فیلم The Long Walk (۲۰۲۵) یکی از متفاوتترین تجربههای سینمایی سال است؛ یک تریلر بقاء – اما نه از نوع متداول آن – که در فضایی دیستوپیایی و خفقانآور روایت میشود، جایی که نفس کشیدن و ایستادن، هر دو خطرناکاند. کارگردانی این اثر بر عهده Francis Lawrence است، کسی که پیشتر با آثاری چون مجموعه The Hunger Games: Catching Fire و The Hunger Games: Mockingjay – Part 1 و The Hunger Games: Mockingjay – Part 2 خود را در ژانرهای ترکیبی اکشن/ماجراجویی نشان داده بود. در اینجا، او وارد قلمرویی تازه – ترکیب ژانر بقا، دیستوپیا و روانشناختی – شده است. فیلم براساس رُمانی از Stephen King (با نام مستعار ریچارد باخمن) با عنوان «The Long Walk» ساخته شده است.

سال تولید ۲۰۲۵ است؛ در واقع، فیلم در ایالات متحده در ۱۲ سپتامبر ۲۰۲۵ منتشر شد. بودجهای بالغ بر ۲۰ میلیون دلار داشته و توانسته حدود ۵۴ میلیون دلار در گیشه جهانی بهدست آورد. با این مقدمۀ کوتاه، فیلم ما را به دنیایی میبرد که در آن «راه رفتن» نه صرفاً حرکت فیزیکی، بلکه نمادی از بقا، مقاومت، تحمل و سرانجام انتخاب است. با نقد و تحلیل عمیق فیلم با سینما مدرن همراه باشید.
خلاصه داستان
بدون اسپویل: فیلم داستان جامعهای را تصویر میکند که در آن، پس از یک جنگ ویرانگر، نظامی سرسخت قدرت را در دست دارد و هر ساله مسابقهای برگزار میکند که طی آن پنجاه نوجوان – یکی از هر ایالت – انتخاب میشوند تا در «راهِ طولانی» شرکت کنند. آنان باید پیوسته راه بروند با سرعتی مشخص (حدود سه مایل در ساعت) و اگر سرعتشان از حد تعیینشده کم شود، یا بیش از حد خسته شوند، بعد از سه هشدار، با شلیک اعدام میشوند.
قهرمان داستان، ری گاراتی (با بازی Cooper Hoffman) از ایالت مین، وارد این رقابت میشود با انگیزهای شخصی: پدرش بهدلیل مخالفت سیاسی اعدام شده است و او قصد دارد با بردن جایزه و تحقق خواستهاش – که کشتن فرمانده نظامی به نام «میجر» است – انتقام بگیرد. در مسیر این راه، ری با دیگر شرکتکنندگان از جمله پیتر مکوریز (با بازی David Jonsson) ارتباط برمیسازد، دوست میشود، شاهد مرگها و فروپاشیهای درونی میگردد، و در نهایت دریافته که این «مسابقه» چیزی فراتر از راه رفتن است: آزمون انسان بودن، انتخاب و مقاومت.
تحلیل تمها و مفاهیم فیلم The Long Walk
در مرکز فیلم، تم بقا به معنای بسیار سخت آن قرار دارد. راه رفتن نه صرفاً حرکت، بلکه مقاومتی است در برابر کوفتگی تدریجی، دردی که بهمرور میآید، تنش روانی که با هر قدم بیشتر میشود. منتقدین تأکید کردهاند که «این نه فیلم ترسناک سنتی است؛ ترس از خستگی، از تزلزل، از از دست دادن کنترل میآید».
مثلاً سکانسی که یکی از شرکتکنندگان با گرفتگی شدید عضله مواجه میشود و بهتدریج از گروه عقب میماند، اما هر بار با امیدی دوباره بلند میشود، نمادی از «ایستادن در برابر تسلیم» است. همین لحظه نشان میدهد که گرفتگی فیزیکی همچون استعارهای میشود برای رنج روانی.

