نقد فیلم باریا ؛جوزپه تورناتوره
« رؤیا نخستین هنرمند و نخستین استاد انسان است.» / رومن رولان ـ سفر درونی
پس از تریلر نه چندان موفق ناشناخته که حال و هوایی دور از سبک و سیاق شناختهشدهی فیلمسازی تورناتوره داشت، باریا بازگشتی شکوهمند به سینمای خاص و مورد علاقهی دوستداران این فیلمساز بزرگ است. باریا اثری زندگینامهای است که رگههای اتوبیوگرافیک احتمالی را از خلال روایت نوستالژیک و تاریخ نگارانهاش میتوان دریافت. ( باریا – باقریا- منطقه ای در سیسیل و زادگاه فیلمساز است ). تورناتوره چنان که در گفتگویش با مجلهی امپایر اشاره کرده است علاقه ای به روایت وجوه مافیایی سرزمین زادگاهش یا پررنگ کردن آنها در آثارش ندارد و ترجیح میدهد بر خلاف قاعدهی متعارف و مرسوم سینمایی گوشههای دیگری از تاریخ سیسیل را به تصویر بکشد. تورناتوره در باریا بر خلاف آثاری همچون سینما پارادیزو، مالنا و افسانهی ۱۹۰۰ شالوده اثرش را بر رومانس و قصهی عشق و سودای نافرجام بنا ننهاده است، از این منظر باریا به دلیل نگاه ضمنی و البته هوشمندانهاش به برهههای تاریخی و اجتماعی سرزمینِ فیلمساز با ستاره ساز، فیلم ارزشمند دیگر تورناتوره، همسانی بیشتری دارد. هرچند تورناتوره این بار هم ته مایهی کم رنگی از رومانس را در چند سکانس دیدنی و فراموش نشدنی پیش رویمان میگذارد ولی از روایت دوبارهی تمنای محال و عشق سوخته خبری نیست و به جای آن، باریا روایتی از آرزوی رهایی، رستگاری و آرمانخواهی و سرشار از عشق به زندگی و هستی است. تورناتوره در آغاز، روایت سه نسل از یک خانواده را به شیوهای کلاسیک پیش رو قرار میدهد و شیوه روایی سادهای را برای پیشبرد قصه برگزیده است. برای نمونه الگویی که او در بسیاری از بخشهای فیلمش برای ترانزیشن( انتقال) از یک سکانس به سکانس دیگر برمیگزیند یادآور شیوههای کلاسیک فیلمسازی است که تورناتوره گاه با پرداختی طنزآمیز برای جلو بردن صِرف روایت و گاه برای تسهیل در گذر زمان از آن بهره گرفته است. برای نمونه نگاه کنید به قطع نمای وزنه به دندان کشیدن چیکو( پدر پیینو) به نمایی از دندانهای یک شتر، یا سکانس آب تنی در دریا پس از این دیالوگ (مغز شما را ریز ریز میکنم و به دریا میریزم) که کارکردی هجوآمیز به خود میگیرند و از سوی دیگر نگاه کنید به قطع نمایی از پپینو در حال گرفتن عکس در عکاسی به نمایی دیگر در همین لوکیشن برای نمایش گذر از فصل نوجوانی به روزگار جوانی که شیوهای آشنا و تکراری برای نمایش گذر زمان در روایتهای سینمایی است. تورناتوره جز این در بخش اعظم فیلم خود از فید اوت سیاه برای پیوند سکانسها استفاده کرده است که تمهیدی هوشمندانه و حساب شده است و با بن مایه اساسی و نهایی فیلم که تداخل و همنشینی رویا و واقعیت است همگونی دلپذیری دارد؛ انگار این فیدهای سیاه پردههایی از جنس خواب و رؤیا هستند که یکی در پس دیگری در مقابل چشمان تماشاگر فرو میافتند و نمایش یک زندگی پر فراز و نشیب را پیش میبرند.
