کانال تلگرامی ما رو از دست ندید!

نقد فیلم That Obscure Object of Desire (میل مبهم هوس)

میل مبهم هوس (به فرانسه: Cet obscur objet du désir) فیلمی داستانی به کارگردانی لوئیس بونوئل محصول سال ۱۹۷۷ کمپانی گرینویچ است. در این فیلم کرول بوکه و آنجلا مولینا هر دو در نقش کونچیتا بازی کردند و شخص سومی برای آن شخصیت گویندگی کرد.

داستان: «ماتیو» (ری) که هفت سال پیش زنش را از دست داده، به توانائی‌اش در برقراری رابطه با زنانی که دل‌باخته‌شان نبوده، افتخار می‌کند. آشنائی با دختری به‌نام «کونچیتا» (بوکه/مولینا) تمام حواس او را به خود معطوف می‌کند. اما «کونچیتا» با اینکه اقرار می‌کند به «ماتیو» دل بسته، آشکارا کاری می‌کند تا حسادت و خشم «ماتیو» برانگیخته شود، زیرا «ماتیو» مدام «کونچیتا» را با مردانی جوان می‌یابد در حالی که خود نمی‌تواند به او نزدیک شود. «کونچیتا» این بازی گریزپائی را آن‌قدر ادامه می‌دهد تا «ماتیو» تاب و طاقت از کف می‌دهد.

Image result for نقد فیلم That Obscure Object of Desire

نقدی بر فیلم میل مبهم هوس (لوئیس بونوئل-1977)

میل مبهم هوس آخرین فیلم لوئیس بونوئل کارگردان شهیر اسپانیایی -پدر سورئالیسم در سینما و سازنده فیلمهایی چون عصر طلایی (۱۹۳۰)- زندگی جنایتبار آرچیبالدو دلا کروز (۱۹۵۵)- نازارین (۱۹۵۹) و جذابیت پنهان بورژوازی (۱۹۷۲) است.
بونوئل کارگردانی است خودساخته که از اواخر دوران سینمای صامت به فیلمسازی روی آورد. اولین فیلم او سگ آندولسی فیلمی کوتاه و 16 دقیقه ای بود که در سال ۱۹۲۹ ساخته شد و هنوز هم جز شاهکارهای کلاسیک سینما محسوب میشود. به هر حال بونوئل در طول سالهای متمادی فیلمسازی راتجربه کرد و از دهه ۱۹۳۰ تا دهه ۱۹۷۰ همواره یکی از متفاوت ترین کارگردانهای سینمای اروپا محسوب میشد که البته بسیاری از فیلمهاییش را هم در مکزیک ساخت .
وی در سال ۱۹۶۱ به خاطر فیلم ویردیانا نخل طلای کن ودر سال ۱۹۷۲به خاطر فیلم جذابیتهای پنهان بورژوازی جایزه اسکار را کسب کرد.

و اما در مورد میل مبهم هوس:

