داستان اینگونه است نویسنده ای که دیگر نمی تواند بنویسد و این مسئله باعث آزارش شده است.
در این نوشته همانطور که *فرمالیست ها بدین گونه بوده اند با خالق اثر کاری نداریم.
البته پرداختن به داستان و ربط آن به شخص صادق هدایت در دیگر گونه های نقد ادبی مثل نقد روانشناسانه کارکرد دارد.
*داستانی که در اینجا تحلیل می شود از مهم ترین آثار این نویسنده است*
زاویه دید داستان
داستان با زاویه دید اول شخص درونی یا همان تک گویی درونی آغاز می شود و تا پایان هم همین زاویه دید ادامه پیدا می کند :
“نفسم پس می رود…“
مشخصه اصلی زاویه دید تک گویی درونی در این داستان این است که همه چیز در ذهن راوی اتفاق می افتد .حتی فضاهای بیرونی مثل رفتن به سینما یا قرار با دختر یا پرسه زدن در شهر و… همه در ذهن فرد اتفاق می افتد و راوی ناتوانتر از این است که اتاق خود را ترک کند. “همینطور که خوابیده بودم دلم میخواست بچه کوچک بودم…“
کشمکش کدام است
مهمترین و تنها ترین درگیری و کشمکش داستان و البته راوی با خودش است. از این که توانایی نوشتن را از دست داده خودش را مقصر می داند و تلاشی برای این که از این مخمصهای که در آن گرفتار شده نه تنها کوچکترین تلاشی نمیکند بلکه بر عکس تصمیم به از بین بردن خود میکند.
“همه از مرگ می ترسند من از زندگی سمج خودم. چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمیخواهد و پس می زند…“
این کشمکش کارکرد عکس دارد و راوی تلاش در جهت از بین بردن خود دارد به گونهای که مرگ راوی و انتظار برای مردن وی تبدیل به یک کشمکش ویژه از نوع همین داستان دارد.
“خودم را قضاوت کردم دیدم، یک آدم مهربانی نبودهام من سخت، خشن و بیزار درست شدهام، شاید اینطور نبودم تا اندازهای هم زندگی و روزگار مرا اینطور کرد، از مرگ هم هیچ نمی ترسیدم. برعکس یک ناخوشی ، یک دیوانگی مخصوصی در من پیدا شده بود که به سوی مغناطیس مرگ کشیده شوم.“
یا این جمله کلیدی و بسیار مهم :
“اسم برخی از مرده ها را میخواندم افسوس میخوردم که چرا به جای آنها نیستم. با خودم فکر میکردم اینها چقدر خوشبخت بوده اند… به مرده هایی که تن آنها زیر خاک از هم پاشیده شده بود رشک می بردم…من روئین تن شده ام.
روئین تن که در افسانهها نوشته اند. باور کردنی نیست اما باید بروم بیهوده است، زندگانیم وازده شده، بیخود، بیمصرف، باید هرچه زودتر کلک را کند و رفت. این دفعه شوخی نیست هرچه فکر میکنم هیچ چیز مرا به زندگی وابستگی نمیدهد، هیچ چیز و هیچکس…
آیا دست من زهر را نوشدارو می کند؟“
سیتینگ یا جغرافیای داستان کجاست
داستان جایی در پاریس و در مهمانخانه اتفاق می افتد.
“در اتاق خودم قدم میزدم از این سو به آن سو می رفتم. رختهایی که به دیوار آویخت، ظرف روشویی، آینه در گنجه،چایی از پایین خواستم ، آوردند… اول هرچه در می زنند کسی جواب نمیدهد تا ظهرگمان می کنند خوابیدهام، بعد چفت در را می شکنند وارد اتاق می شوند و مرا به این حال می بینند.خانه او نزدیک منپارناس بود…یک شب تا صبح با شکم تهی در کوچه های پاریس دویدم، خسته شدم رفتم روی پله سرد و نمناک در کوچه باریکی نشستم.“
از سرمای استخوان سوز که هیچ اثری بر او ندارد میگوید که حتی سرمای وحشتناک پاریس هم او را نمیکشد.
لحن داستان را میگویم
لحن داستان متغیر است. شروع داستان کوبنده و عصبی است :
“نفسم پس می رود، از چشمانم اشک می ریزد، دهانم بد مزه است، سرم گیج میرود، قلبم گرفته…“
و بعضی جاها اعتراضی است:
“هیچ کس نمی تواند پی ببرد. هیچکس باور نخواهد کرد، به کسی که دستش از همه جا کوتاه است بشود …هرچه فکر میکنم ادامه دادن به این زندگی بیهوده است. من یک میکرب جامعه شدهام، یک وجود زیان بار، سر بار دیگران، گاهی دیوانگیم گل می کند…“
و گاهی وقتها غمگین:
“نه کسی تصمیم به خودکشی نمی گیرد، خودکشی با بعضی ها هست در خمیره و نهاد آنهاست. آری سرنوشت هر کسی روی پیشانی اش نوشته شده، خودکشی هم با بعضیها زائیده شده….برو تو برای زندگی درست نشدهای، کمتر فلسفه بباف، وجود تو هیچ ارزشی ندارد، از تو هیچ کاری ساخته نیست…“
گاهی وقتها هم بی تفاوت:
“حالا دیگر نه زندگانی میکنم و نه خواب هستم، نه از چیزی خوشم میآمد و نه بدم میآید، من با مرگ آشنا و مانوس شدهام، یگانه دوست من است…“
گاهی لحنش مسخره و کنایه آمیز است:
“نمیدانم همه را منتر کرده ام، خودم منتر شده ام ولی یک فکر است که دارد مرا دیوانه می کند. نمیتوانم جلوی لبخند خودم را بگیرم. گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد…“
پیرنگ اصلیترین است
داستان پی رنگ سادهای دارد .
