تریستانا (به اسپانیایی: Tristana) فیلمی اسپانیایی به کارگردانی لوئیس بونوئل و محصول سال ۱۹۷۰است. فیلم محصول مشترک سه کشور اسپانیا، فرانسه و ایتالیا است.
در این فیلم که بر اساس رمانی از بنیتو پرز گالدوس ساخته شده است، بازیگرانی همچون کاترین دنو و فرناندو ری به ایفای نقش میپردازند. صدای کاترین دونو، بازیگر فرانسوی، و همینطور صدای فرانکو نرو، بازیگر ایتالیایی، به اسپانیایی دوبله شده است.
فیلم در تولدو، اسپانیا فیلمبرداری شده است. فیلم تریستانان نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسیزبان شد و در جشنواره فیلم کن ۱۹۷۰ هم به نمایش درآمد، اما وارد مرحلهٔ نهایی نشد.

نقد و بررسی فیلم تریستانا | Tristana
تولدو، سال 1929. «تریستانا» (دونوو) که با مرگ مادرش تنها شده، میخواهد با قیّم اشرافزاده ولی فقیرش، «دون لوپه» (ری) زندگی کند. «تریستانا» دختری جوان، معصوم و با ایمان است و «دون لوپه» مردی مهربان و بیبندوبار، علاقه پدرانه او به «تریستانا» بهزودی رنگ دیگری به خود میگیرد. «تریستانا» ابتدا مخالفتی نمیکند، ولی کمکم احساس میکند که اسیر شده (هرچند «دون لپه» اصرار میکند که او کاملاً آزاد است). سپس دیوانهوار دل باخته نقاشِ جوانی بهنام «هوراشیو» (نرو) میشود، و همراه او به مادرید میرود و «دون لپه» حسود را تنها میگذارد. دو سال بعد، «هوراشیو» او را که سخت بیمار است و توموری درپا دارد، باز میگرداند و وقتی میگوید که خود «تریستانا» خواسته برگردد، «دون لوپه» (که حالا با مرگ خواهرش ثروتمند شده) او را میپذیرد. تومور برداشته میشود و «تریستانا» بیابد. «هوراشیو» به «تریستانا» پیشنهاد ازدواج میدهد، ولی «تریستانا» نمیپذیرد، چون معتقد است «هوراشیو» او را به اندازه کافی دوست ندارد (چرا که «دون لوپه» درشرایط مشابه، هرگز «تریستانا» را به خانه مرد دیگری نمیبرد). کمی بعد، «تریستانا» به توصیه کشیش با «دون لوپه» ازدواج میکند، ولی به «دول لوپه» روی خوش نشان نمیدهد. «دون لوپه» سال خورده و تنها به مصاحبت سه کشیشی پناه میبرد که چشم طمع به ثروت او دارد، در حالی که «تریستانا» کمکم خانه را زیر سلطه خود میگیرد. یک شب «دون لوپه» دچار حمله قلبی شدید میشود؛ «تریستانا» وانمود میکند که میخواهد به دکتر تلفن کند، ولی در عوض پنجرهها را باز میکند تا باد سردی به داخل اتاق بوزد…
* دومین اقتباس استاد از رمانهای گالدوس نویسنده صاحب سبک اسپانیائی، به اندازه اقتباس نخست (نازارین، 1958) وفادارانه نیست و بیشتر نمایانگر دنیای نااهل بونوئل (هیستری ویرانگر، نیروی رام نشدنی جنسیت و ارادت به دنیای ساد) و همچنین سوررآلیسم و کمدی سیاه مورد علاقه او است تا نگاه رندانه و پرسشگرانه نویسنده به مذهب. از سوی دیگر فیلم به خاطر آگاهی و شورش زنانه «تریستانا» در پایان فیلم علیه «دون لوپه»، مورد توجه منتقدان زن – آزاد – خواه دهه 1970 قرار گرفت. ری بازیگر محبوب بونوئل یکی از پذیرفتنیترین تصویرهای «پدرسالاری» را خود بونوئل علاقهمند بود تا استفانیا ساندرلی این نقش را بازی کند. اما سرانجام دونوو با آن معصومیت و «ملاحت» سرد عهدهدار آن شد.
تریستانا
تریستانا شاهکاری است عمیق از استاد مسلم و کارگردان مؤلف سینما لوئیس بونوئل [لوئیس بونوئل] که باید آن را بدفعات دید و از مکتب سینمائی آن لذت وافر برد. چرا که هربار بهتر و بیشتر میتوان به شناختی تازه از ژرفنای افکار درونی و دید خاص سوررئالیستی این هنرمند نابغه قرن بیستم پی برد. تریستانا فیلمی است به معنی واقعی اصیل، که در آن بونوئل علیه نظام پوسیده و بیریشه کنونی غرب و همچنین کلیه نهادها و قید و بندهائی که انسان برای خود آفریده و در آن قربانی میشوند، و با هوشیاری و آگاهی کامل ریشه را میکاود و در این کنکاش با موجزترین بیان سینمائی سنتهای دنیای بورژوازی غرب را در هم میریزد و نشان میدهد که آن تغییر و دگرگونی اساسی و لازم که آزادی «تریستانا» و «دون لوپه» و تمامی جامعه آنها در گروه آن است هنوز مییابد ایجاد شود.