ماتیو (فرناندو ری) که پیرمردی است موقر و جا افتاده در کوپه قطار ماجرای آشنایی خود با دختری جوان (کونچیتا) را برای همسفرانش تعریف می کند . ساختار روایی فیلم مثل همشهری کین از فلاش بک های متعدد تشکیل شده که گاها به زمان حال در قطار بازمیگردد.
این فیلم کنکا شی است عمیق در باره مسائلی چون عشق- شهوت- هوس-خودخواهی –آزادی و در نهایت مرگ.
بونوئل در این فیلم تا حدی از فضای به شدت سورئال و فانتزی دو فیلم قبلی خود یعنی جذابیتهای پنهان بورژوازی و شبح آزادی فاصله گرفته ولی باز نمی تواند علاقه اش را به سورئالیسم پنهان کند. اینکه نقش کونچیتا را دو بازیگر زن ایفا میکنند خود می تواند دلیلی بر این امر باشد. کارول بوکت لاغر اندام و آنجلا مولینای نسبتا فربه هردومتناوبا در نقش کونچیتا ظاهر میشوند و این بیننده را واقعا گیج می کند ولی برای کسانی که با فضای سورئال فیلمهای استاد آشنا هستند این امر چندان هم عجیب نیست . هر چند این تغییر متناوب بازیگر نقش کونچیتا میتواند نمادی از دو شخصیتی بودن و دمدمی مزاج بودن وی باشد که گاهی معصومانه به ماتیو ابراز عشق می کند و خود را برای او دختری باکره جا می زند و گاهی همانند یک زن بدکاره برای توریستها عریان میرقصد ویا برای تحقیر ماتیو در جلوی چشمان او با مردی جوان معاشقه میکند.
از طرفی ماتیو که سر پیری عاشق این دختر جوان و زیبا شده فکر میکند می تواند با پول او را تصاحب کند .درست مثل یک کالا و این را کونچیتا قبول نمیکند.
این دو گاهی یکدیگر را دوست دارند و گاهی از هم متنفر میشوند تا واقعا پیچیدگی “میل هوس” را به نمایش بگذارند. هوسی که با ترس و شهوت و خودخواهی و میل به آزادی در هم آمیخته و خود مثل یک عامل نیرومند بر شخصیتها و داستان تاثیر می گذارد تا جاییکه گاهی فکر می کنیم شخصیت اصلی این فیلم همان ” میل مبهم هوس ” است نه ماتیو یا کونچیتا ! آنها تحت تاثیر هوسهای خود تصمیم میگیرند که چطور عمل کنند. وما حیرانیم که حق با کدام است؟با پیرمردی که برای آسایش معشوقه اش دست به هر کاری میزند ولی در نهایت به بدترین شکل از طرف او تحقیر میشود. یا با دختری که آزادیش را دوست دارد (در جایی خطاب به ماتیو می گوید: “گیتار من ماله خودمه برای هرکی دوست داشته باشم میزنم!”)و نمی خواهد مرد مورد علاقه اش با او مثل یک کالا رفتار کند؟
هر چند بونوئل گاها طرف مرد را میگیرد: آنجا که ماتیو با خشونت تمام کونچیتا را زیر مشت و لگد می گیرد ما از کتک خوردن کونچیتا راضی هستیم و شاید زیر لب بگوییم “حقشه!” چون ما هم مثل ماتیو از دروغگویی و دو رویی کونچیتا خسته شده ایم. (درست مثل فیلمهای سم پکین پا که در آن خشونت ابتدا توجیه میشود بعد عملی میگردد.)
و بالاخره سکانس پایانی که پر از رمز و راز است و آن “ساک دستی” عجیب و غریب!
این ساک (گونی) را سه بار در فیلم میبینیم : یک بار در اوایل فیلم که مردی دوره گرد آنرا به دوش انداخته- یکبار در اواسط فیلم زمانی که ماتیو آنرا در منزل دوستش جا میگذارد و یکبار در پایان فیلم که زن خیاط لباسهای زنانه را از آن بیرون میاورد و یک لباس عروس خونی را می دوزد! ماتیو از پشت شیشه محو تماشای این صحنه است (شاید به یاد همسر مرحومش افتاده) ولی کونچیتا از این صحنه خوشش نمی آید و باز قهر میکند ماتیو باز برای کسب رضایت او به طرفش میرود ولی کونچیتا از او دور میشود. با خود می گوییم ” باز هم شروع شد!” ولی انفجار یک بمب به تمامی هوسهای آندو پایان می دهد!

منبع: وبلاگ همیشه سینما


تحليل و بررسي فيلم آن میل مبهم هوس

صحبت از هر کدام از آثار بونوئل، صحبت از خودِ اوست. چرا که بونوئل از معدود کارگردانانی ست که سخنش و فلسفه زندگی‌اش هیچگاه با آثارش فاصله نمی گیرند. از طرف دیگر، متفاوت بودن بونوئل، که ریشه در شورشی بودن و دیدگاه معترض و آنارشیست او دارد، آثار او را نیز در نقطه‌ای متفاوت و حتی گاه مقابل با بسیاری از آثار هنرمندان بزرگ سینما قرار می دهد. پرداختن به واپسین اثر بونوئل بدون شناخت وی و بازتابی که وی در اذهان طرفداران و مخاطبانش دازد بدون شک غیرممکن است.
لوئیس بونوئل دوره پربار هنری خود را با سینمای سورئال، سالوادور دالی و سگ آندلوسی آغاز کرد و تا آخرین لحظات زندگی‌اش نیز از این مسیر خارج نشد. با این حال آثار وی، تنها داستانهایی با وقایع سورئال نیستند، بلکه هر کدام از آنها به ریشه‌های به وجود آورنده این مکتب نقب می زنند، ریشه هایی که با زیربنای فلسفیِ افکار بونوئل آمیخته‌اند. به همین سبب است که سورئالیسم بونوئل در انتقادی‌ترین شکل خود بیان می‌شود. چه آن زمان که همچون ویریدیانا، جذابیت پنهان بورژوازی یا ملک‌الموت تیشه به ریشه تفکرات مذهبی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی زمان خود می زند و چه در آثاری چون تریستانا مرزهای اخلاقی را واکاوی کرده و روان انسان را کالبدشکافی می کند. از این نگاه، بونوئل دو ظاهر به خود می گیرد. بونوئلی که ضد بورژواست و بونوئلی که نظر به الگوهای رفتاری و خلقی مرد و زن دارد. اگرچه جدا کردن این دو جنبه بونوئل عملا غیرممکن است و می توان گفت که وی پیوسته در حدفاصل این دو نقطه رفت و آمد کرده است، با این حال آخرین اثرش شاید خود، حدفاصل این دو رویکرد باشد.