تلاش یک مرد برای خودکشی و اقداماتش در این جهت. راوی تمام سعی اش را میکند تا خودش را بکشد. به انواع و اقسام راه ها فکر می کند و بعضی ها را هم امتحان می کند اما تلاشش نافرجام میماند و در نتیجه در میماند.
“من روئین تن شده ام.“
اوج این تلاش در لحظه خوردن تریاک نمایان می شود:
“در وجد ناگفتنی فرو رفته بودم، هر فکری که میخواستم میکردم. اگر تکان می خوردم حس می کردم که مانع از بیرون رفتن این گرما میشد. هرچه راحت تر خوابیده بودم بهنتر بود، دست راستم را از زیر تنه ام بیرون کشیدم، غلتیدم، به پشت خوابیدم، کمی ناگوار بود دوباره به همان حالت افتادم و اثر تریاک تند تر شده بود.“
گره گشایی در خِلال داستان
ابتدای داستان نوشته از یادداشتهای یکنفر دیوانه. راوی از همان اول به مرگ فکر میکند. علت این طرز فکرش معلوم نیست. این گره و این علت نامعلوم آن قدر قوی است که تمام ذهنش را معطوف خود کرده و خواننده را تا پایان با خودش همراه میکند و به این نتیجه میرسد که با یک آدم دیوانه طرف است. اما گره گشایی در پایان داستان اتفاق می افتد!
“خسته شدم، چه مزخفاتی نوشتم؟ با خودم می گویم برو دیوانه کاغذ و مداد را دور بینداز، بینداز دور، پرت گویی بس است. خفه بشو، پاره بکن، مبادا این مزخرفات به دست کسی بیفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟ اما من از کسی رودربایستی ندارم، به چیزی اهمیت نمیگذارم، به دنیا و مافیهایش میخندم. هر چه قضاوت آنها درباره من سخت بوده باشد، نمی دانند که من بیشتر خودم را سخت تر قضاوت کردهام. آنها به من می خندند، نمی دانند که من بیشتر به آنها میخندم. من از خودم و از همه خواننده این مزخرفها بیزارم.“
تحلیلِ کلیِ داستان
راوی داستان زنده بگور نویسندهای است تنها که دیگر نمیتواند بنویسد. به همین دلیل احساس پوچی می کند و قصد دارد خودش را از بین ببرد. به نظر می رسد این فرد تلاشهای خودش را برای نوشتن کرده و بعد از این که به کلی نا امید شده شروع به روایت کرده است:
“اما برای نوشتن کوچکترین احساسات یا کوچکترین خیال گذرندهای باید سرتاسر زندگی خودم را شرح بدهم و آن ممکن نیست.“
این ضربه ناشی از این اتفاق باعث شده دچار تلاطم روحی شود به طوری که روحیات و افکارش به شدت متناقض و بی ثبات است.
راوی احساس میکند برای مردن هم ناتوان است و محکوم به زنده ماندن است.
راوی آنقدر از خودش ناامید شده که اول کارش می نویسد یادداشتهای یک نفر دیوانه. میترسد قضاوتش کنند یا به او بخندند. این پوچی و افسردگی و عدم ثبات در لحن داستان به خوبی خودش را نشان داده است. این حس عدم اعتماد به نفس در وجود راوی هم در خط پایانی داستان به خوبی حس می شود.
“این یادداشتها با یک دسته ورق در کشو میز او بود. ولیکن خود او در رختخواب افتاده نفس کشیدن از یادش رفته بود. “
انگار کسی از بیرون داستان و می آید و مرگ راوی را اعلام می کند تا داستان منطق روایت خودش را از دست ندهد.
آخری ندارد این سخن
صادق هدایت نه یک نویسنده بلکه یک خالق است.او میان ناامیدی و جریان پیدا کردن داستانها چنان رابطهایی بوجود آورده است که مرز آنها شکسته میشود.باید خیلی سطحینگر بود تا این نوشتههای ارزشمند ادبیات را “ناامیدی” دانست.آغاز معمولاً پربحث و هیجان شروع میشود اما در آخر انگار نوعی خستگی و از سربازکردن زندگی دیده میشود.از همان ابتدا انگار ما در لوکیشن داستان در همان زمانِ روایت حضور داریم.داستان به گونهایی روایت شده است که ما هم از نَمردن خستهایم.
پینوشتِ ملزومِ متن:
فرمالیسم یکی از گونه های نقد ادبی است و رویکرد آن توجه به مجموعه عناصری است که بافت و ساختار اثر ادبی را به وجود می آورد. هیچ جز و عنصری در شکل اثرنباید زاید و فاقد نقش باشد.
فرمالیست ها به استقلال اثر هنری اعتقاد زیادی داشتند و اثر هنری را دارای بافت منسجم و به هم پیوسته می دانند که تمام عناصر و تصویرها پیرامون یک درونمایه و مضمون گرد آمده اند. بنابراین اثر را فارغ از زندگی خصوصی هنرمند تحلیل می کنند.




چه با اطمینان میگی زاویه دید تک گویی درونیه…در صورتی که راوی داره روی کاغذ یادداشت میکنه و مینویسه. وقتی راوی مینویسه دیگه زاویه دید تک گویی درونی که یه جور تکو گویی ذهنی هست نمیشه و ما از مرحله پیشا گفتار ذهنی وارد مرحله نوشتار شده ایم.
سلام دوست عزیز درباره شخصیت های داستان نگفتید که!