باریا سرشار از جزئیات است. جزئیاتی که جز سرشار کردن فیلم از لحظهها و ظرایف زندگانی آدمهای قصه و بازگویی موجز و دقیق واقعه نگاری بخشی از تاریخ معاصر ایتالیا ( به بهانهی تمرکز بر سیسیل)، ساختاری دقیق و هندسی را شکل داده اند. تورناتوره با جاگذاری حساب شده عناصر و نشانه های بصری و گفتاری در جای جای فیلم و تناظر بخشیدن به این نشانهها و با بهرهگیری از شگرد تکرار، ساختاری قرینه و متوازن را شکل داده است. شاید بد نباشد این بحث را کمی باز کنیم چون به گمان نگارنده یکی از درخشانترین وجوه فیلم باریا همین فیلمنامهی دقیق و حساب شدهاش است که به جای در پیش گرفتن یک سیر خطی و معمولی، مدام نیمدایرههایی حول چند مضمون و دستمایه شکل میدهد که هر بار تماشاگر را با لذت کشف یک پیوند درونی در متن همراه میسازد. باریا پر از تکرار دستمایهها است: دری که در بحبوحهی جنگ دزدیده میشود و بعداً به قالب تابوتی برای فرزند سقط شدهی پپینو در میآید، مردی که برای فرار از جنگ پای خود را خرد میکند و دیدار دوبارهی او در روزگار فرتوتگی، کنایهی ظریف لباس دوختن از چتر نجات سربازان آمریکایی و ارجاع دوباره به آن در سکانس خرید لباسهای بنجل در یک مقطع زمانی دیگر، کفش واکس زدن مادر زن پپینو که با خاطرهی تلخی که بعداً از مرگ پدرش برای پیترو ـ نوهاش ـ تعریف میکند پیوند میخورد، گوشوارهی دختر پپینو که بر اثر سیلی او به صورت دختر از جا کنده و گم میشود و ظهور غیر منتظره اش در واپسین لحظههای فیلم، تکرار مضمون آدمهای نیمه هیولا و هیولاهای نیمه آدم و تجسد آنها در قالب مجسمههای تاریخی و… و نمونههای پرشمار دیگر. یکی از شاخصترین موتیفهایی که تکرارش کارکردی بنیادین برای روایتِ به ظاهر سرزنده ولی درآمیخته با تلخی و یأس فلسفی تورناتوره دارد، سه صخره سنگی است که بنا بر باوری افسانهای و عامیانه گنجی در زیر خود نهفته دارند و هر کس با یک تکه سنگ هر سه صخره را بنوازد به آن گنج دست مییابد. این دغدغه از دوران معصومیت کودکی پپینو تا روزگار سرشار از تلخ آزمودگی میانسالی اش با او همراه است و به مثابهی کلیدی برای واگشایی و درک دنیای فیلم عمل میکند… و این جا است که پپینوی خسته از روزگار به جای دستیابی به گنج، دوباره به کابوس روزگار جوانی و سودای آرمانخواهیاش باز میگردد و مارهای سیاه و نحس کابوسهایش بار دیگر پیش چشمش احضار میشوند. قرینگی کارکرد این مارها نیمهی تاریک و سیاه جهان بینی حاکم بر اثر را به نمایش میگذارند. پیشتر، در روزگار جوانی هم کابوس مارها به لولهی در هم گره خوردهی سِرم پدر در بستر بیماری و مرگ او پیوند خورده بود. این تقارنها و تکرارها در نشانهها و جزئیات فراوان فیلم حضوری شاخص و مؤثر دارند. برای نمونه نگاه کنید به فصل رهسپاری پپینو برای چوپانی و جملهی پدرش که« برو خودت روزی خودت را در بیاور» و بازآفرینی غیرمنتظره و دلنشین همین موقعیت در فصل وداع پپینو با پسرش در ایستگاه راه آهن یا نگاه کنید به تکرار هجوآمیز حضور مردی که فریاد میزند «دلار میخریم» که همچون ترجیع بند در نیمهی اول فیلم تکرار میشود و همگام با تغییر و تحولات سیاسی و اجتماعی جاری در متن، جای خود را به تکرار جملهی «سه خودکار صد لیر» از سوی همان مرد در نیمهی دوم فیلم میدهد و نمونههای پرشمار دیگر … دو تکرار مهم و شاخص در باریا، تاکید بر دو عنصر تخم مرغ و قرقرهها است که در چینشی دور از انتظار، گسترهی روایت را به دایرهای بزرگ و بامعنا تبدیل میکنند. فرزند پپینو ـ که با گزینش یک بازیگر خردسال برای ایفای نقش کودکی پپینو و فرزند او پیترو، سیر تسلسل و تلاش سیزیف وار مورد نظر تورناتوره را به زیبایی به تصویر میکشد ـ تخم مرغش را به مرد آهنگر لال میسپارد و او مگسی را با میخ پهن و فولادی گداخته به درون تخم مرغ میفرستد. در میانههای فیلم زن گدایی که سخنانی پیشگویانه بر زبان میآورد از شکستن و سرریز شدن تخم مرغ خبر میدهد که تظاهر آنی این حرف را چند لحظه بعد به چشم میبینم و البته تعبیر نهایی آن را در پایان به تماشا مینشینیم. فیلم با نمایش قرقرههای بازی بچه ها و گردش آنها بر زمین آغاز میشود و سرآخر و پس از گردش روزگار، همراه با پپینو به همین موقعیت باز میگردیم تا این بار قرقرهی شکستهی پپینو( تقدیر نامراد او) متناظر به همان تخم مرغی باشد که روزگاری به آهنگر لال سپرده و با تولد دوبارهی مگس لبخندی شیرین بر لب او – و چه بسا ما – نقش بندد.

