در این نقد و بررسی به نقد فیلم Identity می پردازیم. فیلم Identity (هویت) به کارگردانی جیمز منگولد محصول آمریکا و سال 2003 است و بازیگرانی همچون جان کیوساک، آماندا پیت، آلفرد مولینا، کلیا دووال و ری لیوتا به ایفای نقش پرداخته اند.

کارگردان: James Mangold
نویسنده: Michael Cooney
بازیگران: John Cusack, Ray Liotta, Amanda Peet
خلاصه داستان: هویت فیلمی در سبک وحشت روانشناختی اسلشر از ساختههای جیمز منگولد است. مالکوم ریورز مرد زندانی مبتلا به اختلال چند شخصیتی است که محکوم به مرگ شده و قبل از اجرای حکم به درخواست روانشناس او جلسه ای برای ارائه آخرین دفاعیاتش ترتیب داده میشود…
همهی ما یک نفریم! همزمان خلق شدهایم. همزمان میمیریم. ما فکر میکنیم که وجود داریم. در حالیکه نباید مطمئن بود.
این یک اعتقاد مذهبی یا متافیزیکی نیست. ما انسانها خاطراتی را ممکن است به خاطر بیاوریم که هرگز رخ ندادهاند. مغز تواناییهای عجیب بسیاری دارد. مغز رمز و رازهای پیچیدهای دارد. به خصوص اگر دچار اختلالات روانی شویم مغز دروغهای زیادی به ما میگوید.
فرد حتی وقتی به اشتباه بودن افکار خود پی میبرد مطیع مغز است و باز هم ممکن است دست از افکار اشتباه خود برندارد. مثل بیماران وسواس فکری.
“هویت” شاهکاری بود در سینمای روانشناختی و شاید هم سینمایی فلسفی! اغراقی در کار نیست. چی کسی میتواند منکر اینهمه خلاقیت و جذابیت در فیلم شود.
فیلم در جزئیات بسیار دقیق است.
حقیقت هویت ما چیست؟ آیا هویت اطرافیانمان را هم ما خلق میکنیم؟

هایدگر معتقد بود ما تنها خودمان نیستیم. ما جهانی هستیم که در آن قرار داریم. آنچه ما را احاطه کرده بخشی از ما را تعریف میکند.
بهتر از کارگردان، جان کیوساکِ نابغه خوش درخشیده است. خودش هم فراموش میکند که بازیگر است و در حال ایفای نقش. چه برسد به مخاطب. باورپذیر و جذاب.
بهترین سکانس از نظر من جایی است که جان کیوساک متوجه شده که وجود خارجی ندارد و تنها در رویای یک دیوانه خلق شدهاست. دست خود را زیر باران و قطراتش رها میکند. او باران را روی پوست خود حس میکند. گرچه میداند که وجود ندارد. بحران هویت همین است.
چیزی که از نظر تو کاملا واقعی است یک رویای پوچ است. کلام شکسپیر را به خاطر دارید؟(( اتفاقات جهان همچون کلام یک دیوانه است پر از هیاهو و بی معنا.))

همه کمکم متوجه میشوند که در آستانهی تولد سی سالگی هستند. و همهی آنها توسط یک نفر به قتل میرسند. افرادی که این فرد در ذهن خود ساخته با یکدیگر میجنگند مغلوب میشوند و پیروز میشوند. گیر میافتند و رهایی مییابند. شخصیت های گوناگون تنها در قالب یک نفر.
جهانی خودساخته. انگار که انسان در جهان تنهاست. همه نقشها را خودش بازی میکند. و در نهایت به دست خودش به قتل میرسد.
جهانبینی عجیبی است. معناهای بسیاری دارد. فیلم با طوفان و باران شدید، سردرگمی و آشفتگی آغاز میشود. افراد به هم بی اعتمادند اما از روی ناچاری به هم پناه می آورند و در یک متل جمع میشوند. و حتی یک شب هم نمیتوانند آرام کنار هم بماند تا صبح به سلامت از هم جدا شوند. ما نمیتوانیم با واقعیت خودمان روبهرو شویم.
سالهای زیادی از ساخت این فیلم گذشته و فیلمهای زیادی از این فیلم تاثیر گرفتهاند اما کمتر فیلمی حقیقتا به این خوبی درخشیده است.

هویت فیلمی نیست که تنها به روانشناختی تکیه کند. هویت در فلسفه هم حرفهای مهمی برای گفتن دارد برای همین است که چنین نامی برای خود انتخاب کرده.
چیزی که بسیار تحسین برانگیز بود قدرت عشق در ادامه دادن به رویای یک ذهن آشفته بود. جان کیوساک ماموری که دریافته بود همه چیز خیال است به خاطر عشق به دختر علاقه داشت به این خیالات ادامه دهد. چرا که در دنیای واقعی نه او ماموری جوان و جذاب بود و نه دختری وجود داشت که به او عشق بورزد.
شاید همه چیز این جهان که در آن هستیم رویاست. اما عشق همیشه واقعی است!