فیلم نشان میدهد که بدن نوجوانان، بهعنوان معبر زندگی، به میدان نبرد تبدیل شده است. هر خراش، هر زخم، هر نفسِ بهزحمت گرفته شده، سکوتی نیست میتوان نادیده گرفت. یکی از منتقدان مینویسد: «ما هر گرفتگی، هر تهوع، هر شلیک را احساس میکنیم». این یعنی کارگردان با استفاده از هدایت فیزیکی بازیگران، میخواهد بیننده را در سطح جسمانی وارد تجربه کند، نه صرفاً ذهنی.
یک لِیۀ دیگر مهم، نقد رسانهای و نمایش خشونت است. مسابقه – که از تلویزیون پخش میشود و تماشاگرانش میایستند و میبینند – دقیقاً همان ساختاری است که نظامها و سرگرمیها میتوانند استفاده کنند تا آگاهی جمعی را کنترل کنند. فیلم با نمایش تماشاگرانی که از خانهها نظاره میکنند، یا سربازانی که با خونسردی هشدار میدهند، به این سؤال میپردازد: آیا ما به تماشاگرانی منفعل تبدیل نشدهایم؟
نمونه آن، هنگامی است که جمعیت منتظر نفر آخر هستند و سکوتی سنگین بر فضا حاکم میشود؛ نه شور واقعی، بلکه فضایی لجامگسیخته از انتظار برای لحظهی پایان. این یک motif تکرارشونده در فیلم است: راه، مخاطب، صبر، و سپس مرگ.

در میانه مسیر، شخصیتها با انتخابهایی روبرو میشوند: ادامه دادن یا ایستادن، بخشیدن یا گرفتن، انتقام یا پذیرفتن. ری با انگیزه انتقام وارد میشود، اما پیتر با انگیزهای متفاوت. این تفاوت در ساختار narrative فیلم – که چگونه خواستهها و تضادهای درونی این دو نفر را پی میگیرد – بسیار مهم است. این سؤال مطرح میشود: وقتی فقط یک نفر میتواند برنده شود، «انسانیت» چه معنا دارد؟ و آیا آزادی واقعی وجود دارد وقتی مسیر از ابتدا مشخص شده است؟
احساس همدلی میان شرکتکنندگان نیز یکی از محورهای فیلم است. رابطه ری و پیتر، وقتی یکی دیگری را میکُشد یا نجات میدهد، تبدیل میشود به نوری در تاریکی. در عین حال، فروپاشی روانی برخی از شرکتکنندگان (مثلاً آن کس که از گناه رنج میبرد یا کسی که نمیخواهد بیشتر بمیرد) خود گواه این است که رفتار در شرایط استثنایی چگونه انسان را میشکند.
شخصیتهای فیلم
ری گاراتی
ری نقطه کانونی فیلم است: نوجوانی با انگیزه انتقام، متاثر از مرگ پدر، که وارد این مسابقۀ غیرانسانی میشود. روند تحول او، از ورود مطمئن به مسابقه، تا فروپاشی درونی و در نهایت مواجهه با خود، یک arc روانشناختی دقیق دارد. انگیزه اولیهاش – «من برنده میشوم تا انتقام بگیرم» – به تدریج تبدیل میشود به «من باید بایستم یا بروم؟» این تضاد درونی، ری را تبدیل میکند به نمایندهی تردیدی که شاید همه ما درونیاش داریم.

پیتر مکوریز
پیتر، مقابل ری، یکی از معدود همدردان اوست. انگیزهاش متفاوت است: او نمیخواهد شاهد مرگ باشد، نمیخواهد به خاطر برد یکی، دیگری کشته شود. این تفاوت پایهگذار تنش میان آنهاست: ری مظلوم، مصمم، تقریباً خشونتآمیز در تصمیم؛ پیتر آرامتر، انسانیتر، اما آسیبپذیرتر. کیس وی تأکید منتقدان را به خود جلب کرده است.
پیتر نمادی است از «انسان باقیمانده درون سیستم»، که در نهایت انتخابی میکند که بهدور از صرفاً «برنده شدن» است.
میجر (فرمانده)
شخصیت میجر (با بازی Mark Hamill) نماینده نهایی قدرت نظامی است؛ خونسرد، محاسبهگر، نمایشگر رسانهای مسابقه و نماد اقتدار. میجر، برخلاف بسیاری از کاراکترهای دیگر، تقریبا درونیات ندارد و بیشتر نقش اسطورهای یا نمادین دارد. این انتخاب عمدی است: تا قدرت نمایش داده شود نه صرفاً شخصیّت. حضور او در فضاهای رسمی، با عینک آفتابی، همراه با سربازانِ آرام، یکی از تصاویر ماندگار فیلم است.
