
“اتحادیهی ابلهان” در سال 1959 به نگارش درآمد. جان کندی تول، نویسندهی کتاب ده سالِ تمام برای انتشار رمان خود تلاش کرد و کتاب را برای ناشران سرتاسر آمریکا فرستاد. در نهایت، پس از اینکه از تمام آنها پاسخ منفی شنید، در سن سی و دو سالگی به زندگی خود پایان داد. پس از مرگ او مادرش دست به کار شد تا کارِ ناتمام پسر را تمام کند. او نیز نه سال در جواب درخواستش برای انتشار کتاب پاسخ منفی شنید. اما ناامید نشد و در نهایت توانست نظر مساعد واکر پرسی، استاد دانشگاه لوییزیانا، را جلب کرده و کتاب را با توصیهی پرسی، توسط انتشارات دانشگاه لوییزیانا به چاپ برساند.
اتحادیهی ابلهان به محض انتشار غوغا به پا کرد و یک سال بعد توانست جایزهی پولیترز را برای نویسنده خود به ارمغان بیاورد. کتاب بارها تجدید چاپ شد، به زبانهای مختلف دنیا ترجمه و در سرتاسر دنیا خوانده شد و توانست نقدهای مثبت فراوانی دریافت کند. امروز نیز تقریباً در تمام نظرسنجیهای معتبر، نام اتحادیهی ابلهان به عنوان یک کمدی برجسته بین دیگر شاهکارهای ادبیات داستانی به چشم میخورد . حال با این شرح مختصر، این سوال به ذهن میرسد که اگر اتحادیهی ابلهان به راستی لایق چنین ستایشهاییست، چرا در زمان حیات نویسندهاش توسط ناشرین مختلف رد شد و هرگز به چاپ نرسید؟ پاسخ این سوال شاید در مضمون داستان نهفته باشد. اتحادیهی ابلهان کتابیست گزنده که سرتاپای جامعهی آمریکا را به بادِ انتقاد میگیرد ؛ حتی میتوان فراتر از این رفت و رمان تول را هجوی تمام عیار بر انسان مدرن خواند. انسانی که اسیر جامعهای مصرفگرا و خالی از معنا شده و روز به روز بیشتر در این منجلابِ خوش آب و رنگ فرو میرود.
“ایگنیشس”، قهرمان داستان، جوانی چاق و بینهایت تنبل است. در رشته فلسفهی قرون وسطی تحصیل کرده و دنیا را از دریچهی کتابِ ” تسلای فلسفه “، نوشته بوئیتیوس فیلسوف شهیر قرون وسطی میبیند. با اینکه سی و اندی سال از عمرش میگذرد، شغل و درآمدی ندارد و در خانهی مادرش، خانوم “رایلی” زندگی میکند. ایگنیشس، از جامعه فراریست و ترجیح میدهد تا جایی که ممکن است با دنیای بیرون برخورد نداشته باشد. اما سانحهی تصادفی که مادرش به بار میآورد، او را مجبور میکند که برای پرداخت خسارت به جست و جوی شغلی برود . این جست و جو سرآغاز ورود ایگنیشس به دنیاییست که او را عاصی میکند. در جامعهای که کار و تولید در آن امری مقدس به شمار میرود، ایگنیشس به جز خرابکاری چیزی برای عرضه و به جز آشوب و غوغا چیزی برای تولید ندارد. یکی از قسمتهای برجستهی کتاب جاییست که ایگنیشس ، در حالی که مدتیست مشغول کار در کارخانهی شلوار “لوی” شده، کارگران سیاهپوست کارخانه را میشوراند تا علیه ظلم و بیعدالتیای که در حق آنها روا داشته میشود برخیزند و اعتراض کنند. کاری که با هدفی متعالی و عمیق آغاز میشود، اما در نهایت منجر به فاجعهای خنده دار و بالاخره اخراج ایگنیشس از کارخانهی لوی میشود. کتاب مملو از موقعیتهایی مانند این است. موقعیتهایی که در پسِ خندهای که به ارمغان میآورند حقیقتی عمیق و تلخ را گوشزد میکنند.