باریا سرشار از طنز و هجوی سیاه است که پوستهی سطحی اثر را شکل میدهند. طعنه و اعتراض به خفقان دوران حکمرانی موسولینی و فاشیسم در فصل تئاتر، شوخ طبعی مرد سوسیس فروش در دست انداختن یک مأمور فاشیست، پرسش معصومانهی پپینو از زن خریدار شیر دربارهی این که مرد سوسیس فروش را به کجا میبرند و پاسخ خیلی عادی و خالی از احساس او و بهت پپینو ـ و ما ـ ، فصل تانگو و پیوند زدن فانتزیوار آن با پاگرفتن نهضت سوسیالیسم، فصلهای مربوط به رأی گیری از زن نابینا یا زن پا به ماه پپینو، فصل آبسورد مربوط به خودکشی برادر پپینو و …. تورناتوره با گزینش و پراکنش ایدهها و دستمایههای طنز آمیز ، درون تلخ و پوچ انگارانهی فیلمش را تلطیف میکند تا تماشاگر را با زمان طولانی فیلم و رسیدن به پایان درخشان و تحسین برانگیزش همراه کند.
باریا با نگاهی هجوآمیز به بازخوانی سریع و گذرای دورههای مهم تاریخ سیاسی معاصر ایتالیا از دوران فاشیسم تا به روزگار قدرت رسیدن جمهوری خواهها میپردازد و تلاش نه چندان هدفمند و آگاهانهی مردم آن سرزمین برای به استقلال رسیدن و تشکیل یک جامعه مدنی را به تصویر میکشد. برخلاف پدر پپینو، اطرافیان پپینو در نقطهی مقابل سیاستورزی او قرار دارند. نگاه کنید به کارکرد و حضور هجوآمیز گاو شیرده به مثابهی سرمایه و ارزش در فصلهای مختلف زندگی پپینو و این جملهی کنایه آمیز فرد اعلاء که در اعتراض به ناکامی پپینو نثارش میشود: «سیاست به تو چی داده؟ گاوهای تو را بیشتر کرده؟». پپینو برخلاف رویاهای دور و دراز و بزرگش سواد کلاسیک و آکادمیک ندارد، حتی کتابهایش در روزگار مدرسه خوراک احشام شدهاند. او شاگرد مکتب زندگی است. برای همین است که حتی از پاسخ دادن به پرسش تاریخی و کتابی دخترش ناتوان است. کیفیت حضور این دختر بر خلاف برادرش که تظاهری از تکرار و تسلسل زندگانی پدر است همچون یک آنتی تز و عامل چالش میان نسلها ایفاء نقش میکند.
تورناتوره در باریا همچون چند اثر درخشان قبلیاش وسوسه و نوستالژی سینما را به عنوان یک دستمایهی هرچند فرعی به کار گرفته است: نمایش ترجمهی همزمان میان نویس فیلم صامت در سینمای قدیمی باریا و موقعیتهایی طنزآمیز مثل مادری که گوشهای دخترش را برای نشنیدن جملههایی که به نظرش ناپسند است میگیرد، ادای احترام به آلبرتو لاتوادا و آلبرتو سوردی در سکانس بازسازی پشت صحنهی فیلم مافیوزو( ۱۹۶۲) ، علاقهی فرزند پپینو به جمع کردن نگاتیو فیلمهای محبوبش ـ که احتمالا فیلمهای محبوب خود تورناتوره اند ـ در حالی که در کودکی از تاریکی سینما میترسیده و جالب تر از همه اهمیت «به تماشای فیلمی از فلینی رفتن» ِ پپینو در پاریس که ادای دین دیگری از سوی تورناتوره به فیلمساز محبوبش است. پیش از این تورناتوره در سینما پارادیزو نیز با بازخوانی برخی از دستمایههای سینمای فلینی به خصوص با بازآفرینی اتمسفر و فضای فیلم آمارکورد دلبستگی و احترام عمیقش را به او نشان داده بود. به جز شباهتهای کلی نگاه کنید به همسانی کارکرد غیر متعارف سالن سینما در آمارکورد و سینما پارادیزو… .
