در همان ابتدای فیلم، باید اوضاع خانه، آشفته به نظر میرسید. خانهای شلوغ و در حال تعمیر. خانهای که آشفته و درگیر کار ساختمانی برای تعمیر و آباد شدن است درست مثل خود پری!
پری آشفته است. برادر بزرگش که همه چیزش را از او آموخته خودکشی کرده و پس آن به همه چیز و همه کس بدبین شده. به آموختههایش. به تمام معنویاتی که از برادرش اسد به او رسیده بود. به یکباره همه چیز رنگ میبازد. نمایش، ادبیات، همه چیز…. او در حال نابود کردن گذشته است.

نویسندهی کتاب، نسبت به داریوش مهرجویی بابت این اقتباس معترض بود. من هم گمان میکنم مهرجویی به هیچ وجه نتوانست حرفی که نویسنده به دنبالش بود در فیلم به نمایش بیاورد اما برای مخاطب ایرانی این فیلم از آن فیلمهای ماندگار است. تعداد این فیلمها در سینمای ایران بسیار اندک است. برای همین بابت ساختشان باید از کارگردان بسیار ممنون باشیم. هرچقدر هم که با ایدهآل فاصلهی زیادی داشته باشند.
پری همچنان آرامش خود را در چیزی به جز اطرافیانش میبیند. پناه بردن به مساجد، دربهدری پری در جستوجوی معنا را نشان میدهد. او از همهکس و همه چیز بریده.
سکانسی که با نامزد خود در رستوران به صحبت میپردازد در واقع نقطهی اوج فیلم است. پری یک دنیا با این مرد فاصله دارد. او با شوق و ذوق از نظریات و ایدههایش میگوید اما مرد حرفهای او را مشتی چرند میپندارد. وقتی پری میبیند تا این حد با این مرد بیگانه است حتی نمیتواند دقایقی آرام کنار او بماند تا نهار تمام شود. در طول خوردن غذا پری دوبار میز را ترک میکند. و از خوردن غذا آنهم گوشت امتناع میکند.

سکانسی که وارد خانهی عمه در اصفهان میشود سکانس عجیبی است. دختر بچه در حالیکه عمه روی تخت خوابیده به عروسک غذا میدهد و به پری میگوید عمه مرده. و بعد میخندد. رفتاری که از یک دختربچه کاملا بعید به نظر میرسد. پری تصمیم به ترک خانهی عمه میگیرد که به طرز ناگهانی وارد راه پله و بعد هم مکانی تاریخی میشود. فیلم با این آشفتگی مرز واقعیت و خیال را کمرنگ میکند. خیلی از سکانسها ما متوجه نیستیم کدام حقیقی است و کدام رویای پری. انگار که از دریچهی دید پری به فیلم مینگریم. در سکانسی که پری و داداشی با هم به جدل میپردازند متوجه میشویم که راهی که پری شروع کرده داداشی از قبل رفته. آرامش این دختر در صحبت کردن با برادری است که از دست داده. اما او مرده و برای حرف زدن با او راهی دنیوی وجود ندارد. برای همین پری به ذکر روی میآورد. پری چنان ذکرها را قبول دارد که حتی مردی که نویسنده کتاب سلوک است را در خواب و بیداری مدام میبیند.
صفا در نامهای که به داداشی مینویسد در واقع نشان میدهد که او همچنان به راه برادر بزرگش اسد، پایدار است. او میخواهد خودش را وقف قلمش کند. وقف عقاید و کتاب و معنا.

این خانواده به کلی آشفته به نظر میرسند. آنها نتوانستهاند در لابهلای کتابها به آرامش برسند. آنها فقط با کتابها به پرسش های بی پاسخشان افزودهاند. پس از مرگ اسد و خودکشیاش، آنها به کتاب و هنر بدبین شدهاند. چرا که اسد نویسندهای صادق بوده که حتی رویای مشهور شدن هم نداشته.
پری با همه چیز قهر میکند. با ادبیات با نامزدش با بازیگری با داداشی. و به یک ذکر پناه میبرد. مدام گریان است و در انتظار روزی است که با پناه بردن به عالم معنا آرامشش را دریابد. بعد از کشمکشی طولانی با همه چیز از خانه دور میشود. در سکانس پایانی در دیالوگی با داداشی به این نتیجه میرسد که با خاطرات برادرش اسد باز هم میتواند به زندگی برگردد.

