
از اسمِ فیلم هم مشخص است که متعلق به گروه خاصی نیست؛ هم خداباواران فیلم را میپسندند و هم کسانی که به گونهای به خداناباوری معتقدند. “خدا” کلید واژهی اصلی، برای ساخت این فیلم بوده است. مردی که مشخص نیست قبلا بخدا اعتقاد داشته یا نه، زمان مرگ همسرش از خدا کمک خواسته است؛ حال، بابت مرگ همسرش از دنیا قطع امید کرده و میخواهد _با یک گلوله_ زندگی خود را تمام کند. تردید _در لحظه خودکشی_ ادامه داستان را رقم میزند. تردید برای چه؟ چرا ماشه را نمیچکاند؟ اعتقاد نداشتن به خدا یا یک خالق، سرد است و تردید در اینکه کسی پشت و پناه ما هست یا نه، نیز سرد است. برای همین قهرمان داستان، در برف و کولاک اسیر میشود.
فیلم با توجه به محتوایی که دارد باید سرما را در لوکیشن خود به کار گیرد. اینجاست که طبق فرمول ثابت شده، محتوا، فرم را میسازد. برف و یخبندان؛ چیزی که در فیلم از اول تا آخر به شکل نمادین میبینیم. این برزخِ تردید و بیخدایی، آرام آرام چند نفر را از بین میبرد. گرگها نمادِ دشمن هستند؛ هرچه بیشتر بجنگی، بیشتر شکست خواهی خورد، راه گریزی هم نیست.
دیالوگها در این فیلم، همه با کنایه، تمسخر و بیرحمی همراه است. اگر این شرایط سخت نبود این چند مرد را هیچ چیز بهم وصل نمیکرد که البته این خود بیانگرِ پیام کلیشهای “کنار هم بودن و نجات یافتن” نیست؛ چراکه در فیلم، شخصیتها یکی یکی، تن به مرگ میدهند و هر کدام زمان مرگ، چیزهایی به خاطر میآورند که از همه برایشان عزیزتر است؛ بطور مثال: دخترشان. همه قبل از مرگ از خدا کمک میخواهند اما لزوما قرار نیست با دعا زنده بمانی؛ به قول حافظ: ((وظیفه تو دعا گفتن است و بس /در بند آن نباش که شنید یا نشنید)) اما قهرمان خاکستری این اندیشه را نمیپذیرد و این سرنوشت را بیعدالتیِ محض میداند ولی برخلاف بقیه همراهانش هنوز به نجات امیدوار است. در یکی از سکانسهای پایانی، از سه نفر بازمانده، یک نفر که پایش بدجور آسیب دیده است از ادامه راه منصرف میشود. وقتی قصد کمک به او را دارند، خیلی ساده جواب میدهد که دلیلی برای برگشت ندارد. خداناباوری چنان در وجودش رخنه کرده است که نمیتواند درک کند چرا باید برای زندگی بجنگد. سختیهایی که بعد از سقوط هواپیما از سر گذرانده را پوچ و بیدلیل میبیند و روی تخته سنگی دراز میکشد. ببینده نیز با مکث او به فکر فرو میرود؛ چرا ادامه میدهیم؟ اصلا برای چه اینقدر میجنگیم؟ و زمانی که دو همراه او تسلیمِ خواستهاش میشوند و به سادگی رهایش میکنند تا بمیرد _هر چقدر از او دور میشوند_ ببینده بیشتر کنجکاو میشود که چه بر سرش میآید. آیا زنده میماند؟ آیا این اخلاقی است که او را تنها گذاشته و فرصت زندگی را به او ندهند. آیا خدا اگر باشد ازین کار او خشمگین است؟ قهرمان داستان به راه خود ادامه میدهد و به فاصله بسیار کوتاهی آخرین دوست خود را هم از دست میدهد که ناگهان خود را در محاصره گرگها میبینید. شاید این مهمترین سکانس فیلم باشد. حتی در ایران این فیلم تحت عنوان “در محاصره گرگ ها” ترجمه شده است.
قهرمان فیلم تا این لحظه با چشم خود، چه دیده است؟ بیاعتمادی، مرگ و بیعدالتی. سخت جان کنده است و حالا بیگناه در چنگالِ گرگهاست. او با همه وجود با صدایی که صداقت از آن میبارد، خالصانه فریاد میزند: ((خدایا نجاتم بده. یک نشانهی واقعی به من نشان بده، که تا پایان عمر، خوب زندگی کنم. فیلم، هیچگونه ایدئولوژی را به مخاطب تحمیل نمیکند برای همین این سکانس از زیبایی و زیرکی خاصی بهره میگیرد. در این جا او در محاصره گرگهاست، فریادی خالصانه به سمت پروردگارش میکشد، گرگها تا حد کمی فاصله میگیرند و این نشانهای میشود که شاید خدا صدای او را شنیده است. مرد با دیدن این نشانه مبهم، قدرت میگیرد و دستکشی از شیشههای شکستهی بطری دور دستان خودش میپیچد و به جنگ گرگها میرود. امید زیادی در لحظات پایانی در چشمان قهرمان فیلم موج میزند. بلند میشود و به تنهایی به جنگ چند گرگ میرود.
فیلم به پایان میرسد. مخاطب صحنه درگیری را نمیبیند اما نمیتواند حدس بزند چه اتفاقی برای او میافتد. اینجا مخاطبِ خداباور شک ندارد او نجات یافته؛ چراکه در لحظات پایانی دعایی صادقانه را شنیده است و چند لحظه مکث و عقب نشینی از گرگها را شاهد بودهاند. مخاطب خداناباور اما، دعا را تسکینی بیهوده میداند و زنده ماندن فرد در محاصرهی گرگها را بیمعنی میداند. او از ابتدای فیلم شاهد مرگ و بی رحمی بوده و دلیلی برای زنده بودن قهرمان فیلم نمیبیند. مرگِ همسر، خودکشی ناموفق و بعد هم سقوط هواپیما که در واقع نمادِ سقوط انسان و اخلاقیات می باشد.
افراد پس از سقوط از هواپیما به سختی با هم کنار میآیند. خبری از فداکاری و همدلی نیست؛ میخواهند زنده بمانند، همین. بین آنها فقط کسی زنده میماند که قبلاً قصدِ خودکشی داشته است. کسی که میخواسته بمیرد، حالا برای زندگی تلاش میکند.
فیلم هر دو مخاطب را تا حدودِ زیادی راضی نگه میدارد و نمیتوان برچسبِ تبعیت از گروه خاصی به فیلم زد و همین باعث میشود این فیلم در حقیقت به رنگ خاکستری در ذهن مخاطب باقی بماند. یک روایت بدون قضاوت.
افراد بعد از سقوط هواپیما از جامعه مدرن دور میشوند اما افکاری که جامعهی مدرن در مغز آنها کاشته است هنوز با آنها همراه است. بیاعتمادی و بیرحمی که حاصلِ دنیای مدرن است هنوز با آنهاست. سرمای فیلم تا چند دقیقه بعد از پایان فیلم با مخاطب همراه است و این پرسش که آیا او توانست گرگها را شکست دهد یا نه تا چند دقیقه همچنان فکر او را درگیر میکند. اما فیلم، خاکستری است و اجازه نمیدهد جوابِ قاطع به این سوال را دریافت کند.