باریا مرور نسلها و میراثشان را از طریق مفهوم و حضور «پدر/پدرانِگی» به نمایش میگذارد، مفهومی غریب که هرگز به اندازهی مادر/مادرانِگی( تم غالب و مشخص ناشناخته فیلم قبلی تورناتوره) شناخته و درک و البته تفسیر نشده است. در باریا، پدر به عنوان سرچشمهای از حکمت زندگانی حضوری شاخص دارد. چیکو، پدر پپینو او را با مفهوم تلاش آشنا میکند. رهسپار کردن پسر برای چوپانی ارجاع به کهن الگویی است که بازتابانندهی مفهوم سلوک برای کمال و استعلاء است. وصیت پایانی چیکو در بستر مرگ، مشوق راه بیعاقبت و نامشخصی است که پسرش برگزیده است. پپینو بعدها اهمیت قضاوت درست درباره خوب و بد بودن آدمها را به فرزندش میآموزد و با تکرار الگوی پدر، پسرش را با سینما – مکتب معرفت زندگی – آشنا میکند. سکانس ضیافت خانوادگی پس از شکست خوردن پپینو در انتخابات، نقطهی عطفی در سیر تکاملی شخصیت اوست که دیگر دست نیافتنی بودن آرمان و آرزو را پذیرا شده است. پایان فیلم و موقعیت طنزآمیز تلاش پپینوی خردسال برای بازیافتن معصومیت از دست رفتهی زندگی با پیدا کردن گوشوارهی دخترش، در عین حال سرشار از حس غریب همین مفهوم پدر بودن است. کارگران ساختمان ادعای او را مضحک میدانند ولی ما میدانیم چه حسرت بزرگی از آن نقطه تاریک گذشته در کارنامهی زندگی پپینوی پدر، پپینوی عاشق، نقش بسته است. او میدود تا تنها نشانهی بازمانده از روزگار رفته را از دست روزگار نو نجات دهد. او میدود، با تمام وجود میدود …
باریا فیلمی دربارهی رویا و آرمان انسان، تلاش و دویدن است. همهی مسیر دایرهای قصه در رفتن و بازگشت پپینو برای / از سیگار خریدن خلاصه میشود ـ ظاهرا این فعل سیگار خریدن برای دیگری به مثابهی ابراز حضور و اثبات شایستگی یکی از دستمایههای مورد علاقه تورناتوره است که به شکلی دیگر در مالنا هم وجود داشت ـ. فیلم با تلاش پپینو برای دویدن و زود رسیدن آغاز میشود. دویدن میراث پپینو برای پسرش است؛ نگاه کنید به فصل دویدن و فرار کردن فرزند او و دوستانش از دست صاحب باغ، تاکید بر نفس کم آوردن پپینو و رویارویی پسر پپینو با واقعیت عریان و تلخ پیری و اضمحلال پدر ـ در عین آرمان باختگی ـ در سکانس معاینه در مطب دکتر و دویدن عاشقانهی پپینو – عشقی پدرانه- در پی یک تصمیم و تکانهی ناگهانی در ایستگاه راه آهن برای وداع واپسین با پسرش. همهی اینها پیش زمینهای است تا تورناتوره عنصر دویدن را در پایان به فرازی از اثر خویش بدل سازد. روایت کلاسیک تورناتوره در انتها ناگهان با چرخشی دور از انتظار، زمان قراردادی و متعارف را کنار میگذارد. حالا پپینوی خردسال که وصلهی ناجور روزگار معاصر است و در فاصله یک چشم بر هم گذاشتن سفری دور و راز را پشت سر گذاشته، نشانهی معصومیت کودکی فرزندش را در مخروبه گذشتهها پیدا کرده و در حال دویدن است و همین جاست که با کودکی مقطع آغازین فیلم ـ که برای خریدن سیگار و برنده شدن در شرطی که پیش رویش گذاشته اند با تمام وجود میدود ـ موازی و هم زمان میشود… ولی سهم پپینو پس از این همه دویدن برنده شدن نیست. او خود به باخت خویش اقرار میکند:« بازنده بازنده است»، باختی که در سراسر زندگیاش با او بوده است. و اینجاست که تورناتوره پپینوی کوچک ـ که آگاهانه شبیه توتوی دوست داشتنی سینما پارادیزو است ـ و ما را با تمهید پایانی قرقرهی شکافته به جادوی «دم را دریافتن» و تماشای روزنههای کوچک امید در زندگانی میهمان میکند.
***
تداخل و همنشینی گذشته و حال و آینده در فصل پایانی باریا، پیوستگی غریب و تلخی با حسرتها و از دست رفتن رویاها و آرزوهای بربادرفتهی پپینو دارد. پپینو میخواهد به سهم خودش دنیا را عوض کند. تاکید چیکوی محتضر بر جملهی «سیاست خوبه» گوشهای از طنز سیاه و بدبینانهی تورناتوره در این اثر غیر رومانتیک است. چیکو حتی تنها سرمایهاش را، دندانهایی که با آنها هویتش را ابراز میکرد، از دست داده و دیگر چیزی برای بیشتر باختن ندارد و تنها چشم انتظار رسیدن پسرش، پپینو، است تا با خیال آسوده چشم بر هم بگذارد و به خواب ابدی برود. واپسین جملههای حسرتخوارانه و تلخ پپینو به پسرش تاکید دیگری بر تسلسل نسلها، آرزوها و رویاهاست. «میخواهیم دنیا را در آغوش بگیریم ولی دستهایمان برای این کارخیلی کوچک است»
منبع: سایت شخصی رضا کاظمی
تحليل و داستان فيلم «باريا» اثر «جوزپه تورناتوره»
«باریا» فیلمی 154 دقیقهای محصول ایتالیا به کارگردانی جوزپه تورناتوره کارگردان ایتالیایی فیلمهای معروفی «افسانهی 1900» ، «سینما پارادیزو» و… میباشد. قبل از هر چیز باید به این نکته دقت داشت که تورناتوره جزو آندسته فیلمسازانی است که برای درک بهتر کارهایش باید تمام آثار او را به ترتیب زمانِ ساخت، از اول تا آخر تماشا کرد. بدون شک کسانیکه با کارهای قبلی تورناتوره آشنایی دارند قادر به درک بهتری از فیلمهای جدید او هستند.