تیتراژ فیلم همراه با ناقوس کلیسا بر تابلو و ماکت شهری پدیدار میشود (شهر تولدو) که ماجرای فیلم در آن میگذرد. وجود کلیسائی در گوشه آن تابلو القاگر نظر بونوئل نسبت به مذهب است که با آن که هنوز به ظاهر خودنمائی میکند، اما به واقع قدرت و نفوذش را از دست داده است. فیلم با آمدن «ساتورنا» مستخدمه «دون لوپه» همراه با «تریستانا» به پرورشگاهی شروع میشود که کودکان کر و لال در آن به بازی فوتبال مشغول هستند. و این فوتبالی است کُند که در آن دو نفر بیشتر از همه تلاش میکنند. «ساتورنو» و «آنتولین» (و به یک معنی دیگر «تریستانا» و «دون لوپه») و بقیه درباره توپ فقط عکسالعمل نشان میدهند. در این بین کاراکتر «ساتورنو»، پسر جوان مستخدمه روشن میشود و «تریستانا» با لباس سیاهی که به خاطر مرگ مادرش به تن دارد – به یاد بیاوریم که در پایان، هنگام عروسی با «لوپر» نیز لباس سیاه به تن دارد و این نمایانگر جبر سیاه و تلخی است که زندگیاش وجود داشته است – سیبی به پسرک هدیه میکند و او نیز با گاز زدن حریصانه بدان و دست کشیدن به شانه «تریستانا» تمایل و احساس خود را آشکار میکند ولی هیچگاه، تا پایان، به «تریستانا» دست نمییابد. و همواره خود را در رویا تشفی میدهد و یا مدأم سر به توالت میزند.

«دون لوپه»، که سرپرستی «تریستانا» را به عهده میگیرد مردی است پا به سن گذاشته، بورژوامنش، مستبد، و خودخواه که بههیچوجه حاضر نیست «تریستانا» از الگوی آزادخواهیاش که خود نمونه آن است برخوردار گردد و بونوئل طی یک سکانس کوتاه، هنگامی که «لوپه» در خیابان بدختر جوانی برخورد میکند احساس شدید جنسیش را (تملک) بنحو بارزی نشان میدهد. بهدنبال آن، «تریستانا» بعد از دیدن برج کلیسا در کابوس، طی یک صحنه سوررئالیستی «لوپه» را به دار میکشد، چرا که خطر را از جانب او بیش احساس میکند این صحنه در پایان فیلم هم که «لوپر» میمیرد بار دیگر ذهن «تریستانا» تکرار میشود و این یادآوری شکنجهآور برای دختری که جبری سیاه و مختوم، سرنوشت آن را در هم میپیچد (تا بدان جاکه نسبت همه چیز بیتفاوت و بدبین میشود) فقط تا زمانی تکرار میگردد که برایش دردآور است و آن فصلی است که تریستانا برای اولین بار با لوپه همخوابگی میکند
«تریستانا» پس از مدتی زندگی دردآور و داشتن دو احساس متضاد با «لوپه» که یکی رابطه جنسی و دیگری رابطه پدرخواندگی است به تنگ میآید و استفاده از فرصتی با «ساتورنا» در کوچههای شهر به گردش میپردازد. که طی آن بونوئل در یک سکانس سوررئالیستی دیگر همراه با دیالوگی موجز و کوتاه که بین «تریستانا» و «ساتورنو» ردو بدل میشود میل به گریز «تریستانا» را نمودار میکند:
«تریستانا»: کدام یک از این کوچهها را بیشتر دوست داری، فکر کن ببین با هم فرقی دارند؟ «ساتورنا»: ولی من از این کوچه بیشتر خوشم میآید!! با این استعاره، «تریستانا»، «لوپه» را انتخاب نمیکند و به کوچه دیگری میرود و بلافاصله سگ حاری را میبینیم که پلیسی برای کشتن آن آمده است ولی صدای تیر شنیده و گوشتن سگ هم دیده نمیشود و این همان توهمات ذهن جستجوگر «تریستانا» است!
در اینجا وی به «هوراشیو» (فرانکونرو) هنرمندی جوان برخورد میکند و بدون اختیار حس میکند که میخواهد باز هم او را ببیند و این همان انتخاب وی است چرا که هنرمند در بطن خود آزادی تجربه و جستوجوی میکند.
بونوئل که خانوادهائی مذهبی و کاتولیک رشد یافته و ذهن طغیانگرش علیه مذهب و مبانی اختلافی و اجتماعی آن همواره در تکاپور بوده و بدین سبب به مکتب سوررئالیست گرائیده، در هر یک از فیلمهایش این خواست خود را بروز داده و این هم بهنحوی بارز موفق شده است به نیکوترین وجه بیان دارد.
