هر از گاهی با فیلمی روبهرو میشوی که انگار «ساخته» نشده، بلکه از دل ذهنی در حال رؤیا دیدن بیرون کشیده شده است. فیلمی با شخصیت پررنگ و سبک بصری مستقل که با ریتمهای رازآلود خودش حرکت میکند. معنایش را جلوی دستت نمیگذارد. باید خودت به سراغش بروی. «The Secret Agent» دقیقاً چنین فیلمی است؛ نوشته و ساخته کلبر مندونسا فیلیو.

داستان در برزیلِ سال ۱۹۷۷ میگذرد، تقریباً در میانه یک دیکتاتوری نظامی ۲۱ ساله. «The Secret Agent» همزمان یک درام است، یک طنز، یک فیلم جاسوسی آرام و غیرمتعارف، و بازسازی یک زمان و مکان مشخص؛ با چاشنیهایی اکسپرسیونیستی و سوررئال که باید آنها را با منطق خودشان پذیرفت. واگنر مورا در نقش مارسلو بازی میکند؛ مردی قدبلند و ریشدار با انرژیای ملایم و چشمانی اندوهگین. او با یک فولکسواگن بیتل زردرنگ وارد رسیفی، مرکز ایالت پرنامبوکو، میشود. نمیدانیم چرا به رسیفی آمده و تا مدتها هم نخواهیم دانست. برای فهم بعضی گفتگوها باید نشانهها و زیرمتنها را شکار کرد. مارسلو و دیگر آدمهای اطرافش سعی میکنند هیچوقت دقیقاً همان چیزی را که منظورشان است نگویند، چون ممکن است کسی در حال شنود باشد.
قتل همهجا حضور دارد. بعضی مرگها مجازاتهایی هستند که علیه مخالفان رژیم اعمال میشوند. بعضی دیگر محصول جنایتهای خیابانیاند. مرز این دو اغلب بههم میریزد. آدمکشهای اجیرشده مثل نیروهای آزاد عمل میکنند؛ فرقی ندارد سفارشدهنده دولت باشد، یک شرکت، یا فردی با کینه شخصی. کارشان را میکنند، جسد را جمعوجور میکنند، بعد میروند شامشان را میخورند و میخوابند. بخشی از فیلم درباره این است که آدمها چطور یاد میگیرند با جهانی که چنین چیزهایی در آن عادی است کنار بیایند و درونش حرکت کنند.

اولین مواجهه ما با مارسلو در سکانسی است آنقدر خوشتراش و دقیق که میتواند بهتنهایی یک فیلم کوتاه مستقل باشد. حاشیههای رسیفی در زمان کارناوال سالانه. مارسلو برای بنزین زدن کنار یک پمپبنزین روستایی و از ریختافتاده توقف میکند. نزدیک آنجا جنازهای افتاده، نیمهپوشیده با تکهای مقوا، دورش پر از مگس. این تصویر یادآور آثار بزرگترین روایتگران جنون اقتدارگراست: فرانتس کافکا، خولیو کورتاسار، و لوئیس بونوئل. وقتی سگهای ولگرد به جنازه نزدیک میشوند، تعجب نمیکنی اگر یکیشان دستی را با خودش ببرد.
متصدی پمپبنزین به مارسلو میگوید مرده شب قبل سعی کرده قوطیهای روغن موتور بدزدد و نگهبان شب با شاتگان به او شلیک کرده. دو پلیس سر میرسند. هیچ علاقهای به جنازه ندارند. یکی از آنها شروع میکند به «بازرسی» بیتل مارسلو و وجببهوجب ماشین را برای پیدا کردن تخلفی میگردد. در نهایت از مارسلو میخواهد بهجای جریمه، به «صندوق کارناوال پلیس» کمک مالی کند. ترجیحاً نقد. وقتی بالاخره اجازه میدهند برود، فیلم با ترانه «If You Leave Me Now» از گروه شیکاگو جلو میرود؛ یکی از آن انتخابهای ظاهراً نامتعارف موسیقی که آرامآرام به زیر پوسته آرام قهرمان نفوذ میکند. در مسیر ورود به رسیفی، موسیقی و چشمهای مورا احساسات متناقض او را منتقل میکنند: دلتنگی، نوستالژی، ترس.