فیلم با سکانسی آغاز میشود که چند پسر بچه مشغول بازی با فرفرههای چوبیشان هستند. پسر بچهای که هنوز فرفرهاش میچرخد، فرفره را در دست میگیرد و این فرصت را دارد که فرفره حریف را بشکند. اما این اتفاق نمیافتد. چند پیرمرد آنطرفتر مشغول بازیهای خودشان هستند. یکیشان پیترو یا همان پسر بچه را صدا میزند. به او پول میدهد تا برایش سیگار بخرد. روی زمین تف میکند و به پسر بچه میگوید اگر تا وقتیکه تف خشک نشده برگردد به او مقداری پول میدهد. پسرک با تشویقهای بقیه پول را میگیرد و شروع میکند به دویدن. در خیابانها و کوچههای مختلف بهسرعت به دویدنش ادامه میدهد. تا آنجاکه چند لحظه بعد بالای شهر به پرواز در میآید! پسر بچهی دیگری از بالا نشان داده میشود که در حال دویدن به سمت کلاس درسش است. پپینو تورنوا با هر زحمتی که هست سر کلاس میرود و معلم وقتی میبیند که به بهانهی خورده شدن کتابش توسط بز نه با بچهها سرود میخواند و نه کتاب درسیاش را آورده او را محکوم به نشستن در گوشهی کلاس میکند. پپینو گوشهی کلاس خوابش میگیرد و رویا میبیند. در یک سینما که کاملاً به فیلم سینما پارادیزو شباهت دارد مردم مشغول تماشای فیلمی از فلینی کارگردان مورد علاقهی تورناتوره هستند. چندنفر سر و صدا میکنند و کیکو تورنوای بیگناه را از سالن بیرون میاندازند. کیکو دندانهای بسیار قویای دارد. عنصر تأثیرگذار وضعیت اقتصادی در این فیلم یعنی گاو از اینجا وارد فیلم میشود! کیکو تورنوا یک گاو میخرد. پپینو تورنوا پسر کیکو در یک مزرعهی زیتون کار میکند و بهدلیل بهحد نصاب نرسیدن سبدهایش تنبیه میشود. و این شروعی میشود برای آغاز درگیری با اسقف جاشیتو مزرعهدار زرنگ. کیکو و همسرش، پپینو را برای چوپانی به صحرا میفرستند و کیکو دیالوگ زیبای: «برو روزی خودت رو در بیار» را میگوید. فیلم از شخصیتهای بسیار زیادی تشکیل شده که پرداخت به داستان هر کدام ساعتها زمان میخواهد. برای همین تورناتوره با استفاده از سیاه شدن تصویر که در ابتدا اصلاً دلچسب نیست کار را پیش میبرد و داستانها را بهنوعی تفکیک میکند.

تصویر زنی دیده میشود که با کباب کردن تکههای چربی گوشت سعی دارد فقر خود را از همسایهها مخفی کند. پپینو در کوهستان داستانی میشنود که هرکس سنگی بیندازد و به سه تخته سنگ بالای کوه بخورد غاری پر از سکههای طلا جلوی او ظاهر خواهد شد. پپینو هرچقدر تلاش میکند موفق نمیشود و مرد چوپان به او میگوید تنها راه برای فهمیدن درستی یا نادرستی این افسانه امتحان کردن آن است! زمانیکه پپینو مشغول سنگ انداختن است بزها کتابش را میخورند و به همین دلیل پپینو سر کلاس تنبیه شد. دولت دیکتاتور و فرماندههای نظامی بهشکل مضحکی توسط مردم به سخره گرفته میشوند. و در پی آن دستگیر و به زندان روانه میشوند. پپینو بزرگتر میشود و در یک سکانس پدرش کیکو هم پیرتر میشود. پپینو تلاش میکند تا وارد گروههای مبارز شود اما بهدلیل سن کم به وی اجازه نمیدهند. از طرفی همان پیرزنِ فقیر دختر جوانش را برای جایگزینی با خودش به محلش کارش میبرد اما صاحبکار از وضعیت بد اقتصادی و اینکه احتمالاً تا چندروز آینده نصف کارگرها را هم اخراج کند صحبت میکند. مهلت رفتن به سربازی میرسد و نینو پسر عموی پپینو به سربازی میرود. ایتالیا وارد مرحلهی جدید از جنگ میشود و نوبت به ورود آمریکاییها به شهر میرسد.
