فیلم پدرخوانده: قسمت دوم (The Godfather: Part II – 1974) یکی از مهمترین دنبالههای تاریخ سینماست؛ اثری که نهتنها جهان قسمت اول را گسترش میدهد، بلکه با نگاهی تلخ و تراژیک، سقوط روحی یکی از ماندگارترین شخصیتهای سینما را به تصویر میکشد. این فیلم به کارگردانی فرانسیس فورد کوپولا، داستان قدرت، وفاداری، غرور و تنهایی را در دل خانواده کورلئونه روایت میکند و همزمان گذشته و حال را به شکلی جاهطلبانه به هم پیوند میزند.

مایکل کورلئونه در «پدرخوانده: قسمت دوم» در میان سایهها و تاریکیهای عمارت عظیمش قدم میزند و بهتدریج شاهد فروپاشی روح خود است. شخصیتی که در «پدرخوانده (1972)» او را باهوشترین و امیدوارکنندهترین پسر دون ویتو میشناختیم؛ مردی تحصیلکرده که به ارتش پیوسته بود و ظاهراً میخواست از دنیای جنایت فاصله بگیرد، حالا به فردی سرد، بیرحم و وسواسگونه نسبت به قدرت تبدیل شده است. سکانسهای پایانی فیلم، ابتدا خاطرهای از یک شام خانوادگی در گذشته را نشان میدهند و سپس مایکل را در میانسالی: منزوی، سنگدل و تنها. او بیتردید یک قهرمان تراژیک است.
حماسه خانواده کورلئونه، آنطور که کوپولا و ماریو پوزو در دو فیلم و نزدیک به هفت ساعت روایت کردهاند، نوعی داستان موفقیتِ معکوس است. به شکلی عجیب، «پدرخوانده» و دنبالهاش را میتوان کنار حماسههای مهاجرتی آمریکایی قرار داد؛ داستانهایی درباره سختکوشی، جاهطلبی و صعود از فقر به قدرت. خانواده کورلئونه از نقطهای بسیار پایین شروع میکند و به قدرتمندترین سازمان مافیایی کشور تبدیل میشود. اگر «کسبوکار» آنها جنایت نبود، شاید این فیلمها الهامبخش هم تلقی میشدند.

کوپولا اما نسبت به شخصیتهایش نوعی دوگانگی دارد. دون ویتو کورلئونه در فیلم اول، با بازی مارلون براندو، مردی باوقار و محترم بود؛ کسی که در باغ با نوهاش بازی میکرد و پس از عمری جنایت، به آرامشی نسبی رسیده بود. تماشاگر ناخواسته با او همدلی میکرد. اما سؤال اینجاست: دقیقاً باید چه احساسی نسبت به چنین شخصیتی داشته باشیم؟ نگاه خود کوپولا به پدرخوانده چیست؟
«پدرخوانده: قسمت دوم» با رفتوآمد میان گذشته و حال، تلاش میکند این پرسشها را پاسخ دهد. فیلم همزمان داستان مایکل را پس از مرگ پدرش جلو میبرد و به گذشته دون ویتو بازمیگردد. این ساختار، اگرچه جاهطلبانه است، اما بهنوعی نقطهضعف فیلم هم محسوب میشود؛ چرا که ریتم و تمرکز روایت را بارها میشکند و انسجام احساسی داستان را کاهش میدهد.

در بخشهای مربوط به گذشته، شاهد زندگی اولیه دون ویتو هستیم: قتل خانوادهاش در سیسیل، مهاجرت او به آمریکا در کودکی و سپس ورود تدریجیاش به دنیای جرم و قدرت، با بازی تحسینبرانگیز رابرت دنیرو. این بخشها حدود یکچهارم زمان فیلم را تشکیل میدهند. باقی فیلم به مایکل اختصاص دارد که حالا رهبری خانواده را به دست گرفته، فعالیتها را به نوادا منتقل کرده و در پی گسترش نفوذ خود در فلوریدا و کوباست. آل پاچینو بار دیگر با مهارت، چهرهای کنترلشده اما درونی آکنده از خشم و وسواس ارائه میدهد.
کوپولا همچنان استاد فضا، اتمسفر و بازسازی دوره تاریخی است. روایت فیلم از تماشاگر میخواهد فعال باشد؛ همانطور که مایکل برای کشف خیانت، روایتهای متفاوتی به افراد مختلف میگوید، ما هم باید حقیقت را از دروغ تشخیص دهیم. با این حال، فیلم بهتدریج نشان میدهد که گناه اصلی مایکل نه جنایت، بلکه غرور است. او ارتباط انسانی و وقاری را که پدرش داشت از دست داده و به همین دلیل محکوم به تنهایی است.

فلشبکها، با وجود ارزشهای بصری و بازی درخشان دنیرو، ضرباهنگ فیلم را تضعیف میکنند. داستان مایکل اگر بهتنهایی و بهصورت خطی روایت میشد، میتوانست تأثیر عاطفی بسیار قویتری داشته باشد. تغییر مداوم فضا میان نوستالژی گذشته و تاریکی حال، تمرکز احساسی مخاطب را مختل میکند. حتی برخی صحنهها و خردهروایتها یا بیشازحد طولانیاند یا بهدرستی پرداخت نمیشوند.
با این حال، فیلم پر از لحظات درخشان است: مراسم عشای ربانی فرزند مایکل که آینهای از عروسی فیلم اول است؛ بازی دوپهلو و سرد لی استراسبرگ در نقش هایمن راث؛ فورانهای ناگهانی خشونت؛ و بازی آل پاچینو که همهچیز را در سکوت و نگاه منتقل میکند. مشکل اینجاست که کوپولا نمیتواند تمام این عناصر را در یک روایت منسجم و پرکشش به وحدت برساند.

در نهایت، «پدرخوانده: قسمت دوم» بهجای آن روایت خالص و قدرتمند فیلم اول، به مجموعهای از پیشدرآمدها، پسگفتارها و نیتهای بزرگ تبدیل میشود. فیلمی سرشار از صحنههای عالی و بازیهای درخشان، اما گرفتار ساختاری که اجازه نمیدهد داستان به اوج احساسی واحد و کوبنده برسد.
جمعبندی اینکه The Godfather: Part II (1974) فیلمی عمیق، جاهطلبانه و تأثیرگذار است که سقوط تدریجی مایکل کورلئونه را بهعنوان یک تراژدی مدرن به تصویر میکشد. هرچند از نظر انسجام روایی به قدرت قسمت اول نمیرسد، اما همچنان یکی از مهمترین آثار تاریخ سینماست؛ فیلمی درباره قدرتی که همهچیز را میگیرد و در نهایت، چیزی جز تنهایی باقی نمیگذارد.