سایر شرکتکنندگان
گرچه فیلم از میان پنجاه نفر، روی چند شخصیت تمرکز میکند، اما با نشاندادن گامبهگام مرگ و فروپاشی برخی نفرات دیگر – مثلا کسی که دچار گرفتگی میشود، کسی که خودش را میکُشد، کسی که قدرتش را از دست میدهد – نمایش میدهد که «شرایط استثنایی چگونه میتواند انسانها را به لبه ببرد». این تنوع شخصیتها، اگرچه بعضاً خیلی عمیق نشدهاند (یکی از نقدها به همین موضوع است) اما کارکردی در تعمیق حس جمعی دارد: این که «من هم میتوانستم باشم».
بررسی تکنیکی فیلم
فرانسیس لارنس با تجربهای که در ساخت فیلمهای بزرگتر دارد، در اینجا تصمیم گرفته است فضای فیلم را کوچک، فشرده، خفهکننده کند؛ نه با افراط در جلوههای بصری، بلکه با انتخاب قابهای سنگین، نورپردازی سرد، و فضای بدون فرار. ترکیب فضای داخلی اتوبوسها، راههای بیپایان، چهرههای خسته و دوربینهایی که آرام حرکت میکنند، همگی بخشی از چیدمان بصری (mise-en-scène) است که احساس راه بیانتها را منتقل میکند.
مثلاً صحنه آغاز مسابقه، با نمای وسیع از نوجوانانی که ایستادهاند و سپس صدای خوشامد میجر، با سکوت سنگین، یادآور صحنۀ آغازی است که حضور نظم و زور را به ما گوشزد میکند.

فیلم با اقتباسی از رُمان انجام شده است، اما تغییراتی دارد (از جمله کاهش تعداد شرکتکنندگان یا تغییرات در پایان) که بعضی منتقدان آن را هم ضعف میدانند. ساختار روایت عمدتاً خطی است، با تکیه بر گامهای خاموش شدن، راه رفتن، ماندن یا رفتن. این ساختار باعث میشود تماشاگر علاوه بر وقوع، حس زمان را تجربه کند: زمان به جلو میدود، دشوار میشود، کش میآید. اما در فیلمنامه برخی نقاط ضعف دیده شده است: شخصیتهای فرعی گاه سطحیاند و پرسشهای بستر نظامی و رسانهای گاهی باز میمانند.
تدوین فیلم دارای ریتمی است که با ریتم راه رفتن هماهنگ است: ضرباهنگی یکنواخت که گاهی با حذف سریعتر قابها، گاهی با توقف طولانیتر، حس فرسایش و خستگی را افزایش میدهد. یکی از منتقدان نوشته است: «لارنس فیلم را با همان ریتم نامتعادلِ شرکتکنندگان جلو میبرد». این تصمیم تدوینی کمک میکند تماشاگر احساس کند: هر قدم مهم است، هر لحظه ممکن است همه چیز تمام شود.
موسیقی فیلم بهعهده Jeremiah Fraites بوده است. موسیقی عمدتاً مینیمالیستی است، با استفاده از صداهای زیرپوستی، صدای نفسکشیدن، صدای راه رفتن، صدای محیط خشک و بیپایان؛ نه موسیقی رمانتیک یا اضافه، بلکه موسیقی که خودش میشود بخشی از محیط. این انتخاب موجب شده است که هر سکوت، هر ضربان پا، هر نگاه، تقویت شود. موسیقی متن بهجای رهایی بخشیدن، «نگهدارنده» فشار است.
فیلمبرداری نیز توسط Jo Willems انجام شده است. وی با استفاده از رنگپالت سرد، تضادهای شدید نور و سایه، و قابهای باز از مسیر، موفق شده است حس بیپایانی و فشار را بر صفحه نمایش انتقال دهد. نماهایی که جلوی دوربین میآید – راه افقی، خاکی، تپههای خشک، چهرههای خسته – همه میگویند: «فرار نیست». همچنین استفاده از نماهای نزدیک (close-up) از چهرهی نفرات وقتی خسته شدهاند یا پلکهایشان فرو میافتد، به تقویت حس استیصال کمک میکند.