داستان بر اساس رمانی با عنوان «زن و عروسک خیمه شب بازی» اثر «پیر لویس» ساخته شده است. نویسنده فیلمنامه نیز، یار همیشگی بونوئل «ژان کلود- کریر» است. هر کدام از این بزرگان نقشی کلیدی و مؤثر در برآیند کار داشته اند، اما در واقع رمانِ «پیر لوییس» فضای لازم را برای بونوئل ایجاد کرده تا پرداخت خود را بر ماجراها و شخصیت ها ارائه دهد. در این میان، «کاریر» نیز همچون واسطه به خوبی توانسته است بار فنی اثر را به دوش بکشد.
زیربنای داستانیِ «آن میل مبهم هوس» زیربنایی آشنا و سرراست است. یک رابطه مشوشِ عاشق و معشوقی. اما این زیربنای آشنا، تحت تاثیر طنزی گزنده قرار می گیرد که خود، از ویژگی های جدانشدنیِ آثار لوئیس بونوئل است. مردی میانسال که درگیر احساسی مبهم از دختری جوان است. داستان به زیبایی از احساسی شبهِ عشق آغاز می‌شود. بارها در داستان صحبت از عشق می شود، حال آنکه تاکید بونوئل بر چیزی جز این است. کونچیتا که معشوقه ماتیوست، بارها به او گوشزد می کند که باید از عشق او اطمینان حاصل کند تا بتواند یک رابطه زناشویی عادی را آغاز کند. عشقی که هیچ معیار و محکی ندارد. این رفتار دوگانه (نزدیک شدن به خاطر عشق و دور شدن به خاطر عدم اطمینان از آن) بعدتر مشکلات عدیده‌ای را بوجود می آورد. از این نوع دوگانگی های پرتناقض در اثر به وفور یافت می شود. تناقضاتی که بونوئل بیشتر در ساختار طنزِ بُرندِه اش به کار می برد.

این مطلب را هم بخوانید:   نقد فیلم Tristana (تریستانا)

Image result for نقد فیلم That Obscure Object of Desire

ساختار فیلم نیز در نوع خود جالب است، داستان در زمان حال آغاز می شود، به واسطه داستانی که ماتیو تعریف می کند با چندین فلاش بک از گذشته روبرو می شویم. پس از چندین بار رفت و برگشت، فلاش بک ها به زمان حال می رسند؛ سپس داستان در زمان حال ادامه پیدا می کند و به انتها می رسد. ساختاری که به خوبی ضرباهنگِ اثر را حفظ کرده و از یکنواختی آن می کاهد. نویسنده به خوبی از ملالی که ممکن بود اثر را در خود گرفتار کند آگاه بوده است. از این رو با قرار دادن خرده داستان ها و شکستن خط روایی اثر، توانسته از سویی حس تعلیق در داستان های جانبی را ایجاد و از سوی دیگر مجال تنفس و بازنگری در هر حادثه را در اختیار مخاطب قرار دهد. در این میان شخصیت هایی نیز در اثر قرار می گیرند که بیش از همه بونوئلی هستند. روانشناس، قاضی و مادر و دختر، همه از شخصیت های محبوب بونوئل هستند که همه به دلیل ساختار روایی اثر مجال نمایش یافته‌اند. بونوئل نیز مثل همیشه به گفتمان تند انتقادی خود در معرفی این شخصیت ها تاکید می کند.

