حالا فون تریه این پتک را نه فقط بر سر مخاطب بلکه بر سر خود و شخصیت هایش نیز می زند.