در عرصۀ بازیگری، یکی از نقاط قوت فیلم به شمار میآید. بهویژه Cooper Hoffman که در نقش ری گاراتی ظاهر شده، توانسته ترکیبی از مقاومت و شکنندگی را به نمایش بگذارد. در حالی که ری تلاش میکند قوی باشد، بدن او بهتدریج پاسخگو نیست؛ این تضاد بین ذهن و جسمِ شخصیت را Hoffman با دقت نشان میدهد. نقدها این امر را دیدهاند: «عملکرد هافمن و جانسون فوقالعاده بودند».
David Jonsson در نقش پیتر مکوریز نیز با ظرافت عمل کرده است: کسی که در شرایطی غیرانسانی، مدام درباره معنای برنده شدن میاندیشد، مدام در تعلیق میان دو انتخاب: رفتن یا ایستادن. رابطهی او با Hoffman برآورندهی یکی از محورهای احساسی فیلم است.
در کنار آن، Mark Hamill در نقش میجر، با یک بازی کمکلام اما دیوانهوار، موفق میشود تهدیدی سرد و بیاحساس را به تصویر بکشد؛ او نمایندهی قدرتی است که پشت تلویزیون خنده ندارد، بلکه نظم دارد. حضور او مورد تحسین بوده است.
چند بازیگر دیگر نیز – اگرچه زمان کمتری دارند – نقشهایشان را مؤثر بازی کردهاند؛ نکتهای که فیلم را از صرفا «داستانی بقا» به چیزی با وجوه انسانیتر ارتقا میدهد.
پیامها و نقدهای ضمنی فیلم
فیلم چیزی فراتر از یک مسابقه بقا ارائه میدهد؛ آنچه در پس قابها میگذرد، نقدی تلخ بر ساختار اجتماعی، سیاست و حتی مذهب است.
- نقد سیاست: رقابت اجباری، نمایش قدرت، استفاده از نوجوانان برای سرگرمی یا کنترل جمعیت، همه بازنماییهای خشونتِ بوروکراتیکاند. این سوال مطرح میشود: آیا دولتها نمیتوانند از انسان، پوششی برای آرمانها بسازند؟
- نقد رسانه و مصرف: نمایش مسابقه، تماشاگرانی که میایستند و میبینند، تبلیغاتی ضمنی از «تحمل»، «بقا» و «برنده شدن» است. این امر شباهتهایی با آثار چون The Hunger Games و Squid Game دارد.
- انسانیت و معنای انتخاب: شخصیتهای فیلم وقتی پایشان میلرزد، وقتی از خود میپرسند «چرا راه میروم؟»، از آن جهت مهماند که ما را نیز وادار میکنند به سوال: وقتی فشار زیاد شود، چه میماند از ما؟
- مذهب و تقدیر: سیستم مسابقه کموبیش مقدّس شده است، اجرای «قوانینی» که ناگفتهاند، اما آثارشان قطعی است. اینکه «راه نایستادن» حکمشان شده، شبیه کُنشی مکتبی است – ولی نه برای رستگاری، بلکه برای تحمل شدن.
بنابراین فیلم از دل ژانر بقا، وارد ژانر نقد اجتماعی شده و آن را بدون شعارزدگی انجام میدهد؛ نه بهصورت موعظه، بلکه با نشان دادن وضعیت، با سکوت، با صحنهای که تماشاگر را وامیدارد فکر کند.
آثار مشابه و جایگاه سینمایی
یکی از مقایسههای ناگزیر، فیلم با مجموعه The Hunger Games است: هر دو اثر کارگردان مشترک (در مورد لارنس) و لایههای دیستوپیا، مسابقه، قدرت، رسانه، و بقا دارند. اما تفاوت اساسی این است که The Long Walk بسیار کمتر به اکشن میپردازد و بیشتر به فشار روانی، به زمان، به خستگی، به سکوت میپردازد. منتقدان یکی از نقاط قوت آن را «بیوقفه بودنِ راه رفتن» دانستهاند.