اما باید به این نکته نیز توجه کرد که این ساختار بیانی و داستانی، کارکردهای مهمتری نیز می یابد. نخست اینکه موجب می شود، داستان را از زبان ماتیو بشنویم. به همین دلیل می توانیم به روایت داستان نیز تا حدودی شک کنیم. زیرا داستان از ذهن و زبان ماتیو گذشته و به مخاطب عرضه می شود. با توجه به رفتارِ آزاردهنده‌ای که از ماتیو، پیش چشمان سایر مسافران قطار سر می زند، می توان اینگونه متصور شد که شاید روان و ذهنِ ناخودآگاهِ او حوادث را جرح و تعدیل کرده باشد. این دیدگاه به چند دلیل قوت می یابد که اغلب در ارتباط با وضعیت کونچیتا هستند. نخست اینکه کونچیتا دختری فقیر است که با مادر خود زندگی می کند و ناگاه از راه رسیده و خدمتکار ماتیو می شود. اما پس از اینکه ماتیو را به دلیل ابراز علاقه اش ترک می کند، بار دیگر و این بار در سوئیس با او روبرو می شود. دختری با چنین وضع مالی و خانوادگی در سوئیس چه می کند؟ یا همین نگاه را به ملاقات های این دو نفر نیز می تواند داشت.
پس از نخستین بار ملاقاتشان در خانه ماتیو، یک بار در سوییس و پس از یک دزدی، بار دیگر در اسپانیا به شکل اتفاقی و بار دیگر… این برخوردها بیشتر از اینکه نشان دهنده سرنوشت و حادثه باشند، حکایت از دنیایی وهمی و خیالی دارد که شاید ناشی از تعدیل وقایع در ذهنِ -شاید ناسالمِ- ماتیو باشد. از این رو میل مبهم… را می توان اثری رئال از تفکرات و داستان سرایی های سورئالیستی بونوئل دانست (البته باید به اقتباسی بودن اثر نیز توجه داشت. در واقع بونوئل به گونه‌ای داستان را روایت کرده و فضاسازی می کند که به این برداشتِ دوگانه دامن بزند). تمام داستان ماتیو را می توان یک داستان سورئال دانست. اگرچه داستان همچنان رویه رئال خود را دنبال می کند اما در حقیقت ملقمه‌ای است از داستان هایی که با ارتباطات سورئال نیز می توان آنها را به یکدیگر ارتباط داد. تمام داستان راجع به تلاشی است که ماتیو انجام می دهد و هیچگاه به هدف نمی‌رسد. گویی ماتیو در کابوسی غریب و عذاب آور است. در این کابوس بارها شاهد وجود موانع و حائل‌ها میان او و کونچیتا هستیم. آن شلوار کذایی، پس زدن‌های کونچیتا، وجود مادرش در زمان نامساعد، غیب شدن‌ها و سفرهای ناگهانی کونچیتا و از همه مهمتر سکانسی که ماتیو با کونچیتا از ورای میله‌ها صحبت می کند، همه نشان دهنده وقایعی سورئال هستند که در بستری رئال در حال رخ دادن هستند.

اما مهمترین نکته اثر، شاید مربوط به شخصیت زن باشد. کونچیتا، زنی که دو بازیگر نقشش را ایفا می کنند. این بازیگران در هر سکانس -و گاهی حتی در یک سکانس- جای خود را به یکدیگر می دهند. به سختی می توان با قطعیت درباره هدف این مساله نظر داد (فارغ از اینکه این مساله چگونه رخ داد: داستانی که بونوئل از کافه و یکی از ملاقات هایش با کاریر تعریف می کند تا از چگونگی رسیدن به چنین ایده‌ای پرده بردارد، که در اینجا به آنها نمی پردازیم). اما شاید بهترین توصیف این باشد که هر کدام از این دو زن، یکی از دو قطب جاذبه و دافعه شخصیت کونچیتا هستند. کارول بوکه به چهره و چشمانی روشن، می تواند جبنه لطیف و رؤیاییِ کونچیتا و آنجلا مولینا نیز با رویِ سبزه، چشمانی تیره و منشِ گرم، می تواند جنبه پرانرژی کونچیتا باشد. اما این روال نیز کاملا در اثر صادق نیست. در واقع وجود دو چهره متفاوت از کونچیتا با هدف بررسیِ مفهومی عمیق‌تر از سوی کارگردان رخ می دهد. مساله، افتراقی است که در ذهن ماتیو وجود دارد. ماتیو زن را دوگانه می یابد و این می تواند نشان دهنده نقصی باشد که روان او را آزار می دهد. این مساله من را شدیدا به یاد بوف کور صادق هدایت می اندازد. جاییکه او در دو قسمت از داستانش، داستان دو زن متفاوت را تعریف می کند، در حالیکه ما می دانیم، این تعبیر او از یک زن است. اینجا هم همچون بوف کور، داستان دو زن وجود دارد که می توان آن را تعبیر لکاته/فرشته نام گذاشت. تعبیر ماتیو از کونچیتا نیز با این تعبیر می تواند همخوانی داشته باشد. کونچیتایی که پس می زند و کونچیتایی که فرا می خواند.

اما از این مساله تعبیر مستدل‌تری نیز وجود دارد. تعبیری که بر یافته‌های روانکاوانه بیشتر تکیه دارد. فروید در یکی از تئوریهای خود بیان می کند که انسان ها (غالبا مردها) دارای نوعی توانایی هستند که در مورد آنچه که به آن علاقه دارند رخ می دهد؛ بدین شکل که اگر آن را مطابق میل و هوس خود نیابند، آن را در روان خود با چیزی مشابه اما دارای ویژگی های مورد علاقه و میل خود تعویض می کنند. این مساله به خوبی در نگاهی که ماتیو به کونچیتا دارد دیده می شود. برای مثال: زمانی که کونچیتا (کارول بوکه) در اوایل داستان برای ماتیو نوشیدنی می ریزد، با معطوف شدن توجه ماتیو به دستان او -دستانی که گویی متعلق به یک انسان از طبقه کارگر نیستند- و منش و رفتارش، او را دختری خجالتی و بی تجربه می یابد. همان شب، زمانیکه می خواهد تقاضای خود را از کونچیتا داشته باشد، چنین تقاضایی را مناسب بانویی بی تجربه و خجالتی نمی یابد، بنابراین در این زمان او را با کونچتیا (آنجلینا مولینا) عوض می کند، زنی که گرم تر و سبزه روست و انرژی بیشتری در رفتارش وجود دارد. در تمام فیلم، کونچیتا متناسب با توقعات ماتیو تغییر می کند. با این حال، وجود هر دو برای به تعادل رسیدن احساسات ماتیو الزامی به نظر می رسد.

