نقد فیلم به امید دیدار اثر محمد رسول اف

image w1280 - نقد فیلم به امید دیدار اثر محمد رسول اف

بین فیلمسازانی که غرق دغدغه های سیاسی/اجتماعی خویش هستند و سعی در ساخت فیلم هایی با مضامین سیاسی دارند ، فکر میکنم تنها رسول اف است که آثارش جدا از نطق ها و فریاد های ایدئولوژی سیاسی اش ، هنر و سینما را از یاد نبرده و همچنان میتوان واژه ی “فیلم” را برای آثارش استفاده کرد. در صورتی که همتایان او ، نام هایی که بیشتر شناخته شده اند ، مانند جعفر پناهی و بهمن قبادی ، گاها فراموش میکنند که زمینه فعالیتشان سینماست ، نه خودنمایی و سر دادن شعار های بی پایه. البته خیلی تفاوتی هم نیست بین عقاید چپی یا راستی یا هر اسم دیگری که رویشان گذاشته میشود. من جعفر پناهی را در همان جایگاهی قرار میدهم که ابراهیم حاتمی کیا یا مسعود ده نمکی پیش تر در آن بوده اند. سینما ، ذاتا باید مستقل از هر زمینه ای ، اول به فرم هنری خود و در گام بعدی به نگاهِ منحصر به فرد فیلمساز در باب هر موضوعی بپردازد. نه آنکه تنها بازیچه ی دست سیاست زدگانی باشد جهت تخلیه ی عقده های سیاسی/مذهبی شان.

بگذریم از این مسئله که سینمای ایران تماما سیاست زده است. چرا که وضعیت حاکم بر این منطقه جغرافیایی (نه تنها ایران ، که شامل کشور های خاورمیانه نیز میشود) دیر زمانی است که به شکلی در آمده که هنرمندان ، یا در خدمت سیستم اند ، یا آنچنان ضد سیستم اند که در زندان به سر میبرند و همان معدود آثارشان نیز بوی شعار های ضد ناسیونالیستی میدهد. در نتیجه خیلی نمیتوان توقع آثار ایده آلی که طبق نظریه ی “هنر برای هنر” خلق میشوند را از این محدوده داشت (هر چند استثنا هایی موجود است). اما به نظر میرسد رسول اف ، درست ترین مسیر را جهت فیلمسازی خود پیدا کرده است.

در دو شماره ی قبلی ، به دو فیلم اول محمد رسول اف پرداختیم : فریاد زیر آب و کشتزار های سپید. فیلم هایی که با محور نماد گرایی و البته طبیعت گرایی ، به همراه روایت استعاره ای و شعرگونه ، طوری به معضلات سیاسیِ ایران پرداختند که به قول معروف نه سیخ را سوزاندند نه کباب را. هم فرم هنری آنطور که باید ، ارائه شده بود و هم نگاه سیاسی فیلمساز در فیلم ها دخیل بود. اما “به امید دیدار” که طعمه ی این شماره از فصلنامه رادیکال شده ، نشان از طغیانِ این فیلمسازِ دست و پا بسته است. این بار رسول اف دیگر دل به نماد های هنری و فلسفی ، یا زبانی تماما استعاره ای جهت تشبیه وضایع نبسته است. به امید دیدار ، مانند برخورد یک سیلی به گوش مخاطب ، غرق در سکوت و خفقان ، تنها یاد آور آن است که کجا زندگی میکنیم ، و چقدر تراژدی گونه به کثیف ترین چیز ها عادت کرده ایم و سکوت کرده ایم. که چقدر منفعل شدیم در برابر تاخت و تاز سیستم های دیکتاتوری و توتالیتر.

قصه ، قصه ی وکیلی است (نورا) که به دلیل دفاع از چند پرونده سیاسی ، از کار منع شده ، باردار است ، همسرش به جرم نشر اکاذیب سیاسی (؟!) در زندان است و نورا ، در صدد مهاجرت و خروج از کشور است. تمامیت طرح فیلمنامه بر همین سیناپس کلی بنا شده است اما جزئیات ، با فیلم کاری کرده اند که نمیتوان فیلم را جدی نگرفت. به طور مثال ، نورا در خانه از لاک پشتی نگهداری میکند که تمرکز فیلم روی آن ابدا بی دلیل نیست. این لاک پشت ، نشانگر همان زندگی نوراست که سعی در فرار از خانه (وطن) دارد. ظرف نگهداری از لاک پشت ، دچار مشکلی شده و آب از آن خارج میشود. نورا پس از مدتی متوجه میشود که ناچار است لاک پشت را از لانه خود در آورده و داخل سینی بگذارد. نمایی که تلاش های بی وقفه لاک پشت جهت فرار از سینی را نشان میدهد شدیدا تامل برانگیز و فوق العاده است. و پس از چند روز ، دیگر خبری از لاک پشت نیست. علی رغم تمام محدودیت ها و امنیت ها ، لاک پشت فرار کرده و تاب نیاورده که در حصاری که برایش تعبیه شده باقی بماند.

1707111200241 l - نقد فیلم به امید دیدار اثر محمد رسول اف

مسئله دیگری که باید به آن توجه داشت ، این است که تمام کاراکتر های کلیدی فیلم ، زن هستند. مردان در فیلم یا عملا منفعل و بدون کارکرد اند و یا مامور و مزدور اند. و این چقدر یاد آور جمله ای است که این روز ها میشنویم (انقلاب بعدی ، انقلاب زنان است). هرچند مسئله اینجاست که نورا ، به نمایندگی از تمام زنان معترض ، تحرکی جهت تغییر وضعیت ندارد ، بلکه این تحرک و فعالیت ، در راستای فرار از وطن است. و تقریبا تمام عقاید این کاراکتر که دلیل مهاجرت وی را بیان میکند ، در اواخر فیلم ، توسط دیالوگی از زبان خودش جاری میشود : “آدم اگه تو کشور خودش احساس غربت می کنه، بهتره بره تو غربت احساس غربت کنه”.

