نقد فیلم The Shining اثر استنلی کوبریک

فیلم درخشش یکی از مهمترین فیلم های تاریخ سینما است و برای بعضی ها بهترین است و برای بعضی های دیگر بدترین. مشکل این فیلم آن است که تماشایش خوشایند است ولی موقع تحلیل غیرقابل فهم میشود ،مثل رویایی که از خواب می پراندتان. بارها سعی کرده ام دریابم صحنه کلیدی یا لحظه تعیین کننده فیلم کجاست ، ولی هر بار ناکام مانده ام.

کوبریک بعد از فیلم تاریخی بری لیندون ،سراغ اقتباس از رمان ترسناک و به نوعی گوتیک “درخشش” اثر استیفن کینگ رفت. با اینکه استیفن کینگ فیلمنامه ایی برای رمان نوشته بود ولی کوبریک به آن فیلمنامه توجهی نکردی و با همکاری دایان جانسن فیلمنامه ایی دیگر نوشتند که این کار باعث دلخوری کینگ شد تا جاییکه به فیلم لقب”کادیلاک بزرگ و زیبای بدون موتور”را داد. هم کوبریک هم جانسون در هنگام کار روی فیلمنامه ، کتاب های امیر غریب اثر فروید و کاربرد جادو اثر برونو بتلهایم را خواندند. دو قطب مکمل در دیدگاه فروید ، امر پوشیده و امر ناپوشیده به روشنی در تصاویر فیلم منعکس شده اند.

کوبریک تعداد زیادی از حوادث فوق طبیعی رمان را حذف کرد ، و با این کار موفق شد اثر کینگ را که احیانا بیشتر به عنوان یک قصه پریان ترسناک خوانده میشد تا یک داستان دلهره آور باورپذیر ، به فیلمی درگیرکننده تبدیل کند.

کوبریک به جای تاکید بر ترس بیرونی که در رمان وجود دارد ، ترس درونی را پررنگ میکند. در فرهنگ طبیعت ، درون ، همیشه نشانگر آرامش و ثبات است و بیرون نشانگر آشوب ، حال آنکه کوبریک این اصل را زیرپا می گذارد و کاراکترهایش را در مرحله اول در تقابل با خود و در مرحله دوم در تقابل با مکان قرار میدهد.

فیلم درخشش سه شخصیت محدود دارد ؛ جک ، وندی و دنی . اما با این شخصیت های محدود صحنه های زیادی وجود دارد که تعداد آن به 219 میرسد. این فیلم برخلاف خیل عظیم فیلم های ترسناک ، پیرنگ محور نیست بلکه شخصیت محور است و پیرنگ با آن تعریف آشنا در این فیلم وجود ندارد بلکه یک موقعیت را کوبریک به تصویر میکشد و به خاطر شخصیت محور بودن آن است که فیلم ریتم تند و صحنه های زیادی را در بر میگیرد.

انسان متشکل از بدن ، روح و روان است و کوبریک که بارها به علاقه خود در مورد ادراک فراحسی اقرار کرده است در این فیلم بصورت مفصل ولی مبهم به آن پرداخته است. همانگونه که ذکر کردم ، ترس موجود در فیلم ترسی است که از درون و ذهنیت کاراکترها سرچشمه میگیرد و انزوا و تنهایی این هراس را در بستر مکانی به نام هتل اورلوک به حداکثر خود میرساند تا اینکه این هراس تبدیل به جنون میشود.

دنی ، پسر خانواده که بخاطر تنهایی و انزوا ، متوسل به دوست خیالی به اسم تونی شده است؛ واقعیت زندگی را نه در عینیت خود بلکه در ذهنیت خود ساخته است و این امر باعث ایجاد یک درک فراحسی به اسم “درخشش” در او شده است که از آینده و گذشته خبر می دهد ولی در بطن شخصیت اصلی خود که دنی است ، منفعل است تا وقتی که در هتل اورلوک ، وجه درونی دنی یعنی همان تونی بر او غلبه می کند و از انفعال دنی می کاهد . جک هم به عنوان پدر خانواده که گذشته ایی مبهم در فیلم نسبت به کتاب دارد ، وقتی حرف مدیر هتل را در اول فیلم مبنی بر اینکه سرایدار قبلی بخاطر جنون ، خانواده خود را سلاخی کرده است ، میشنود، مسخ این داستان شده و با سرخوشی میگوید:” داستان خوبی برای فیلمم میشود”. و با این فکر روز و شب را طی میکند تا این داستان تبدیل به ذهنیت جک میشود و بعد از آن به تنهایی بیشتر تمایل پیدا میکند و حتی وندی را تحقیر کرده و از خود می راند . دور شدن وندی از جک باعث میشود که جک بیشتر در خود فرو رود و قدرت تشخیص واقعیات و تخیلات را از دست بدهد. وندی تنها کاراکتری است که متوجه دیگری است و هیچ وقت تنها نیست و در هنگام تنهایی خود را مشغول کار می کند. اما در سکانسی که جک او را از خود می راند و دنی سویه درونی خود را نمایش داده و تبدیل به تونی میشود ، وندی نیز طعم انزوا را چشیده و این باعث میشود که به مانند دو کاراکتر دیگر متمایل به درون خود و توهمات خود شود و هرآن ، توهمات خود را به عینیت تبدیل کند.

به نظر من این فیلم بازیگوش ترین فیلم کوبریک است چون در آن مخاطب فقط بیننده نیست بلکه ناخواه درگیر مثلث ” فیلمساز؛فیلم؛ مخاطب” میشود. در سینمای کلاسیک مبحثی تحت عنوان “فاصله امن”است که در آن مخاطب با خیال راحت با دنیای فیلم و کاراکترها همذات پنداری میکند . در سینمای مدرن و پست مدرن این رابطه دچار تغییر و در مواردی تخریب میشود. مهمترین شمایلی که این فاصله را دستخوش تغییر کرد ؛ ژان لوک گدار بود ولی کوبریک در فیلم درخشش با تمهیداتی این اصل را زیرپا گذاشت: تلویزیونی که به پریز متصل نیست. دری که قفل آن خود به خود باز میشود و… . پس فقط کاراکترها نیستند که در بازی کوبریک گیر افتاده اند بلکه مخاطب هم به ناامن بودن فاصله خود با جهان فیلم پی می برد. بخاطر همین است که میگویند ” درخشش یک هیولا داشت و آن خود کوبریک بود”.

در ادبیات گوتیک ، مکان از اولویت های اصلی داستان است و عمدتا قصری تاریک با نورپردازی اسپات است ولی کوبریک در فیلم درخشش هتل اورلوک را به زیباترین شکل که یادآور هنر کیج است به تصویر کشیده است غافل از آنکه به این هتل حالتی هزارتوو و لابیرنت گونه می دهد تا جاییکه این مکان بسته تبدیل به جهانی تو در تو و نامتناهی در ذهن کاراکترها و مخاطب میشود.

نویسنده: سعید قنبری

نظرتان را با ما در میان بگذارید



کانال تلگرامی ما رو از دست ندید!