ایگنیشس، از آن دست قهرمانهای نامتعارفیست که به سرعت خواننده را مجذوب نمیکند . او دنیا را آنطور که هست نمیپذیرد، اما به جز نوشتن مطالبی بی سر و ته در دفترچهی خود و طعنه زدن و بد و بیراه گفتن به این و آن کاری برای تغییر آن نمیکند. در ابتدا رفتارهای عجیب و غریب، انفعال آزاردهنده، خودبزرگبینی اغراق شده و نق زدنهای مداومش سیمای ابلهی منزجرکننده را از او میسازد. اما با پیش رفتن داستان و واکاوی جامعهای که ایگنیشس به عنوان پرچمدار مخالفین آن به ما معرفی میشود، کمکم با ایگنیشس احساس همدردی و همذاتپنداری کرده و در آخر وقتی که دنیای امروز را دنیای حکومتِ «خدایانِ هرج و مرج و جنون و بدسلیقگی» میخواند، با کمال میل حق را به او میدهیم.
البته ایگنیشس تنها شخصیت کتاب نیست که میتواند خواننده را مجذوب خود کند. اتحادیهی ابلهان پر است از شخصیتهایی که هر کدام به شیوهی خاص خود نوعی از بلاهت را به نمایش میگذارند. شخصیتهایی که به موازات هم به خواننده معرفی میشوند و در نهایت وقایع داستان آنها را در نقطه ای به هم میرساند. تمام شخصیتهای کتاب به نسبت نقشی که در پیش بردن پیرنگ داستان دارند، به خوبی و با دقت پردازش شدهاند و علاوه بر این هر کدام از آن ها نشان دهندهی وجوهی سیاه از جامعهی نویسندهاند. برای مثال یکی از این شخصیتها، “جونز” است. جونز، جوان سیاهپوستیست که به جرم دزدیدن بادام زمینی دستگیر شده و به زندان میافتد. این در حالیست که هیچ مدرکی برای اثبات گناهکار بودن او موجود نیست. اما دست جونز به جایی نمیرسد و پس از آزادی از زندان مجبور است کار کند، وگرنه به جرم گدایی و ولگردی به زندان برگردانده میشود. شخصیت جونز و نحوهی رفتار جامعه و نهادهای قانونی آمریکا در قبال او را باید به عنوان تلاش نویسنده در جهت انتقاد از نژاد پرستی و وضع نامطلوب رنگینپوستان در این کشور فهمید.
اتحادیه ابلهان، صرفنظر از محتوایی که دارد، نمونه ای درخشان از یک کمدی حسابشده و خوب است که میتواند هر خوانندهای را بخنداند. کتاب سرشار از موقعیتهای کمیکیست که اغلبشان با اتفاقی پیشپا افتاده آغاز میشوند و در نهایت به فاجعهای زیانبار منجر میشوند.
زبان داستان در ابتدا کمی نامتعارف مینماید، زیرا شخصیتها چندان متعارف نیستند. ریتم داستان نیز در نیمهی اول کتاب به دلیل تمرکز بیش از اندازهی نویسنده بر شناساندن کامل شخصیت ایگنیشس کمی کند پیش میرود. اما با آغاز نیمهی دوم کتاب، داستان روی غلتک میافتد و خواننده اگر حوصله به خرج داده و کتاب را نصف و نیمه باقی نگذارد، در نهایت با احساس شعف و شگفتی خواندن کتاب را به پایان میرساند. اتحادیهی ابلهان توسط پیمان خاکسار به فارسی برگردانده شده است.
در پایان بد نیست سطرهایی از متن کتاب را از نظر بگذرانیم:
«ایگنیشس، داشت در دفترچهی بیگچیفاش مینوشت :
“بعد از دورانی کوتاه که دنیای غرب طعم شیرین نظم و آسایش و سازش و یگانگی را در سایهی خدای حقیقی و تثلیث مقدس چشید، تغییراتی رخ داد که آینده را تحت سیطرهی اهریمن درآورد. در هر مصیبتی سودی نهفته است… چرخ سرنوشت علیه بشریت میچرخید، ترقوهاش را میشکست و جمجمهاش را خرد میکرد، کمرش را میپیچاند و لگنش را سوراخ میکرد و روحش را عذاب میداد. بشر که تا آن حد عروج کرده بود اینک در حال هبوط بود .آنچه زمانی وقف روح بود حالا وقف بازار میشد.”
ایگنیشس با خودش گفت: “خیلی خوب شد.” و شتابزده ادامه داد.
“…زنجیر هستی از هم گسسته بود. مثل بسیار گیرهی کاغذی که یک ابلهِ تف بر دهان سرِهم کرده باشد؛ مرگ، نابودی، هرج و مرج، پیشرفت، جاهطلبی و خودبهسازی، سرنوشت تازهی پیرس بودند. و چه سرنوشت شومی بود مواجهه با انحراف شومِ کار کردن.”
بینش تاریخیاش به طور موقت کمرنگ شد و پایین صفحه یک طناب دار نقاشی کرد.»