اینکه کارگردان در نظر داشته تا از زنان جهت نمایش و بررسی جامعه ی سرکوب شده ی ایران در فیلم استفاده کند ، خود حائز اهمیت خاصی است که شاید رگه های فمینیستی در آن موجود باشد. چرا که زنان ، متاسفانه ، همیشه تحت سلطه ی شرایط خاصی از محدودیت ها بوده اند و ذاتا ، چهره ی زنانه در سیستم موجود ، ماهیتی سرکوب شده ، مغلوب و مظلوم دارد. اما این به لطف ظرافت فیلمنامه و نوع روایت است که هرگز عناصر کلیشه ای را در فیلم نمی یابیم. نورا ، با وجود تمام نگون بختی ها و بد بیاری ها ، هرگز عروسک خیمه شب بازی کارگردان جهت سیاهنمایی های اغراق شده نمیشود و اصلا هیچ المان فرا تر از فیلمی در کار نیست.

فضای فیلم ، که شامل خانه ها و دفاتر اداری و بیمارستان هاست ، به شدت سرد و بی روح است ، دیوار هایی که اکثرا با رنگ های آبی یا خاکستری رنگ شده اند ، تنالیته یا فیلتر تصویر نیز با کنتراست رنگ پایین به سردی فضا و بی روحی و بی رمقی این جامعه افزوده است. لباس هایی که بر تن شخصیت ها میبینیم ، همگی مشکی ، سفید یا خاکستری هستند. به طور کلی دنیای فیلم اسیر بی رنگی و بی روحی خاصی است که هماهنگی شکل و محتوای آنرا به مخاطب القا میکند. و البته پارادوکسی ایجاد میشود بین این فضای بی رنگ و جعبه های رنگاوارنگی که نورا میسازد و میفروشدشان. زنی که غرق در سیاهی ها و سیه بختی هاست ، شادی میفروشد و اسباب جشن یا خوشحالی را فراهم میکند. به راستی ، دل خوش سیری چند…؟

اوج تراژدی فیلمنامه و شاید حتی اصلی ترین گره ی عاطفی پیش آمده برای نورا ، خبری است مبنی بر اینکه فرزندش دچار سندروم دان است و بهتر است هرچه سریعتر (تا قبل از هفته شانزدهم بارداری) سقط جنین کند. اما به نظر میرسد با این کار ، شرایط مهاجرت از ایران برای نورا دشوار و پیچیده میشود و در واقع او به این بچه نیاز دارد تا بتواند بدون دردسر کشور را ترک کند. دیالوگ درخشانی که باز از زبان نورا میشنویم و مربوط به همین مسئله است نیز شدیدا جلب توجه میکند: “من اونو به دنیا میارم اونم منو به دنیا میاره”. در واقع نورا ، به قیمت بخشیدن زندگی به یک بچه ی سندرومی ، و البته به جان خریدن مراقبت از این کودک ، ترجیح میدهد که این کار را انجام داده و به اصلی ترین هدف خود که ترک ایران است برسد.

تقریبا همه چیز محیاست. نورا پاسپورت ها را گرفته ، خانه را پس داده ، از شوهرش تقریبا جدا شده و بار هایش را بسته ، اما کنایه ی جدیدی علاوه بر خیابان های پر از گشت ارشاد و جمع آوری ماهواره ها و بازرسی خانه توسط ماموران اطلاعات خودنمایی میکند. هیچ مسافرخانه ای مجوز این را ندارد که به زنی تنها اتاق کرایه دهد و گویا نامه ای از اماکن نیاز است. هرچند که مسئله با رشوه حل میشود و نورا با خیال راحت به اتاق خود رفته و منتظر فرارسیدن زمان سفر مینشیند ، اما در آخرین لحظات ، مامورانی که به نظر میرسد توسط صاحب هتل به آنجا آمده اند ، به جرمی مجهول (شاید به جرم زنی تنها بودن) به اتاق نورا هجوم می آورند و پس از دستگیری وی ، وسایلش را میگردند. چقدر کنایه آمیز است جعبه ی سیگار های بهمن در چمدانِ بسته شده ی نورا. بهمن ، احتمالا المانی نوستالژی از حسی نیمه ناسیونالیستی دروجود نوراست که در عین احساس غربت در وطن ، او را دل تنگ این جغرافیا خواهد کرد. و چه بی حوصله برخورد میکند مامور با این المانِ وطن پرستی. و چه راحت تبدیل به شهروند هایی میشویم که دیگر رمق نفس کشیدن در خانه ی خود را نداریم. کاش نورا ، یا تمام نورا ها ، همگی از چنگ این لحظات آخر فرار کنند و  به سان آن لاک پشتِ تنهای یاغی ، خانه را ترک گویند و هیچوقت امید به دیدار دوباره ی آن نداشته باشند.

البته که امیدمان تا ابد به دیدار دوباره ی ایران خویش خواهد بود ، اما تا آینده ای مجهول ، “نه به دیدار دوباره”…

نویسنده: ایمان رضایی

منبع: مجله رادیکال
حتما عضو کانال تلگرام و صفحه اینستاگرام سینما مدرن باشید! ما در تلگرام و اینستاگرام مطالب متفاوت تری داریم که در سایت نیست!

عشق فیلم هستی بیا کانال تلگرام ما 😍
//