قسمت هفتم فصل دوم سریال Severance پخش شد و باید گفت با یکی از پرمحتواترین اپیزودهای این فصل روبهرو بودیم. اپیزودی که هم به تعدادی از سؤالهای قدیمی پاسخ داد و هم سؤالات جدیدتر و عمیقتری ایجاد کرد. اگر شما هم بعد از دیدن این قسمت احساس سردرگمی کردید، در این مقاله قصد داریم مهمترین نکات، تئوریها و نشانههای موجود در آن را بررسی کنیم تا بهتر متوجه شویم که ماجرا از چه قرار است.
بهترین قسمت فصل دوم؟
بدون اغراق میتوان گفت قسمت هفتم تا اینجای فصل دوم بهترین اپیزود سریال بوده است. برخی از تئوریهای قدیمی که طرفداران از مدتها پیش حدس زده بودند در این قسمت تأیید شد. حتی خود عنوان قسمت، «چیکی باردو» (Chöyi Bardo)، سرنخ بزرگی از محتوای مفهومی آن به ما میدهد؛ مفهومی که به شدت در فرهنگ بودایی ریشه دارد.

در آیین بودایی، باردو به شش مرحلهی گذرا در چرخهی حیات و مرگ گفته میشود. «چیکی باردو» چهارمین مرحله از این چرخه است؛ مرحلهای که بلافاصله پس از مرگ آغاز میشود، زمانی که روح از بدن جدا میشود و با نور حقیقت روبهرو میشود. اگر فرد توانایی درک و پذیرش این نور را داشته باشد، به روشنگری و رهایی میرسد و از چرخهی تولد دوباره خارج میشود.
اما اگر در این مرحله شکست بخورد، وارد «چونی باردو» میشود، جایی که با افکار، اعمال و کارمای خود مواجه میشود. در ادامه، روح به سمت مرحلهی جدیدی به نام «سیدپای باردو» میرود و اگر باز هم نتواند از توهم عبور کند، وارد چرخهی تناسخ میشود.
در این اپیزود، نشانههایی از همهی این مراحل را میبینیم؛ از جدایی آگاهی از جسم گرفته تا مواجهه با توهم، ترس، آزمایشهای ذهنی و احتمال تناسخ. سریال به خوبی از این مفاهیم استفاده کرده تا عمق فلسفی داستان را بیشتر کند.
نقش شرکت لومن در بازآفرینی چرخهی تولد و مرگ
یکی از نظریههایی که حالا قویتر از همیشه مطرح شده، این است که شرکت لومن به دنبال بازتولید و کنترل چرخهی تولد دوباره است. از طریق تراشههایی که در مغز کارکنان کار میگذارند، درواقع دارند آگاهی جدیدی را وارد جسم قدیمی میکنند؛ برعکس فرآیند تناسخ در بودیسم که روح قدیمی وارد جسم جدید میشود.

لومن با این تکنولوژی توانسته بدن را نگه دارد، اما ذهن را تغییر دهد. مثالهای بارز آن مارک و جما هستند. جماعتی که مورد آزمایش قرار گرفتهاند، درواقع سوژهی پروژهای پیچیده برای کنترل آگاهی و شاید جاودانگی هستند.
در این قسمت میبینیم که جما وارد آزمایشگاهی با امنیت بسیار بالا شده و در آنجا مورد تستهای روانی، بینایی و جسمی قرار میگیرد. به نظر میرسد که لومن به او وعدههایی مانند امکان بچهدار شدن داده تا او را راضی به شرکت در این آزمایش کند. زمینهی روانی جما و آسیبهای عاطفیاش باعث شده که چنین وعدهای برای او بسیار وسوسهبرانگیز باشد.
تحلیل بصری و ارجاعات تاریخی
شروع اپیزود با فضایی گرم و سینمایی است که کاملاً با حالوهوای سرد و صنعتی سریال تضاد دارد. این سکانس احتمالاً اشاره به گذشتهی کاراکترها دارد. ورود به مرکز اهدای خون، جایی که همه چیز به لومن شباهت دارد، نشان میدهد که مارک و جما از ابتدا تحت نظر این شرکت بودهاند.
در دستان مارک مقالهای دیده میشود که به کتابی با نام Western Front اشاره دارد؛ اثری که نازیها با آن مخالف بودند و بهصورت گسترده آن را سوزاندند. در دستان جما نیز کتاب مرگ ایوان ایلیچ از تولستوی دیده میشود، کتابی که دقیقاً دربارهی مواجههی انسان با مرگ و معناست. این ارجاعات به خوبی نشان میدهد که سریال Severance فراتر از یک داستان علمیتخیلی ساده عمل میکند.

یکی از نکات جالب اپیزود، شخصیت دکتر معاری است. نام او ریشهی آلمانی دارد و به معنای «دیوار» یا «مانع» است. این دقیقاً همان کاری است که او با جما انجام میدهد: جلوگیری از خروج جما از آزمایشگاه و ورودش به دنیای واقعی. این شخصیت میتواند نماد همان دانشمندانی باشد که بعد از جنگ جهانی دوم توسط آمریکاییها بهکار گرفته شدند؛ کسانی که آزمایشهای انسانی را ادامه دادند، اما اینبار در لباسی جدید.
اشارات مکرر به دوران نازیها، کتابهای سانسورشده و دانشمندان آلمانی که پس از جنگ جذب پروژههای آمریکایی شدند، همگی بیانگر این است که سریال در حال بازسازی یک تصویر واقعی از آزمایشهای انسانی و کنترل ذهن در قرن بیستم است. حالا در دنیای سریال، لومن همان نقش را بازی میکند.
قسمت هفتم فصل دوم سریال Severance یکی از پیچیدهترین و در عین حال عمیقترین اپیزودهای این سریال است. از مفاهیم بودایی درباره مرگ و تولد گرفته تا ارجاعات به تاریخ معاصر، همهچیز دست به دست هم داده تا این قسمت فراتر از یک اپیزود معمولی باشد. اگرچه هنوز سؤالات زیادی بیپاسخ مانده، اما این قسمت ثابت کرد که سریال Severance برنامهای جدی برای پرداختن به مفاهیم انسانی، فلسفی و روانشناسی دارد.