در ابتدا «لوپه» در مورد نگهداری صلیبی که برای «تریستانا» از مادرش یادگار مانده روی ترش میکند و آن را به نوعی خرافات مینامد و سپس در صحنه دیگری که «تریستانا» را برای گردش به کلیسای باشکوهی میبرد دخترک را میبینیم که محو تماشای یک مجسمه سنگی مذهبی شده و آنرا میبوسد که بلافاصله پاکی این بوسه را «لوپه» با اولین بوسهای که از «تریستانا» در همین مکان میگیرد لوت میکند و حرمت و شکوه مذهبی را در هم میریزد . و در همین جاست که «تریستانا» با گفتن جمله استعاری: تو به کفش خونه احتیاج داری – مسئله اساسی «لوپه» را عنوان میکند و همچنانکه میبینیم پس از اینکه با «هوراشیو» رابطه برقرار میکند و بسوی میل باطنی خود میرود، در مراجعت به منزل، بلافاصله سرپائیهای «لوپه» را به زبالهدانی میاندازد و در تائید عملش به «ساتورنو» میگوید: بگو یک جفت کفش نو بخرد، بمن چه؟ اینجاست که دیگر حاضر نیست بههیچ وجه با «لوپه» رابطه جنسی داشته باشد – حتی بعد از مراسم ازدواج با «لوپه» نیز در اطاقی جداگانه میخوابد و حاضر نیست «لوپه» حتی گونهای را ببوسد.
گفتیم که بونوئل ملحدی است که نسبت بهمذهب آگاهی کامل دارد ولی همواره در بند تناقضاتی درباره وجود و یا عدم وجود کلیساست، برخلاف اینگماربرگمن که آنرا در بست رد میکند و بشناخت خدای روی آورده است. اگر به سکانسی که در آن «لوپه» همراه با سه کشیش در اطاقی نشستهاند و در یک هوای سرد زمستانی که برف بهشدت میبارد ضمن خوردن شکلات و چوب زیر بغل در راهرو راهپیمائی میکند – توجه کرده باشیم طنز تلخ و هجوآمیز بونوئل را در مییابیم.
«لوپه» که به دکتر معالج «تریستانا» گفته بود: کشیش بهخانه من بیاد، هرگز؟ در پایان آنها را پذیرا میشود و این خود ماحصل آن است که در عین حال که «لوپه» نیهیلیستی است که تمام سنتها و روابط و قیود اجتماعی موجود را نفی میکند و هیچگونه اعتقادی هم ندارد و باز هم در مییابد که بدون این سنتها قیود، زندگی مشکل و حتی ناممکن است و این البته بهگمان بونوئل سقوط انسان در تباهیهاست.
بالاخره «تریستانا»، «لوپه» راترک میکند و همراه با «هوراشیو» مدتی به مادرید میرود ولی بهعلت غذهای در پا بنزد «لوپه» باز میگردد و انگیزه این بازگشت علاقه شدید پدری به «لوپه» و زادگاهش است ولی انتخاب آزادی به بهای از دست دادن یک پایش تمام میشود و مسئله اساسی در اینجاست!؟
«تریستانا» ضمن آنکه قربانی جبر و قضا و قدر حاکم بر سرنوشتاش است، اعتقاد و تمایلی هم به آزادی صرف ندارد چرا که به ازدواج با «هوراشیو» تن در نمیدهد و به او میگوید: تا موقعی که بخواهی با هم زندگی مشترک خواهیم داشت.
برای بونوئل، «تریستانا» موجودی است بسیار پاک و معصوم چون در صحنهای که «تریستانا» در بالکن سینههایش را برای «ساتورنو» لخت میکند تا او با دیدن آن لذت بصری ببرد و بتواند خود را تشفی دهد – میبینیم که پسرک با شگفتی به زیر درخت پناه میبرد تا به استمناء دست زند – بلافاصله تصویر با پلانی از مریم عذرا در کلیسا تعویض میشود.
بونوئل معتقد است که درون انسان برخلاف برون همواره در تلاطم و جوشش است تا گریزی به رهائی بزند و لازمه دگرگونی درون تغییر ظواهر برونی نیست: بیاد بیآوریم اولینبار که «تریستانا» با «لوپه» همخوابگی میکند با لباس پیچازی در حال اطو کردن لباس است و اخرین بار هم که پس از آشنا شدن با «هوراشیو» او را از خود میراند، با همان لباس و باز هم مشغول اطو کردن است.
تکیه «تریستانا» بر تفاوت دو حبه انگور – دو تکه نان و یا دو تکه برف و سپس گذاشتن دو نخود روی میز و برداشتن دومی که همان «هوراشیو» باشد نه «لوپه»، شکافتن احساس درونی «تریستانا» با آگاهی کامل از جانب بونوئل است.