این مطلب را هم بخوانید:   نقد فیلم The Phantom of Liberty (شبح آزادی)

با این حال می توان از این هم فراتر رفت. می توان این گونه تصور کرد که ماتیو کونچیتا را بر اساس خاطرات، تعلقات و نیازهای دیرپای خود تصور می کند. کونچتیا (کارول بوکه) یادآور همسر متوفی او در جوانی است. کسی که ماتیو به او عشق می ورزد و همچنان تصویری که از او دارد، همچون زنی جوان و رویایی است، اما کونچیتا (آنجلینا مولینا) در حقیقت تبلور احساسِ شور و هیجانی است که ماتیو در پس سالها تنهایی پس از مرگ همسر و به دلیل فشار باورهای مذهبی و یا فشارهای ناشی از نورم های جامعه بورژوا تحمل کرده و پس زده است.

Image result for نقد فیلم That Obscure Object of Desire

نکته دیگری نیز در فیلمِ «آن میل…» وجود دارد که اهمیت بسیار دارد؛ و آن حوادثی است که به شکل موازی با خط اصلیِ روایت، توسط کارگردان و نویسنده دنبال می شود، مساله حملات گروه‌های تروریستی. اگر بخواهیم این مساله را از نگاه کنایی بونوئل دنبال کنیم، پس باید بی هیج درنگی ، آن را با مساله محوری اثر، یعنی عشق، مرتبط بدانیم. عشقی که بونوئل از آن سخن می گوید، عشقی خشن و نابودگر است. تعبیر او از عشق، با توجه به نگاهی انتقادی که پیوسته به عادات بورژوایی و اخلاق مسیحی داشت، می تواند برداشتی از عشق در اخلاقیات مذهبی باشد. این عشق، نه تنها ماتیو را از زندگی نرمال خود خارج می کند بلکه قدم به قدم شهرت، اعتبار، اخلاقیات و در نهایت زندگی را از او می گیرد. و جالب اینکه هوس همچنان مثل روز اول و بدون هیچ گونه تغییر در جای خود باقیست. همزمانی این حوادث تروریستی – جدا از برخوردی که در نهایت با خط روایی اصلی داستان دارد – خود اشاره ای کنایی است به قدرت ویران کنندگی احساسی که بونوئل از آن با نام هوس یاد می کند. نیروی ویرانگر این احساس را می توان در ماجراجویی های ماتیو نیز دنبال کرد. او چندین بار به دلیل فشارهایی که این عشق بر او وارد می کند، سفر آغاز می کند و محل زندگی خود را تغییر می دهد. این تغییر مکان های متوالی، خود نشان از هرج و مرجی است که بونوئل به دنبال نشان دادن آن است. هرج و مرجی که علاوه بر رابطه ماتیو و کونچیتا، در روش زندگی هر کدام از آنها، در شرایط سیاسی موجود در دنیای فیلم و همچنین در رفتارهای تروریستی و ضد امنیتی مخالفان در فیلم هم دیده می شود. وجود حملات تروریستی، آدم ربایی ها و بمب گذاری ها همه از وجود یک نوع هرج و مرج خبر می دهند. البته این حوادث نشان دهنده یک نوع خشونت موجود در دنیا نیز هست که انسان معاصر و مدرن با آن انس گرفته و به زندگی با آن عادت کرده است. برای مثال زمانی که در اوایل فیلم، انفجاری تروریستی رخ می دهد، ماتیو ناراحت از اینکه از برنامه خودش عقب افتاده است، از راننده می خواهد که مسیر را عوض کند. گویی چنین حادثه نامعمولی، جزیی از حوادث قابل پیش بینی این انسان هاست (البته می توانیم این مساله را در دنیای عاشقانه ماتیو نیز دنبال کنیم! یعنی همانطور که ماتیو -یک انسان نوعی- به ناامنی های و حوادث تروریستی در زندگی روزمره عادت کرده است و به خوبی با آن وفق یافته است، در زندگی عاشقانه خود نیز به تروریسم جنسی کونچیتا عادت کرده و این احساس آزارنده از هوس را عشق می داند).

