تنفر و عشق!!
عدهای معتقدند عشق و تنفر دو روی یک سکه هستند. جمله ای معروف از هرمان هسه هست که میگوید: ((اگر از کسی متنفر هستید از چیزی در درون خود متنفرید. چیزی که از ما نباشد ما را عصبی نمیکند)). زیگموند فروید هم جایی میگوید: ((اگر میخواهید چیزی را شکست دهید باید نسبت به آن بیتفاوت باشید وگرنه تنفر آن را قوی میکند)). گیلدا فیلمی خوشساخت در ژانر نوآر، با بازی زنی جذاب و دلربا، طرفدار این نظریه است که ما از چیزی متنفریم که خواهان آن هستیم. هر چقدر بیشتر متنفر باشیم بیشتر عاشقیم. اما آیا حقیقت به همان سادگی است؟

ما برای برخاستن به نفرت احتیاج داریم. ایدههایی که عشق و نفرت را دو روی یک سکه میدانند اغلب از دل جناح راست جامعه بیرون میآیند. ما متنفر میشویم برای اینکه تنفر به بقای ما کمک میکند. اگر تنفر را با عشق مساوی بدانیم چه بسا بقای خویش را از کف بدهیم چرا که این ایده خوی مبارزه را از ما میرباید.
در فیلم، مرد تا به حدی از گیلدا نفرت دارد که بعد از ازدواج با او همبستر نمیشود. او را عصبی و پریشان میخواهد. و در انتهای فیلم با همین میزان نفرت، عاشقانه با او قدم میزند و از کادر خارج میشود. من اما گمان نمیکنم بتوانم بپذیرم عاشق کسی باشم که از او بیزارم. بیزاری و نفرت اگر حقیقی باشد هرگز جایی برای عشق و دوستی نمیگذارد.
نیچه، فیلسوف بزرگ آلمانی در این رابطه میگوید: ((جانِ عزیزت نباید کسی را دوست بدارد مگر دوست را! برای داشتن دوست، باید توان دشمنی داشت.)) ایدهی فیلم گیلدا، ایدهای است که میخواهد نفرت را از خشم و مبارزه تهی کند و به عشق و دوستی پیوند دهد. ملتی که عشق و نفرت را دو روی یک سکه بدانند ملتی پیشاپیش شکست خورده خواهند بود. دیالوگی که چند بار مدام در فیلم تکرار میشود: ((تنفر، احساسی پیچیده است)). بله! تنفر پیچیده است اما نه آنقدر که به عشق ختم شود.

و بازهم نیچه، به ما گوشزد میکند: ((وای به مردمی که بخواهند بدون کفه و ترازو زندگی کند)). برای دوست داشتن و نفرت ورزیدن باید قاعده و عقاید خود را داشته باشی. اینگونه هرگز به اشتباه، عشق نخواهی ورزید و متنفر نخواهی شد. مردِ داستان گیلدا، مردی قمارباز است که روی شانس است. او بدون قاعده زندگی میکند و از قدرت شانس بهره میبرد. اما یک ملت همیشه روی شانس نیست و باید تنفر و عشق خود را به شکل قاعده در آورد. ما عشق میورزیم به کسی که با ما هم عقیده است برای همین هرگز از اومتنفر نمیشویم . و ما متنفریم از کسی که علیه عقاید ماست برای همین هرگز عاشق او نمیشویم. بگذارد نابود شود هر آنکس که میخواهد قدرت تنفر را از ما بگیرد. چرا که برای برخاستن و جنگیدن به آن احتیاج داریم.
اگر اعتراض دارید که چرا فیلم عاشقانه را چنین به سیاست گره زدهایم اعتراض شما نا به جاست. چرا که با تماشای فیلم متوجه میشوید که فیلم، کاملا سیاسی است.از شوهر گیلدا که رویای حکومت یک نفره بر جهان را دارد تا مقایسه قوانین در آرژانتین و سایر نقاط جهان.
بیایید به نفرت فرصت دهیم تا ما را از پیوند با پلیدیها دور نگه دارد. حتی اگر این پلیدیها و خیانتها، به اندازهی گیلدا، زیبا و دلربا باشند، نفرت ما را از وسوسهی افتادن در این دامها نجات میدهد.

در ابتدای فیلم با عصایی آشنا میشویم که مالکاش آن را دوست خود میداند و میگوید: ((از من اطاعت میکند)). و در انتهای فیلم همان عصا جاناش را میگیرد. هم عصا و هم جانی که در ابتدای فیلم دوستان او بودند در انتها خون او را بر زمین ریختند. گویی فیلم از ما میخواهد دوست را همان دشمن بدانیم و این پیام خبیثانه را لابهلای یک نوآر ظریف عاشقانه، زیر پوست مخاطب وارد میکند. برای من گرچه فیلم گیلدا، فیلمی زیبا و تجربهای لذتبخش بود، اما حقیقت برایم زیباتر است. ما برای زنده ماندن و زندگی کردن، به عشق و دوستی احتیاج داریم و آن را با نفرت ادغام نمیکنیم. آنان که از آنها بیزاریم هرگز آنهایی نیستند که دوستشان داریم.