بقیه فیلم روی همین شروع درخشان بنا میشود. «The Secret Agent» یک کابوس شیک و وسواسگونه است. فساد، بیاعتنایی به حقیقت و بیتفاوتی نسبت به رنج دیگران در این جهان امری عادی است. هر کاری که مارسلو در سر دارد، واضح است که باید همیشه در حالت آمادهباش کامل بماند. حتی نباید به سراغ پسر خردسالش، فرناندو (انزیو نونس دوستداشتنی)، برود که با خانواده همسر سابقش در رسیفی زندگی میکند. اما او یک پدر است و ریسک را میپذیرد.
هر شخصیت تازهای که وارد داستان میشود آنقدر دقیق و پررنگ پرداخت شده که میتوانست قهرمان فیلم خودش باشد. رابط مارسلو در رسیفی، دونا سباستیانا (تانیا ماریا)، زنی ۷۷ ساله، ریزنقش و با صدایی زبر است که اولینبار هنگام قدم زدن در کوچهای باریک و سیگار کشیدن معرفی میشود. دو آدمکش اجیرشده برای کشتن مارسلو، آگوستو سالخورده و خشن (رونی ویلهلا) و همکار جوان و بیشازحد فضولش بابی (گابریل لئونه)، حتی قبل از دانستن جزئیات زندگیشان، رابطهای شبیه پدر و پسر دارند.
در مقطعی، آگوستو و بابی برای پیدا کردن و کشتن مارسلو از یک جنایتکار مرگبار دیگر کمک میگیرند: ویلمار (کایونی وننسیو)، مردی استخوانی، ناسالم به نظر، با چشمانی تیره و حالتی درمانده. وننسیو دیر به گروه اضافه میشود، اما تأثیرش قوی است. ویلمارِ او باهوش و محتاط است، اما نمیتواند هیچ سفارشی را رد کند؛ هم به پول نیاز دارد و شاید هم رد کردن کار، احساس شرفش را میجود. او میتوانست شخصیت فرعی یکی از آن وسترنهای عرقکرده و جهنمی باشد که در آن هیچکس وجدان پاکی ندارد.

همسایه بالایی دونا سباستیانا، مادری مجرد و زیبا به نام کلودیا (هرمیلا گدس) است. داستانهایی که پیرزن درباره مارسلو تعریف میکند، آنقدر کنجکاوی کلودیا را برمیانگیزد که از دور دلبستهاش میشود. رابطه گذرای او با مارسلو بهشکل طراوتبخشی بزرگسالانه است؛ از نظر جنسی، کاملاً حالوهوای ۱۹۷۷ را دارد: جسمانی، بیتکلف و بدون تعهد. این رابطه هم مثل بسیاری از خردهداستانهای فیلم، به والدین یا فرزندان غایب گره خورده است. بعضی مردهاند، طبیعی یا غیرطبیعی. بعضی دیگر به دلایل شخصی خانواده را ترک کردهاند. مادر خود مارسلو ظاهراً ناپدید شده و به همین دلیل است که او وقتش را در اداره صدور کارت شناسایی دولتی میگذراند و در آرشیوها جستوجو میکند. مارسلو خودش هم بیوه است. شغلش اجازه نمیدهد پسرش را با امنیت بزرگ کند، برای همین فرناندو با پدربزرگ و مادربزرگ مادریاش زندگی میکند. صحنههای پدر و پسر، با آن معصومیت بیپیرایه، دلخراشاند؛ بهخصوص وقتی فرناندو از پدر میپرسد مامان کی برمیگردد. همزمان، شیکاگو میخواند: «If you leave me now, you take away the biggest part of me.»
برخی نقدهای متوسط، «The Secret Agent» را پراکنده یا سرگردان دانستهاند و عناصری را تصادفی یا خودشیفتهوار خواندهاند. از جمله خردهداستانی درباره قربانی قتلی که پایش در شکم یک کوسه ببری پیدا شده. آن پا توسط جنایتکاران دیگری، آرلیندو (ایتالو مارتینز) و سرجیو (ایگور ده آراوجو)، مثل یک تکه گوشت بستهبندی و به دریا انداخته میشود، اما بعد در قالب یک مدل استاپموشن زنده میشود و مردانی را که در پارک عمومی پرسه میزنند، میترساند. باید این سکانس را جدی گرفت، اما نه بهصورت تحتاللفظی. همانطور که پای فاسدشده در شکم کوسه جدی است. دولت اقتدارگرا یک شکارچی رأس هرم است که اغلب دیده نمیشود، تا زمانی که از اعماق بالا میآید و آدمها را میجود. فرناندوی کوچک شیفته «Jaws» است؛ فیلمی که در سال ۱۹۷۷ هنوز در سینماهای برزیل اکران میشد. همه اینها با منطق رؤیایی فیلمنامه جور درمیآید؛ منطقی که ریشه در واقعیت دارد، حتی وقتی ظاهراً از آن فاصله میگیرد.
این یکی از بهترین فیلمهای سال است و بیشک یکی از منحصربهفردترینها. من آن را سه بار دیدم؛ کاری که بهندرت با فیلمهای تازه انجام میدهم، چون همیشه چیزهای زیادی برای دیدن هست. هر بار عمیقتر شد و ضربه محکمتری زد. پایان وهمانگیز فیلم، آن را و بازی درخشان واگنر مورا را به سطحی دیگر میبرد. اگر حاضر باشی خودت را با جریان داستان خم کنی، «The Secret Agent» تو را به جاهایی میبرد که سینما بهندرت به آنها سر میزند.