آنچه که مسلم است این است که خشونتِ آثارِ آغازین بونوئل، اینجا جای خود را به طنزی گزنده داده است. همانطور که خودش نیز در کتاب خود گفته است: «وقتی که من جوان بودم، جنبش سورئالیسم فرانسه، خشن ترین جنبش در زمان خود بود. ما از خشونت به عنوان یک ابزار برای اعتراض به ایجاد هرگونه تشکیلاتی استفاده می کردیم. اما حالا، آنقدر در جامعه خشونت وجود دارد که به زحمت می توان با استفاده از خشونت اقدام به ارائه بیانیه ای هنری داد. پس من تصمیم گرفتم که همان کارها را با طنز انجام دهم.»

طنز نیز اگرچه به شکلی سیاه در متن اثر وجود دارد، اما گاه به شکلی کنایه آمیز و کوتاه خود را نشان می دهد. سکانس موش یکی از آنهاست. در ملاقاتی که ماتیو با مادر کونچیتا ترتیب می دهد تا از طریق وعده های مالی رضایت او را به دست آورد، دقیقا در لحظه ای که مادر کونچیتا می پرسد: « شما می خواین باهاش ازدواج کنین؟» صدای به تله افتادن موشی به گوش می رسد، تا ماتیو از دامی که ممکن است در آن گرفتار شود، آگاه باشد. البته این حرکت، طعنه ای به سوال مادر و مفهوم و مساله ازدواج نیز دارد. یا آنجا که نام یکی از گروه های تروریستی را «ارتش معترض عیسای نوزاد» می نامد. در حقیقت هر کدام از این اشارات ناگهانی که گاه خط روایت را قطع کرده و مخاطب را از متن اثر جدا می کند، از ویژگی های کاری بونوئل بوده و حامل پیامی هستند. بونوئل گاه این حوادث ناگهانی را، همچون پیامی از جانب ضمیر ناخودآگاه شخصیتش، برای او می فرستد. صدای تله، همچون ندای ناخودآگاه، ماتیو را از خطری که تهدیدش می کند آگاه می سازد. یا در جایی که مگسی در لیوان نوشیدنی ماتیو پدیدار می شود نیز این حادثه همچون یک پیشگویی، ماتیو را از حوادث آتی باخبر می کند. ماتیو برای مدت مدیدی کونچیتا را ندیده است. روزی در کافه‌ای به همراه پسرعمویش مشغول صحبت است. اما مگسی در لیوان نوشیدنی اش پیدا می شود. ماتیو از پیشخدمت می خواهد که لیوان را تعویض کند. پیشخدمت می گوید: «چندین روز هست که می خوام این مگس رو بگیرم، اما آخرش از تو لیوان شما سر در آورد.». بعدتر، وقتی که ماتیو و برادرش در حال خارج شدن از کافه هستند، متوجه می شوند که کونچیتا در آن محل کار می کند. داستان مگس و مکالمه‌ای که پیشخدمت دارد، حکایتی کنایی از کونچیتاست که در دنیا سرگردان است و در معرض آشنایی با مردان زیادی قرار می گیرد، اما در نهایت باز مسیرش به ماتیو ختم می شود.

از این گونه طنزهای بونوئلی در «میل مبهم…» بسیار یافت می شود، اما شاید خنده‌دارترین و در عین حال زیرکانه ترین شوخی بونوئل مربوط به خاطره‌ای است که خدمتکار ماتیو در اوایل فیلم نقل می کند. او می گوید: “روزی در یک رستوران منتظر بودم، پیرمردی آلمانی در آنجا بود که نظرات عجیبی داشت. او می گفت: اگر با زنان همراه می شوید، حتما یک باتوم بزرگ به همراه داشته باشید.” شوخیِ بزرگی با سخن ماندگار ِ نیچه و حتی با خودش.
پایان ماجرا نیز با کنایه و استعاره به پایان می رسد. وقتی رابطه این دو دوباره به حالت مساعد باز می گردد، آنها را می بینیم که در حال قدم زدن در یک خیابان هستند. زنی در مغازه ای و در پشت ویترین نشسته و مشغول مرمت یک لباس است؛ لباس عروس. بر روی لباس، لکه های خون دیده می شود و زن مشغول دوختن قسمتی از لباس است که پاره شده است. در حالیکه صدای کونچیتا و ماتیو را نمی شنویم، می بینیم که آن دو مشغل بحث و دعوا هستند. کونچیتا به نشانه قهر از ماتیو دور می شود، ماتیو نیز او را دنبال می کند، اما صدای انفجار مهیبی -که پیش تر از رادیو احتمال وقوعش پیش بینی شده بود- به گوش می رسد و زبانه ها و دود آتش، تمام تصویر را پر می کند.