بر سر رفتن «تریستانا» برخوردی میان «لوپه» و «هوراشیو» صورت میگیرد که طی آن «لوپه» به زمین میخورد و در حین رفتن عصایش جا میماند. که «هوراشیو» آنرا برمیدارد و به او میدهد و این در پایان بابازگشت «تریستانا» نزد «لوپه» در حالیکه برای راه رفتن به چوب زیر بغل احتیاج دارد ربطی منطقی مییابد و تلویجاً میرساند هرآنچه که متعلق به «لوپه» است باید به او هم تعلق گیرد.!
بونوئل با استفاده از فیلتر زرد روی زندگی روشن و شیطانی تأکید میکند که در آن از ماشینیزم و پیچیدگی و قیود خودساخته خبری نیست و بدون استفاده از موزیک متن – بجز اجراء پیانوئی از اتود انقلابی شوپن – و همچنین بدون هیچگونه انتریک و هیجان و حتی نمایش کوچکترین سکس و بدون بهرهگیری از عواطف تماشاچی کشش فیلم را تا پایان حفظ میکند و بهر لحظه آن روح میبخشد.
بونوئل با تصاویری ساده و روان و گویا در این فیلم به اوج خلاقیت هنری میرسد، «ساتورنو» پسرک کر و لال بهرین پرسوناژ این فیلم موید این نظر است چرا که با محروم بودن از گفتن و شنیدن، دو عامل اساسی ارتباطی فرد با جهان مادی، بیشتر از سایر پرسوناژها با بیننده رابطه عینی برقرار میکند و اعمال و رفتار خواستههایش بهتر قابل درکند تا دیگران، و این همان اوج تصویر ناب در سینماست که بونوئل در این فیلم به کمال آن رسیده است.
بونوئل با دیدی وسیع و نگرش جهانی خود روابط «لوپه» با اطرافیان، منجمله با «تریستانا» را بررسی میکند و با کاوشی در روحیات و دنیای اخلاقی حاکم بر آنها الگوی یک جامعه پوسیده و متعفن را بازگو میکند که این خود میتواند، رژیم اسپانیا و سرنوشت افرادش را با برخورد با آن هم، دربرداشته باشد.
«تریستانا» هیچگاه به منجلاب تباهی سقوط نمیکند چون هرآنچه که اختیار میکند بدان آگاه دارد و اعتراضی هم ندارد و چون ماده خامی در دست «لوپه» آنچنان پرورش مییابد و شگل میگیرد که خواست او است، در صحنهای که از کنار کالسکه و بچه و پرستار بچه به بغل رد میشود هیچگونه تمایل و احساسی نشان نمیدهد و بیشتر نفرت و بیتفاوتی خود را آشکار میسازد.
و بالاخره با دید دیگری میتوان «لوپه» را با ریش و عینک و ظواهر دیگرش فرویدی دانست که به بررسی و شکافتن عقدههای درونی «تریستانا» قیام کرده است.
در خاتمه بار دیگر فیلم تریستانا را که محتوی شاعرانه سوررئالیستی بر جنبه اخلاقیش برتری دارد میستائیم.
منبع: آفتاب
نقد tristana – تریستانا
در ظاهر، “تریستانا” درباره ی دختر جوان و عفیفی است که به وسیله ی سرپرستش اغوا می شود. داستان در “تولدو” اتفاق می افتد، شهری در اسپانیا که خصوصیت دوگانه ی خود را، افسار گسیختگی جنسی مرد و سقوط زن از وقار لازمه اش و یا فرونشاندن جنسیت او در زیر لفافه ای از تقوا، را در طول زمان حفظ کرده است. بیشتر زنان در دنیای تریستانا، آخری را انتخاب می کنند. “تریستانا” جرات کافی برای فرار از خانه ی سرپرستش “دون لوپه” که خود را پدر یا شوهرش – “… هر کدام را که بخواهم” – می داند، دارد. او با معشوقش که هنرمند جوان و جذابی است و در آرزوی ازدواج با اوست، می گریزد. دو سال بعد، هنوز ازدواج نکرده و رنجور از غمی که بنظر می آید در اثر مرض مهلکی باشد، به خانه ی سرپرستش که او را خوار می شمارد باز می گردد. چند سال بعد، تریستانا با خبر نکردن دکتر، دون لوپه را که دچار حمله قلبی شده است به نابودی می کشاند.ا
