بگذار برسون سخن بگوید. بگذار برسون لابهلای فیلمهای پر از سکوت خود، غوغا کند. بگذار برسون با ظرافت، زمختی این دنیای مدرن را به تصویر بکشد. مگر شارل همان مسیح نیست که فریاد میزند:((خدایا ! خدایا! چرا رهایم کردی!)). به چهراهاش نگاه کن که چقدر به مسیح شباهت دارد!! خسته و آرام. باشکوه و زخمدیده. او هم در نهایت خودکشی نمیکند. نه! او هم به صلیب کشیده میشود.

شارل همان مسیح عصر ماست با این تفاوت که احتمالا شیطان، فریباش داده. شیطانی دمِ گوش او گفته جهان بیارزش است و شارل را فلج کرده. قهرمان، برای ما از جنس آن افراد پر سر و صدا و پرطرفداری نیست که هر روز خبر شکنجه و زندانی شدنش گرد و خاک میکند. قهرمان برای ما از جنس قهرمان فیلمهای برسون است. برای موجودات مدرن، نه تنها شارل قهرمان نیست بلکه انگل و تنبل خطاب میشود. که شارل به زیبایی با کنایه به دکتر خود میگوید:((اگر برای پول ومنفعت کار میکردم فرد مفیدی برای جامعه بودم)).

شارل، هیچ فریب آنارشی بازیهای دورهی فرانسوی خود را نمیخورد فورا با تمسخر و تحقیر آنان را ترک میکند. کسی را نمیفروشد. و همان کسی را که در مقابل پلیس میتوانست او را لو دهد ولی نداد، شارل را مثل آب خوردن میکشد. نه دست رفاقت و نه دست صداقت، شارل را از منجلاب مرگ بیرون نمیکشد. جامعه نه تنها نمیتواند شارل را از خودکشی نجات دهد بلکه حتی با اسلحه نیز به مغز او شلیک میکند. جامعه مغز هر کسی که درگیر پرسش باشد را نشانه میرود. آنها فقط همصدا میخواهند. یا با مایی یا با آنها. اگر نه با مایی نه با آنها پس نمیگذاری چرخ مبارزه بچرخد. ما هم زیر چرخدندههای خود تو را له میکنیم.

فرانسهی رمانتیک در فیلم «احتمالا شیطان» به یک فرانسهی خشن که زیر انرژی هستهای و قطع درختان و معدن و نفت، رمانتیک بودنش از دست رفته، تبدیل شده. علم در حال پیشرفت است اما شارل مغز خود را متلاشی شده میبیند. در دیالوگی زیبا شارل، مادر خود را اینگونه توصیف میکند:«هرچه پدرم پولدارتر میشه، مادرم بیشتر عاشقاش میشه». شارل متوجه شده که سالهای طلایی فرانسه تمام شده و حالا دیگر پای پول در میان است و بس! دوستان شارل، دل نگران او هستند اما میدانیم که این دلسوزی آنقدر عمیق نیست که حریف سود ومنفعت شود. شارل مشکل مالی ندارد یا درگیر بیماری خاصی نیست. شارل میخواهد بمیرد چون جامعه انسانیت خویش را از کف داده. و چند دوست که اطراف او پرسه میزنند قادر نیستند انسانیت را به دنیا برگردانند. در کنشهای اجتماعی و انقلابی، شارل هیچ حرکت رو به جلویی نمیبیند. به آنها پناه میبرد اما آنجا هم خود را بیپناه مییابد.
شارل در نهایت نمیخواهد بمیرد اما جامعه میخواهد که او بمیرد و برای همین وقتی شارل درنگ میکند و مردد میشود، جامعه بدون درنگ، بدون اینکه حتی صبر کند تا جملات شارل تمام شود ، به او شلیک میکند و این موجود مزاحم را از دنیای مدرن محو میکند. در تاریکی! در سکوت