در مقایسه با دیگر آثار اقتباسی از استفن کینگ، این فیلم یکی از باورپذیرترینها از نظر اقتباس تلویحی است. منتقدان گفتهاند که این فیلم «احتمالا یکی از بهترین اقتباسهای کینگ در سالهای اخیر است».

اگر بخواهیم به تاثیر سینمایی نگاه کنیم، The Long Walk در کنار آثاری مانند Battle Royale یا The Running Man قرار میگیرد؛ مسابقهای برای بقا که زیر آن نقد اجتماعی دارد. اما آنچه فیلم را متمایز میسازد، تمرکز بر جوانانی است که نه میخواهند جنگ کنند، نه میخواهند قدرت بگیرند – فقط میخواهند بمانند؛ یا شاید راه بروند تا بمانند.
واکنش منتقدان و تماشاگران
انتقادات نسبتاً مثبت بودهاند، اما نه بدون اشکال. در سایت هایی مانند Rotten Tomatoes، امتیاز تایید خوبی دارد. در سایت Metacritic نمرهای حدود ۶۰ کسب کرده است که نمایانگر «نقدهای عموماً مثبت» است.
بسیاری از منتقدان از عملکرد بازیگران، فضای بصری و اندیشههای فلسفی فیلم تمجید کردهاند؛ برای نمونه، در سایت Roger Ebert نوشته شده است که این فیلم «ترسناکتر از بسیاری از ترسناکهاست، چون ترسش از خستگی است، نه از هیولا».
از سوی دیگر، نقدهایی نیز وجود دارد: برخی از منتقدان عقیده دارند که شخصیتهای فرعی عمیق نشدهاند، یا ساختار روایت برخی پرسشها را باز گذاشته است که ممکن است برای تماشاگر عام، ناخوشایند باشد. تماشاگران نیز، در بررسیهای مردمی، به شدت اذعان کردهاند که فیلم «شدیداً دهشتناک» و «برای همه نیست».
در جمعبندی، The Long Walk اثری است با نقاط قوت فراوان:
- فضای بصری متمرکز و خفقانآور که مخاطب را وارد تجربه میکند،
- بازیهای قوی، به ویژه از Cooper Hoffman و David Jonsson،
- مفاهیم فلسفی، روان-شناختی و اجتماعی که فراتر از ژانر بقا میروند،
- کارگردانی و طراحی فنی که نشان میدهد اثری مستقلتر از بازار صرفاً سرگرمی ساخته شده است.
همزمان، نقاط ضعفی نیز دارد: برخی شخصیتها کمتر جاافتادهاند، پرسشهای نظامی/سیاسی گاهی رها ماندهاند، و برای تماشاگرانی که انتظار اكشن یا توضیح همهچیز را دارند، ممکن است تجربهای سنگین یا ناتمام به نظر برسد.
از نظر تأثیر احساسی، فیلم اثرگذار است؛ بعد از تماشای آن، فضای ذهنی مخاطب تغییر میکند: راه رفتن دیگر صرفاً حرکت نیست، انتخاب است، مقاومت است، و شاید پیامد دارد. احساس خستگی، تعلیق، ترس از توقف – همه با مخاطب میماند.
آیا ارزش تماشا دارد؟ بهوضوح بله، اگر شما از آن دسته مخاطبانی باشید که به سینمای تأملبرانگیز، دلخراش، با لایههای تفسیری علاقه دارید و آمادهاید تا با فیلمی مواجه شوید که راحت نیست، بلکه میخواهد شما را با خود ببرد. اگر اما دنبال سرگرمی آسان، پایان خوش یا اکشن سریع هستید، ممکن است The Long Walk کمتر جواب شما را بدهد.
در پایان، تجربه شخصیام این بود که این فیلم مرا بیشتر از آنکه بخواهد نجات دهد، به فکر انداخت؛ مرا به خستگیِ راه، به وزن هر قدم، و به صدای نفس کشیدن روی آسفالت سرد سوق داد. از این منظر، آن را نه صرفاً یک فیلم، بلکه یک تجربه میدانم: تجربهای که کمی دیرتر ترکاش میکنی، و ممکن است مدتی با خودت راه بروی.