ولی در مرز این طرح ملودراماتیک و چه بسا اخلاقی که همواره چون آثار دیگر کارگردان به هرزگی متمایل می شود، “بونوئل” به گونه ای معانی را در هم تلفیق کرده که چیزی فراتر از تم “الکترا” به دست دهد. در خلال فیلم بونوئل اثرات روانی اتکاء اجتماعی را بررسی می کند. تریستانا زود از دون لوپه بیزار می شود چون او تمام حرکاتش را زیر نظر گرفته و حتی به او اجازه ی یک قدم زدن ساده را هم نمی دهد اگر چه به همراه خدمتکارشان، “ساتورنا” است. در شروع فیلم زنگهای کلیسا به صدا درمی آیند و در میان طنین خود دو زن سیاهپوش را احاطه می کنند: تریستانا و ساتورنا که به طرف دوربین می آیند. زنگهای کلیسا، نشانه ی تسلط مرد بر زن در اسپانیای قدیم است. تریستانا، که مادرش مرده، تحت کفالت دون لوپه است. اولین کلمات ساتورنا در فیلم که تایید بی عدالتی هائیست که جنس او مجبور به تحملشان است، بیان این است که هیچ مردی نباید مورد اعتماد زن باشد، او می گوید: “می شود شوهر مرده ام در جهنم بپوسد.”ا
دون لوپه، “مرد خوب” زمان خویش است، یک آریستو کرات آزادی خواه، اما هنگامیکه اول بار او را می بینیم، در خیابان مشغول اغوای دختر جوان و با نشاطی است. علاقه ی فوق العاده ی او به مسائل اخلاقی و شرف هیچ وابستگی به روابط عاشقانه اش با زنها ندارد. دون لوپه تریستانا را از تمام متعلقاتش بجز “موزیک اسکور” و از تمام عقیده هایش عاری می کند. در اولین برخورد به او می گوید: من مغزت را از خرافات پاک خواهم کرد. دون لوپه، مادر تریستانا را (که او هم معشوقه اش بوده) نیز زنی بی مغز می داند. چندی بعد تریستانا به کابوسی گرفتار می آید که در زندگی اش پیوسته به دنبال اوست. او سر دون لوپه را بر فراز برج کلیسا به جای زبانه ی فالیگ زنگ می بیند: تصویر وحشتزای سر غول آسای دون لوپه به یکباره تمایل و نفرت او را نسبت به سرپرست پیر و شهوترانش نمایان می کند. وحشت تریستانا از او، وحشت خفقان است، شخصیت او از نظر روحی و جنسی به زوال گرائیده است و این ترسی است که از اقتدار مرد پای گرفته است. دون لوپه در حالیکه یک ضرب المثل اسپانیایی را پیش می کشد می گوید: “بهترین راه برای عفیف نگهداشتن یک زن این است که پایش را بریده و در خانه نگهداشت”. یک پیشگوئی برآن چه که بر سر تریستانا خواهد آمد.ا

بونوئل، مفاهیمی را که با آن دون لوپه ذهن تریستانای جوان را بر طبق نقشه ی خود شکل می دهد تا زندگیش را متکی به خود کند، با دقت گسترش می دهد. در ضمن یک گردش آنها زوج جوانی را می بینند و دون لوپه با ریشخند می گوید: “بوی بیماری آور یک ازدواج سعادتمندانه.” همچنانکه به تریستانا می گوید: ازدواج مفهومش وداع با عشق است، برای آزادی در عشق، هیچ مراسم رسمی نباید در کار باشد. امید دون لوپه اینست که او را با زیرکی بیشتر از راههای محدود و نامشروع به خود مقید کند و تریستانا که تنها ظاهر شکاکی دارد و هدفش آزاد بودن و کار کردن است این را می پذیرد.ا
روانشناسی بونوئل بی نقص است. چون ذهن تریستانا دست نخورده می باشد، منطقی است که تریستانا به چیزی تبدیل شود که محیطش ایجاب کرده و نیز ضربه های روحی با اراده ی سرپرستش که بر او مسلط است بر او وارد آید. تعلیمات دون لوپه برای هر دو مرگ آور می نماید. با رد مصرانه پیشنهاد ازدواج “دون هوراشیو”، هنرمند جوان، از جانب تریستانا، بونوئل نشان می دهد که ناخودآگاهی تریستانا به شدت عقیده ی خام دون لوپه را درباره ی عشق آزاد پذیرا شده است. ولی این کار در عوض وابستگی تریستانا را به دون لوپه افزایش می دهد و وجودش را مملو از یاس و نفرت از خود می کند که منجر به قتل دون لوپه می شود. دون لوپه شبی، پس از انکه در رد ازدواج صحبت کرده است زیرکانه تریستانا را می بوسد. تریستانا چندان مقاومتی نمی کند و با لبخندی مراقبت از او را پذیرا می شود.ا
این وابستگی سرانجام تریستانا را به هرزگی می کشاند. او از حضور پسر خل و کر ساتورنا، که در آخر صندلی چرخدارش را حرکت می دهد، لذت می برد چون پسرک به تریستانا متکی است. تریستانا، تنها به خاطر اینکه بدن خود را از روی بالکن به پسرک نشان دهد او را با فریاد از اتاقش بیرون می خواند. تریستانا هم مانند دون لوپه محتاج یک قربانی است. وقتی که ساتورنو به درون بوته ها می پرد، پسرک عمل مشابهی برای واکنش های تریستانای جوان، در برابر دون لوپه ی مسن، با تمایل و انزجار توام با هم، ارائه می دهد.ا