مردم شهر از فرصت استفاده میکنند و شبانه تمام اموال دولتی و افراد مرفه را غارت میکنند! در این بین پدر و دختری به اسم مانینا دیر میرسند و تنها به یک در چوبی قانع میشوند! نوبت شخصیت مانینا در داستان میشود، او یک دختر بچه است که بهخاطر فهمیدن صحبتهای یک سرباز آمریکایی یک چتر نجات سفید رنگ جایزه میگیرد. آنرا تبدیل به لباس برای بچه میکند و در همین بین هم با یک سکانس مانینا از یک دختر نوجوان تبدیل به یک خیاط جوان و زیبا میشود. پپینو هنوز با اسقف جاشیتو مشکل دارد و بهخاطر دخالت در کارهایش، یک سیلی از او میخورد. پپینوی نوجوان با تلاش زیاد عضو حزب کمونیستها میشود.
در یک سکانس که از او عکس میگیرند او هم به یک جوان خوشتیپ تبدیل میشود. انتخابات برای اولینبار برگزار میشود و پپینو بیشتر و بیشتر درگیر سیاست میشود. یکروز هم بهطور اتفاقی مانینای جوان را میبیند و عاشقش میشود. با تعقیب وی متوجه میشود که مانینا میرقصد. پپینو هرطور شده رقص یاد میگیرد. در همین زمان نینو پسر عموی وی هم صحیح و سالم از سربازی برمیگرد. البته نینو اخلاق خاصی دارد و بهنوعی شیرین میزند! یک شب در یک مهمانی در حالیکه مردان با مردان و زنان با زنان میرقصند (عرف آن زمان ایتالیا) پپینو از مانینا تقاضای رقص میکند. با قبول کردن تقاضای او بقیه زنان و مردان هم برای اولینبار با هم میرقصند. همین موقع توسط یکی از دوستان پپینو که از اعضای کمونیستهاست اعلام میشود که با پیروزی جمهوریخواهان و این رقص آزادیخواهانه از همین امشب سوسیالیسم آغاز بهکار میکند! در ادامه رابطهی عاشقانهی مانینا و پپینو با وجود مخالفت مادرش همچنان ادامه پیدا میکند. پپینو هم سفرهای سیاسیاش را برای حزب آغاز میکند. بعد از بازگشت نامهای از مانینا دریافت میکند که در آن گفته شده وضعیت مالی پپینو خوب نیست و برای همین خانواده مانینا را مجبور کردهاند تا با یک مرد پولدار ازدواج کند. پپینو حتی دوباره تلاش میکند تا سنگی را به سه تختهسنگ بزند و صاحب گنج شود اما موفق نمیشود. حسادتهای پپینو، بداخلاقیهای مانینا با خواستگارش را بهدنبال دارد. پپینو در یک سکانس جالبتوجه حتی با خواستگار پولدار مانینا هم درگیر میشود. پیروزی با پپینو است چون مانینا به پدرش میگوید به هیچوجه حاضر به ازدواج با کسی جز پپینو نمیشود.
پپینو هم که به فکر چارهای برای حل مشکل ازدواجشان و راضی کردن مادر مانینا است که با الهام گرفتن از تصویر یک فیلم در سینما تصمیم میگیرد با حبس خود و مانینا در یک خانه کاری کند تا تنها شانس مانینا برای ازدواج باتوجه به رسوم آن زمان و لزوم باکره بودن عروس، خودش باشد. تلاشهای مادر مانینا (دختر همان پیرزن فقیر)، نینو و بقیه هم نتیجهای ندارد و تا زمانیکه کیکو پدر پپینو موافقت نمیکند آندو در را باز نمیکنند. پپینو و مانینا بالاخره با هم ازدواج میکنند. مانینا حامله میشود و برای سالم بدنیا آمدن بچه از هیچ کاری، حتی خوردن خون تازهی گاو هم دریغ نمیکند!
اما فایدهای ندارد و بچهی اولشان مرده بدنیا میآید. پپینو خانهشان را جمع میکند و به خانهی پدر اسبابکشی میکند. آنجا بچهدار میشوند و هر شب درحالیکه همسایهها جمع شدهاند کیکو با آب و تاب برای آنها قصه تعریف میکند. چند سالی میگذرد و با بیشتر شدن تعداد فرزندانشان مشکلاتشان با همدیگر نیز بیشتر میشود.