در سکانس پایانی بونوئل با قرار دادن لباس عروسیِ پاره ای که مرمت می شود به گونه ای کنایی با هم بودن این زوج را توصیف می کند، رابطه ای که اصلا در وضعیت مناسبی قرار ندارد و به سختی در حال مرمت شدن است. از سوی دیگر صدای ماتیو و کونچیتا از صحنه حذف شده است تا بر این مساله تاکید شود که اختلاف این دو، خود از دلیل اختلافشان مهمتر است. رابطه این دو -حال به هر دلیلی- دوباره بحرانی می شود؛ و در نهایت، انفجاری عدم ثبات و امنیت را در این رابطه زناشویی بیان می کند.
«آن میل مبهم هوس» به دنبال نمایشِ خالصِ پیچیدگی های روابط انسانی است و به هیچ وجه علاقه‌ای ندارد که این مساله را به زبانی ساده تر بیان کند. طرز برخورد بونوئل در پاسخ به سوالات و ارائه پیشنهادات نیز خشن ترین نوع پاسخی است که می تواند وجود داشته باشد. او تلاش نمی کند پاسخی برای معماهای مطرح شده ارائه دهد؛ نه از این رو که بخواهد پاسخ را به عهده بیننده بگذارد، بلکه می خواهد تأکید کند، در دنیایی که انسان ها حتی از آنچه که برایشان رخ می دهد نیز بی خبرند، هیچگاه پاسخی نخواهند یافت.

این مطلب را هم بخوانید:   نقد فیلم The Exterminating Angel (ملک الموت)

منبع: سینما سنتر


میل مبهم بونوئل بودن

میل مبهم هوس آخرین فیلم لوئیس بونوئل پدر سینمای سوررئال جهان که او این فیلم را زمانی که ۸۰ سال داشت ساخت؛ فیلمنامه این فیلم توسط خود بونوئل و ژان کلود کریر بر اساس رمانی به نام The Devil is a Woman نوشته شد.

از ابتدای شروع فیلم تا دقایق آخر با داستانی نسبتاً ساده و روان مواجهیم، ولی در دقایق آخر بونوئل با خلق چند صحنه پیچیده و معما گونه اثر انگشت سینمای سوررئال خودش را بجای میگذارد.فیلم داستان گوشه‌ای از زندگی ماتیو مرد میانسالی است که از رفاه مادی و منزلت اجتماعی بالایی برخور‌دار است. در ابتدای فیلم ماتیو سطل آبی را بر روی زنی که بقول ماتیو “بدترین زن در دنیا” است و آثار کبودی و زخم بر روی صورت دارد، خالی میکند.

وقتی مسافران علت این کار ماتیو را می‌پرسند ماتیو داستان عشق خودش را به دختر جوان، کونچیتا، نقل می‌کند. مسافران که شامل یک زن و دختر کوچکش، یک پرفسور روانشناس و یک قاضی است تنها نقش شنونده (و احتمالاً قضاوت کنندگان) را دارند. داستان اصلی فیلم از همین نقطه با فلش‌بک‌هایی به گذشته آغاز می‌شود.نقش کونچیتا را دو بازیگر متفاوت به نامهای Carole Bouquet و Angel Molina بازی میکنند. استفاده از دو بازیگر برای نقش کونچیتا یکی از تکنیکهای مورد علاقه بونوئل است.

در واقع بونوئل با اینکار دو شخصیت متفاوت از کونچیتا را ارائه می‌دهد. یکی دختری پاک و صادق، باکره و وفادار به اخلاقیات و دارای افکار روشنفکرانه. کونچیتا از عشق ماتیو ثروتمند راضی است ولی خودش را تسلیم هوس‌بازیهای مردانه ماتیو نمیکند؛ تنها یک راه برای ماتیو وجود دارد و آن احترام به شخصیت کونچینتا، احترام به آزادی او و اینکه قبول کند کونچیتا یک “شیء” نیست.در مقابل این شخصیت آرمانی، کونچیتا (و شاید تمام زنان دیگر دنیا) داری شخصیت دیگری هم هست؛ زنی طناز و عشوه‌گر و در عین حال هوسران و خودخواه که با رفتاری سادیسم گونه از آزار ماتیو لذت می‌برد.

بعد از پایان داستانی که ماتیو برای مسافران نقل میکند، کونچیتا سر می‌رسد و او هم مثل ماتیو سطل آبی را روی وی خالی میکند، کونچیتا فرار میکند ولی ماتیو او را در دستشویی قطار گیر می‌اندازد؛ در اینجا مجدداً شاهد نمود شخصیت دیگر کونچیتا هستیم، دست به سینه ایستاده و به ماتیو زبان درازی میکند!

در سکانس آخر در حالی که ماتیو و کونچیتا دست در دست هم در حال عبور از خیابانی در پاریس هستند، توجه ماتیو به فروشگاهی جلب می‌شود که زنی لباس سفید خون‌آلودی را از کیسه‌ای که قبلاً در چند جای فیلم توسط ماتیو حمل می‌شده در می‌آورد و مشغول دوختن آن می‌شود؛ ماتیو چیزی را برای کونچیتا شرح می‌هد که بیننده متوجه آن نمی‌شود؛ مجدداً کونچیتا قهر می‌کند و ماتیو التماس کنان به دنبالش می‌رود.زمانی که این فیلم را می‌بینید شخصیتهای مثبت و منفی مدام عوض می‌شوند؛ گاهی ماتیو را تحسین می‌کنید و زمانی کونچیتا را.