از لحاظ جنسی تریستانا پس از همخوابگی با دون لوپه، خواهر بل دو ژور می شود و این امر که هر دو رل به وسیله ی “کاترین دونوو” بازی می شود اتفاقی نیست٬ و به همان خوبی “فرانسوا تروفو” از خصوصیت بازی اش در “پری میسی سی پی” استفاده کرد.ا
تریستانا مانند بل دو ژور٬ زنی است که جنسیتش در اثر ترس از گمراهی٬ به وسیله ی یک آدم مسن با ژست نفرت انگیز پدرانه٬ به انحراف کشیده شده است. او اکنون تنها می تواند جوابگوی غرایز حیوانی و هرزه اش باشد٬ بنابراین عاشق جوانش را ترک می گوید و به خانه ی تیره و افسرده دون لوپه باز می گردد.ا
کیفیت کهنه و رو به زوال دنیای دون لوپه٬ در رنگ های طلائی و قهوه ای رنگ های پائیز نمود دارد٬ که بر میزانسن چیره می شوند. این حالت به وسیله ی کاترین دونوو که در طول فیلم لباسهایش تنها ترکیب رنگ های قهوه ای و سفید و سیاه را داراست و منعکس کننده ی احساس به بند کشیده شده ی اوست٬ افزایش می یابد.ا
خیابانهای پیچاپیچ و باریک تولدو تکرار در بند بودن تریستانا است (یک پانوراما از تولدو فیلم را می آغازد و پایان می دهد.)ا
قید تریستانا و نیروئی که او را تباه کرده است٬ با بازگشت او به خانه ی دون لوپه خلاصه می شود. این نیروی خواستاری و انزجار در جنسیت او٬ معادل خواستاری یک پدر از جانب دخترش است. بطور منطقی٬ هرزگی تریستانا٬ دون هوراشیو را به عقب می راند و این را در رد پیشنهاد ازدواج با او و عشق او بخاطر دون لوپه می بینیم. به همراه فساد و بی عاطفگی٬ کشیشانی هم هستند که موافقت نکردن تریستانا را در ازدواج با دون لوپه “نا معقول” می شمارند و کسانی که در بند بودن روحی و اجتماعی و جنسی او را تایید می کنند.ا
تا توهم برآورده شدن آرزوهای تریستانا در آخر٬ قتل دون لوپه٬ پدر-عاشق بیرحم٬ نفرت تریستانا از دون لوپه تنها در پیروزی های ناچیز تریستانای ستمدیده مجال جلوه می یابد. او با دو نخودچی بشکل بیضه بازی می کند و آنگاه آنها را می بلعد. او سرپائی هائی بید زده ی دون لوپه را که به آنها تعلق خاطر دارد به آشغالدانی پرت می کند. آخرین توصیف هرزگی او ژستش در پایان فیلم به هنگام گشودن پنجره هاست که می گذارد برف و سرما دون لوپه ی رو به مرگ را احاطه کند. چون هرزگی در دنیای دون لوپه همیشه طبیعی انگاشته شده است. (دون لوپه حتی به او می گوید که با پاهای ناقص ترحم مردم بیشتری را جلب خواهد کرد.) دون لوپه از رابطه ی بین بازگشت او و احتیاج مطلق به یک تکیه گاه از جانب یک چلاق و احساس هرزگی در تمام عمر نسبت به جنسیت و زن خشنود است. بی شک٬ این عدالت کامل است که دون لوپه در آخر قربانی هرزگی خود بشود. تریستانا به همان گونه که دون لوپه درباره اش فکر می کرد عکس العمل نشان می دهد. تریستانا می گوید “هر چه مهربانتر باشد کمتر دوستش دارم.” او با فرهنگ خودش تخریب روانی روی یک زن را نشان می دهد. همان تخریبی که با بل دو ژور بیان شد٬ که تنها در یک فاحشه خانه جنسیتش بیدار شد.ا
تریستانا به خوبی ذهنیت بونوئل را درباره ی زوال اسپانیا منعکس می کند. او این زوال را با یک نظم کهنه٬ با دون لوپه و دوستانش که هر روز در کافه ای که مملو از آریستو کرات های آسوده خاطر قدیمی است که بگرد هم جمع می شوند٬ نشان می دهد. مشخصه ی این دنیا توسط روابط و نمونه هائیست که از زمانشان باقی مانده و اکنون خطرناک شده اند. حوادث فیلم در دهه ی بیست٬ پس از سقوط اولین جمهوری که حاکی از استیلای فاشیست ها در دهه ی بعد بود٬ اتفاق می افتد. فیلم٬ تصویری از اسپانیایی که فلج شده است به دست می دهد. تریستانای مفلوج معرف نسلی است که جنگ داخلی آن را فلج می کند٬ و همچنین نشانه ای برای اسپانیای فلج شده ی “فرانکو” است.ا