مانینا با حزب و سیاستمداری مخالف است و عقیده دارد سیاست برای آدم گاو نمیشود! دوباره مهلت انتخابات میشود و درگیریهای سیاسی! و بعد هم یک بچهی دیگر بدنیا میآید. گوسفندهای پدر پپینو وارد مزرعهی اسقف جاشیتو میشوند و همین، دلیلی میشود برای کتک خوردن پدرِ پپینو از اسقف و اطرافیانش. پپینو به همراه نینو اسقف جاشیتو را در مرکز شهر پیدا میکنند. پپینو سیلی محکمی به او میزند و با اینکار هم انتقام پدرش را میگیرد و هم انتقام سیلیای که خودش در نوجوانی خورده بود. در اتحادیه به پپینو گفته میشود که تلاشهای زیادی کرده اما بدلیل نداشتن مدرک تحصیلی و آشنا نبودن با سیاستهای خاص سوسیالیستها، مجبورند وی را به روسیه بفرستند. زمانیکه پپینو در روسیه بهسر میبرد مانینا به همراه مادرش که پیر شده، آن هم در یک سکانس، زندگی میکند. یک روز مادر مانینا، پیرزن پیشگویی که شباهت بسیاری با مادرش (مادر بزرگ مانینا یا همان پیرزن فقیر اول فیلم) دارد را میبیند. پیرزن پیشگو متوجه میشود که یکنفر از اعضای خانواده خانه نیست و همین موقع پپینو از سفر برمیگردد!
پپینو وقتی منتظر است تا صبح شود و به همراه دوستان و همحزبیهای خود زمینهای بزرگی را که در نظر گرفتهاند بین کشاورزان تقسیم کنند خواب تعدادی مار سیاه را میبیند. هنگام تقسیم زمینها وقتی میان زمینها راه میرود مار سیاهی را جلوی پایش میبیند و این آغازی میشود برای شوربختی! تورناتوره از مار که نماد جاودانگی یا سلامتی است استفاده میکند و بعد هم با نشاندادن شلنگی که اکسیژن را به پدر پپینو یعنی کیکو وصل کرده نشان میدهد که هم تقسیم زمینها سرانجامی نخواهد داشت و هم پدر پپینو در حال مرگ است. پدر آنقدر منتظر میماند تا پپینو بیاید و چند کلمهای با او صحبت کند. بعد از نشان دادن دوبارهی سخنرانی در شهر توسط یک شاعر انقلابی، باز تصویر سیاه میشود. اینبار هم دختر دیگری وارد داستان میشود. دختر پپینو که بهشکل عجیبی سرکش و نافرمان است. بعد هم دوباره تصویر سیاه میشود و یک زن دیگر وارد داستان میشود. زن همسایه که همسری نظامی دارد. هر روز صبح مانینا و زن همسایه شوهرهایشان را بدرقه میکنند.

شوهرهایی که شغلی کاملاً مخالف یکدیگر دارند. یک روز زن همسایه به خانهی آنها میآید تا رادیو گوش بدهد و متوجه میشوند که در شهرهای مختلف تظاهرات شده و پلیس با تظاهر کنندگان درگیر شده. حتی چندین نفر کشته و زخمی شدهاند. هر دو زن نگران و مضطرب بیرون خانه منتظر میمانند تا اینکه یک جیپ نظامی و یک ماشین شخصی شوهرهای لت و پار شدهشان را به خانه میآوردند. همانطور که فعالیتهای سیاسی پپینو بیشتر میشود سرکشی دخترش هم بیشتر میشود. تا جاییکه وقتی در آشپزخانه هستند پپینو به او یک سیلی میزند و یکی از گوشوارههای دختر از گوشش کنده میشود. هر چقدر که دنبالش میگردند و بیفایده است. مادربزرگ مانینا بعداً میگوید که زمین دهن باز کرده و گوشواره را خورده! حالا که پدر پپینو مرده، دورهی قصه تعریف کردن هم به آخر رسیده! همسایهها دور هم جمع میشوند و تلویزیون تماشا میکنند. پپینو دوباره به سفر میرود. پسر کوچک وی پیترو (همان پسر بچهی اول فیلم) پیش یک آهنگر لال میرود تا برای او یک فرفرهی چوبی درست کند. او میگوید برای اینکه فرفره سریع و سبک بچرخد باید یک مگس داخل آن بیندازد! وقتی میلهی داغ را روی فرفره چکش میکند پیترو با حالت معصومانهی خود سوال میپرسد: «اما اون مگس نمیمیره؟». شهر حالا بزرگتر و پیشرفتهتر شده و خانهی تورنوا سر یکی از چهارراههای آن جا خوش کرده. پیرزن پیشگو دوباره برمیگردد و باز هم در مورد نامهای خبر میدهد که هنوز نرسیده است! مانینا نامه را میخواند و متوجه میشود پپینو قرار است از فرانسه برگردد و برای شورای شهر کاندید شود.
این اتفاق میافتد و بهدنبال رأی جمع کردن میافتند. حتی مادر مانینا که اصلاً از این کار خوشش نمیآید اما بهخاطر گرفتن انتقام قتل فجیع پدرش این کار را انجام میدهد. پیترو در یک دیالوگ این موضوع را کاملاً مشخص میکند: «تو کمونیستها رو دوست داری چون اونا دشمن مافیا هستند». دختر پپینو از او سوالاتی در مورد تاریخ کشور میپرسد و وقتی پپینو نمیتواند به آنها جواب بدهد به نوعی تحقیر میشود. پپینو که حالا درس خوانده و سواد خواندن دارد در حزب مشغول سخنرانیهایش میشود. مرد معلول همسایه میمیرد و پیترو شاهد واکنش بقیه به این اتفاق است.