Image result for نقد فیلم That Obscure Object of Desire

همینطور در این فیلم نیز مثل دیگر فیلمهای بونوئل نکات مبهم زیادی وجود دارد:گیر افتادن موش در تله زمانی که ماتیو کونچیتا را از مادرش خواستگاری میکند استعاره از چیست؟ افتادن مگس در لیوان مشروب ماتیو در رستوران چطور؟ بدتر از همه همان سکانس گیج کننده آخر فیلم؛ بخیه کاری لباس پاره شده و تمرکز طولانی مدت دوربین روی این صحنه و بهت ماتیو!؟ تصویر پوستر قدیمی این فیلم نیز برای من یک معماست!

به گمان من کیسه‌ای که همراه ماتیو حمل میشده گوشه‌ای از خاطرات قدیمی ماتیو است که در جایی از فیلم توسط او بدور ریخته می‌شود. بازگویی خاطرات قدیمی وی برای کونچیتا (که احتمالاً مربوط به زن سابقش بوده) باعث رنجش کونچیتا می‌شود.

لوئیس بونوئل نیمی آنارشیست حرص آور و نیمی هنرمندی جذاب بود. آثار او، مجموعه معماهایی هستند كه ظاهری ساده دارند اما درونشان همیشه آزادیخواهی ثابتی وجود دارد: سقوط سمبل ها و یك سری موقعیت های عجیب كه منجر به خلق سوررئالیسمی شعرگونه و ویرانگر می شوند و واقعیتی بین رویا و حقیقت می آفرینند.در واقع، بونوئل با تمام نبوغ و خشونت خاصش، شعری اعجاب آور از واقعیتی عریان می سراید. شعری كه در آن سازنده پازل خود یكی از قطعات آن است. برای او موش ها و عنكبوت ها و سایر موجودات زنده در طبیعت، انعكاس غریبی از معماهای زندگی هستند.بونوئل نه مقام دولتی قبول كرد نه به كمونیست ها پیوست. آثار او نگاهی اجمالی اما تاثیرگذار دارند. موجی كه در آن ظلم و تبعیض طبقاتی اجتماع را به نقد می كشد.

بونوئل جهان نگرانی ها، دغدغه ها، محدودیت ها را زندگی می كند و همیشه جامعه بورژوایی را زیر سئوال می برد.آسمان بونوئلی، جهانی پر از نگرانی و محدودیت های بسیار ظریف بشر است، بشری كه به خاطر شرایط بد یا فشار بیش از اندازه، غیرنرمال عمل می كند. بونوئل یك شورشی است، او سر همه چیز با اصرار و اعتراض پافشاری می كند و این پافشاری را تا پایان عمر به عنوان ویژگی شخصیتی با خود دارد.او به نقیضه پردازی و طعنه و طنز سیاه علاقه دارد. نثر او سوزان و شعرگونه است:«با خود می گویم: و علم؟ آیا به تقلیل رازهایی نمی پردازد كه ما را احاطه كرده اند؟ شاید. اما علم برایم جالب نیست. به نظرم قابل پیش بینی، تحلیل و دسترسی می رسد. علم از رویا، شانس، از خنده، از احساس و دوگانگی صرفنظر می كند، از تمام چیزهایی كه برای من پرارزشند.

من جایگاهم را در اسرار انتخاب كرده ام.»كاترین دنو یكی از ستاره های او درباره او می گوید: «بونوئل همیشه مرموز و نفوذناپذیر بود.» و رومن گوبرن درباره او می گوید: «بونوئل نیز مثل آندره برتون می داند كه آنچه در فانتزی قابل تحسین است این نكته است كه هیچ فانتز ی ای وجود ندارد. همه چیز حقیقی است و برای همین سوررئالیسم او این همه قدرت و توانایی در خود دارد.»بونوئل جنگی مداوم را بر ضد شرایط موجود انسان پیش می برد. یك نبرد دائمی علیه تزویر، شاید كارهای خود او گهگاه شعاعی از نور و امید در این جهان تیره باشند.

خود وی می گوید: «روابط ساده و مازوخیستی در ارتباطات انسان ها وجود دارد. به علاوه، نوع بشر باید سهمی از رازها را با خود حمل كند.»در پایان همه اینها لوئیس بونوئل یك كاشف سیری ناپذیر روح انسان هاست. خود او در یكی از كتاب هایش می نویسد: «من همیشه كنار كسانی بوده ام كه به دنبال حقیقت هستند اما هنگامی كه به آن دست یافته اند، من رهایشان كرده ام.»

منبع: آفتاب

نظرتان را با ما در میان بگذارید