بونوئل تصویری از شکست آزادی خلق می کند. در صحنه ای کارگران بوسیله ی نگهبانان رسمی٬ که سوار بر اسبند٬ تعقیب می شوند در ضمن اینکه کسانی دیگر با شمشیر در پی آنانند. وجود ناپایدار کارگر – مرد در خیابان – مفهومش این است که در جهتی مخالف با واکنش عاجزانه ی دون لوپه در برابر وحشت از کار نگریسته شود. هنگامیکه مردها در کارگاه ماشینی که ساتورنو از آنجا می گریزد بایستی ساعات طولانی را به کار مشغول باشند دون لوپه آزاد است که تا مرگ خواهر ثروتمندش ژوزفینا تصمیم بگیرد که زندگی را با نوعی تنگدستی نجیبانه به سرآورد. طرز تلقی دون لوپه نسبت به کارگرها٬ ریاکاری طبقه ی اشراف را آشکار می سازد. با راهنمایی کردن پلیس به جهتی دیگر٬ او به یک دزد امکان فرار می دهد چرا که: “…او ضعیف بود و به محافظت احتیاج داشت… پلیس نماینده ی قدرت است”. ژست او در مقام عدالت٬ از لحاظ کیفیت٬ عملی است که در آن مجبور به شرکت نیست. برای دون لوپه٬ “پول بی ارزش و هرزه است”: و برای کارگران کارگاه٬ در خیابان٬ به معنای زندگی است. بونوئل فساد دون لوپه را با یک قطع سربع از دون لوپه و تریستانا که برای بار اول همبسترمی شوند٬ به صحنه ایکه پلیس کارگران را در خیابان تعقیب می کند٬ با قاطعیت نشان می دهد.ا
دون لوپه این چنین نماینده ی عجز و فراموشی تاریخی اسپانیاست٬ رلی که توسط کارلوس سائورا در فیلم “باغ لذت” در نقش “آنتونیو” ایفا شد. عجز دون لوپه به هیچ وجه معصومیت نیست. ریاکاری او حاکی از حس تشخیص بی اندازه اش است. و این همانقدر در هوشیاری و عدم قبول خرافات مذهبی از جانب او دیده می شود که در مسخرگی اصول اخلاقی او که ده فرمان را در زندگی قبول دارد بجز آنهائیکه در مورد رابطه است و یا از نظر او در مورد فریفتن و اغوا . دون لوپه با خودخواهی می گوید که دختری را که خودش راضی باشد تصاحب می کند. او با غرور زن دوستش را یا بقول خود “گلی که با معصومیت می شکفد” از این قاعده مستثنی می کند. بونوئل بی آنکه هیچ احتیاجی به دیالوگ باشد این نما را با تریستانای معصوم که مشغول خواندن موزیک اسکور است و بزودی قربانی شهوت دون لوپه خواهد شد عوض می کند. دون لوپه قضاوت یک دوئل را رد می کند٬ چون مبارزه کنندگان موافقت کرده اند که نبرد آنها “تا بروز اولین نشانه ی خون” ادامه یابد و دون لوپه از نمایش سیرکی متنفر است و قضاوت چنین ارزش های کمی را بعهده نمی گیرد و باین نحو اخلاقیات او در انزوای تهی از هر نوع خشنودی بیان می شود٬ که عاری از هر نوع محتوی واقعی است. این بیان طوری است که به زندگی خودش برنمی خورد: یک دوئل٬ بدگوئی بی ضرر کشیشان٬ تحقیر کم ارزشی کاری بوسیله یک مرد که تمام زندگیش درآمد مختصری دارد٬ رد ازدواج بوسیله ی مردی که سکس را با یک بانوی جوان بیشتر می پسندد٬ بخصوص اگر معصوم و سی سال از خودش جوانتر باشد. این تقریبا نوعی احساس روحی نجیب زاده ی اسپانیایی است که ترجیح می دهد از گرسنگی بمیرد تا اینکه کار کند٬ اگر چه مجبور به فروختن تمام متعلقاتش بشود. در مورد دون لوپه این افتخار فریفتن یک دختر و تصمیم به زندگی با او به عنوان دخترش است.ا
هرزگی لازمه ی چنین اصول اخلاقی و ظاهر فریبنده ی این اخلاق که هیچ قربانی را اقتضا نمی کند٬ جائی بهتر از سکانس آخر فیلم بیان نمی شود: دون لوپه ی سال خورده با موهای خاکستری٬ عینکی بر چشم و با ریش هائی که دیگر رنگ سیاه ندارند با سه کشیش حریص در غروب روز مرگش قهوه می خورد. کشیش ها مشتاقانه مرگ او را که مفهومش برای آنها ا”ارث” دون لوپه است نوید می دهند. آنها قهوه ی پرمایه ی کرم دار و کیک را می چشند و همچنانکه برف در خارج پنجره آغاز به ریزش می کند به خوردن هر چه بیشتر مشغول می شوند و در پناه ثروت٬ از تمام جنبه های ناگوار زندگی محفوظ می مانند. دون لوپه خدانشناسی اش را از یاد برده و فریادش را پس از مراسم تدفین بیوه ی ثروتمند٬ خواهرش ژوزفینا که گفت: “بقای عمر شما زنده ها” بدست فراموشی سپرده است. دون لو په زمانی را که تریستانا در آستانه ی مرگ بزمین افتاده بود و حاضر بدعوت کشیش نشد بیاد ندارد٬ چونکه می گفت: “تنها کشیشان واقعی آنانند که معصومیت را حامی اند.” پس از بازگشت تریستانا به خانه ای که در آن حیثیتش را از دست داده٬ بطرزی هجوامیز و در عین حال با یک واقع گرائی قاطع کشیش ها هم بازمی گردند. آنها تصمیم دارند تا تریستانا را متقاعد به ازدواج با دون لوپه بکنند و زندگی پر از گناهش را پایان بخشند.ا