یک شب که پیترو با پدرش پپینو مشغول قدم زدن هستند پیترو در مورد یک جمله از پدرش سوال میپرسد و معنی آن جمله این است: «برو پیش خدا، برو به بهشت». پیترو که به توتو بازیگر نقش خردسال سینما پارادیسو هم شباهت دارد، بعد از گفتن دیالوگ بالا به همراه پدرش پپینو وارد سینما میشوند و شاید این تعبیر تورناتوره از بهشت باشد! پیترو عاشق سینما میشود و کارتهای ورزشیاش را در ازای دریافت چند نگاتیو از فیلمهای معروف معامله میکند.
در همان حالت پیترو با یک سکانس از یک پسر بچه تبدیل به یک پسر نوجوان میشود. در گذر این سالها پپینو بحثهای سیاسی زیادی دارد و جامعه تغییرات زیادی کرده. دختر سرکش پپینو باز هم با پدر جر و بحث میکند تا جاییکه پپینو را فاشیست صدا میکند و پپینو وقتی میخواهد به او سیلی بزند مانینا قضیهی گوشوارهی گم شده را به او یادآوری میکند. پیترو در کنار عکاسی و علاقهاش به سینما به گروههای جوان انقلابی میپیوندد. در این گروهها حتی پدر او را یک بیمصرف مینامند و مبارزهاش را اشتباه میدانند.
نینو پسر عموی تیتو که اخلاق عجیبی دارد ناگهان وارد یک داروخانه میشود و تقاضای دارویی میکند که او را بکشد! داروخانهچی هم دارویی به او میدهد که قرار است بعد از رسیدن او به خانه باعث مرگش شود. اما این اتفاق نمیافتد و در عوض تقاضای پپینو برای کاندید شدن در انتخابات بهعنوان نمایندهی حزب کمونیست تأیید میشود. پپینو و تمام شهر درگیر تبلیغات و انتخابات میشوند. پپینو شانس زیادی برای برنده شدن دارد. شبی که نتایج اعلام شده پپینو با خانوادهاش مشغول جشن گرفتن است و قرار است خبر خوبی به خانواده بدهد، اما این خبر برنده شدن در انتخابات نیست بلکه بهزودی پنجمین فرزندشان بدنیا خواهد آمد. پپینو سعی میکند خود را پشت این اتفاقات شاد نشان بدهد اما پیترو غمگینی پدرش را میبیند و در یک سکانس دیگر باز هم چندسال رد میشود. پپینو مریض است و به دکتر میرود.
سکانس تأثیرگذار نگاه پیترو به پدر مریض هر بینندهای را به فکر فرو میبرد. پپینو که شاید به هدفهایش در زندگی نرسیده بهجای مخصوص خود یعنی روبروی همان سه تخته سنگ میرود. با بیخیالی تمام سنگی پرتاب میکند و درکمال تعجب سنگ کمانه میکند و به سه تخته سنگ میخورد. اما بهجای گنج و سکههای طلا، مارهای سیاه رنگ روی زمین ظاهر میشوند. پیترو که کمکم بزرگ میشود قصد سفر دارد. پپینو جملهای که پدرش کیکو به او گفته بود را دوباره تکرار میکند. «برو روزی خودت رو در بیار». پیترو سوار قطار میشود و میرود. یک لحظه تمام غم عالم روی دل پپینوی پیر سنگینی میکند. در سکانسی که معلوم نیست خیال پپینو است یا واقعیت، او دنبال قطار در حال دویدن است. همین موقع پپینوی پسر بچه، گوشهی کلاس از خواب بیدار میشود.
از مدرسه که بیرون میرود وارد دنیای امروزی شده و غریب در کوچه و خیابانها میگردد. تا اینکه خانهی پدریاش را گوشهی چهارراه پیدا میکند. خانهای که کارگران مشغول تخریب آن هستند. داخل خانه را که نگاه میکند، وسط آجر و خشتها چیزی میدرخشد. گوشوارهی گمشدهی دخترش را پیدا میکند و از خودش میپرسد که آیا قبلاً خواب میدیده یا الان؟ یکی از کارگرها دنبالش میکند، پپینو با بغض و حال عجیبی که دارد شروع میکند به دویدن. در جهت مخالف او پیترو میدود. میرسد به لوکیشن اول فیلم و سیگار را به پیرمرد میدهد. برمیگردد سراغ فرفرهبازیاش و وقتی شکست میخورد یکی دیگر از بچهها این فرصت را دارد که با فرفرهاش به فرفرهی او بزند، این کار را میکند و فرفرهی پیترو میشکند و نصف میشود. از سوراخ وسط فرفره پشهای که برای سریع چرخیدن فرفره درون آن قرار داده شده بود زنده بیرون میآید و صدای خندهی پیترو شنیده میشود.
منبع: چوک