شرف دون لوپه هیچ کجا بهتر از برش به عقبی که بونوئل به روزهای معصومیت تریستانا می کند به مسخره گرفته نمی شود٬ قبل از آنکه تریستانا پا به خانه ی دون لوپه بگذارد. فیلم با همان تصاویری که شروع می شود پایان می پذیرد. تریستانای معصوم با خشنودی همراه ساتورنا٬ که به زیبائی توسط لولا گائوس بازی شده٬ قدم می زند. تکرار نمای تولدو اکنون توصیف گر دنیائی است که او را در خود مدفون کرده است. زنگ طنین انداز کلیسا دیگر نشانه ی غم غربت نیست٬ بلکه بطریقی دردناک سمبلی از ریاکاری است.ا
اسپانیا٬ مانند تریستانا٬ دلتنگی اش در اثر اصول شرافتی ظالمانه تباه شده است و ریاکاری ناپاک و مفلوجش ساخته و هیچ چیز نیست تا بتواند جایگزین اصول کهنه بشود. تریستانا در حالی در خانه ی دون لوپه مانده که ارزش های تازه ای را برای بهبودی و حیات بخشیدن به ماوای خود در اختیار ندارد (اسپانیا).ا
ا”تریستانا”٬ به اتفاق “بل دو ژور” به روند کار بونوئل متعلق است. در آگاهی و حساسیتش از “ویردیانا” و “نازارین” هم فراتر رفته و حتی فاقد توهم بازگشت مسیح برای بهبود دادن به وضع درماندگان در “ویردیانا”٬ ا”نازارین” و “سیمون صحرا” است. سیاست باز جای خود را به شناسائی یک جامعه ی آریستو کرات فاقد عواطف انسانی داده است که در موطن رنج کشیده اش با مرگ خود در تقلاست. بونوئل بیش از این قادر نیست فریب یک شخصیت را با محرک های مسیحی عرضه کند. چون دستگیری او از یک ستمدیده در مقام یک فرد کافی نیست امیدهایش به یاس بدل می شود. مایه ی مذهبی اکنون با طنز تلخی به مسخره گرفته می شود: کشیش های طماع در غروب روز مرگ دون لوپه به گرد او می چرخند.ا
تریستانا اندوهگینانه در امید بزرگ معصومیت٬ مانند “ویردیانا”٬ سهیم می شود ولی خیلی زود در دنیائی احاطه می شود که انرژی خلاق زن را منکر است. تریستانا درست پس از مرگ مادرش مجبور به فروختن پیانوی مورد علاقه اش است و تنها پس از آنکه پایش را از دست داد یکبار دیگر که دون لوپه پیانوی تازه ای برایش می خرد تحت تسلط او درمی آید. این زمان٬ تریستانا٬ مفلوج بودن و موقعیت و آینده اش را درک می کند. بر خلاف ظاهر٬ حرف دون لوپه که شیطان صفتانه گفت: “تریستانای بیمار این خانه را زنده ترک نخواهد گفت.” به حقیقت می پیوندد. نواختن پیانو با صدای بلند٬ در آخرین ملاقات دون هوراشیو٬ سمبلی برای نابودی تمام امیدهای سلامتی تریستانا است. جایگزینی بیرحمی و تجاوز بجای احساس دلسوزی و محبت این مفهوم را دارد که تمام چیزهائی که در قدرت تریستانا است و یا به آنها امید دارد به نابودی گرائیدهاند. همانطور که تریستانا حدس می زند٬ دون هوراشیو دیگر باز نخواهد گشت. او در میان اسباب هائی رو به زوال تنها مانده تا آینده اش را انتظار بکشد. جنسیت جوانی او به یک نیمه دیوانگی اغراق آمیز با نمایش بدن برهنه اش در حضور ساتورنوی وحشتزده ی کر و لال کاهش یافته است.ا
ساختمان تکرار شونده ی تصاویر٬ تکرار سریع نماهائی از زندگی تریستانا تا بازگشت به فصل اول فیلم٬ منعکس کننده ی احساس نومیدی بونوئل نسبت به اسپانیا و قربانیانش است. بونوئل با درخشندگی هر چه بیشتر زوال فرد را بوسیله ی فساد و اصول ریاکار اخلاقی نشان می دهد. اصولی که هیچ کوششی برای بهبود بخشیدن به جامعه ای که در آن دشمنی پایدارتر می شود و درنده خوئی گسترش می یابد٬ نمی کند
منبع: وبلاگ فیلم هفته






