
به سوی فانوس دریایی، عنوان رمانی است که ویرجینیا ولف، نویسندهی شهیر انگلیسی در سال 1927 منتشر ساخت. این رمان که از درخشانترین تجربههای ولف در استفاده از تکنیک جریان سیال ذهن میباشد، داستان خانواده آقای رمزی و دوستان خانوادگی آنها را روایت میکند.
به سوی فانوس دریایی از سه فصل تشکیل شده است. فصل نخست عنوان “پنجره” را بر خود دارد. میتوان این فصل از کتاب را به مثابه پنجرهای دانست که به روی خانهی رمزیها باز شده است و مخاطب از درون آن با شخصیتهای داستان دیدار میکند؛ آنها را میشناسد؛ بیم و امیدهایشان و خلق و خویشان را در مییابد و دنیا را از دریچه چشمان آنها نگاه میکند. این فصل از کتاب، با وجود اینکه بیشترین صفحات را به خود اختصاص داده است، کم حادثهترین بخش داستان است. در سرتاسر این بخش از رمان، کنش به حداقل رسیده و نویسنده از خلال گفت و گوها، و با روایت آنچه در اعماق ذهن شخصیتها میگذرد، داستان خود را جلو میبرد. یک روز تعطیل است و خانوادهی رمزی و مهمانهایشان که هر کدام به نوعی نماینده طبقهی فرهیختهی لندن میباشند، در خانهی آقای رمزی، واقع در جزیرهی هبرید (که اشارهای است به مکان تعطیلات کودکی نویسنده) گرد هم آمدهاند تا روز را به شب برسانند. کتاب با نقلقولی مستقیم از زبان خانم رمزی آغاز میشود و طرح کلی داستان با همان جملهی نخست بنا میگردد. خانم رمزی گفت: “بله، البته اگر فردا هوا خوب باشد“. این جمله را خانم رمزی، در پاسخ به درخواست پسر شش سالهاش برای رفتن به سوی فانوس دریایی به زبان میآورد. درخواستی که البته اجابت آن خط به خط و صفحه به صفحه به تعویق میافتد و در نهایت پس از گذشت سالها، یعنی زمانی که دیگر اهمیت و جذابیت خود را از دست داده، به وقوع میپیوندد. خانم رمزی، که زنی است موقر و مجلس آرا، شخصیت مرکزی داستان است و در فصل نخست، نقش نقطه پیوند سایر شخصیتها به یکدیگر را ایفا میکند. از خلال روابط خانم رمزی با همسرش و فرزندانش است که خواننده با جو حاکم بر خانه و داستان آشنا میشود. در مقابل خانم رمزی که زنی مهربان است و با نگاهی ساده به دنیا و آدمها نگاه میکند همسر او، یعنی آقای رمزی قرار دارد که با “ذهن عالی” خود و با تفکرات آمیخته به موضوعات فکری و فلسفی، دنیا و آدمها را میسنجد. تقابل این دو شخصیت و بررسی نوع رابطهی زن و شوهری آنها، مجال پرداختن به موضوعات مورد علاقهی ولف یعنی روابط زن و مرد و مفهوم جنسیت را در اختیار او میگذارد. از دیگر شخصیتهای داستان، که نقشی مهم در بافت متن بازی میکند، لیلی بریسکوی نقاش است؛ زنی خجالتی و نه چندان معمولی که حرف زدن برایش دشوار بوده و علاقهی او به خانم رمزی که از نظر شخصیتی و اتکا به نفس نقطه مقابل اوست، مجال تفسیرهای روانشناختی فراوانی را فراهم میآورد. علاوه بر این، علاقه ی لیلی بریسکو به نقاشی و سرگرم بودن او به این هنر، فرصت کشف زوایای مهمی از دیدگاه های ولف در رابطه با هنر و فلسفهی هنر مهیا میسازد.

فصل دوم با عنوان “زمان میگذرد”، کم حجمترین بخش کتاب است و تنها بیست و یک صفحه “در ترجمه ی فارسی” را به خود اختصاص داده است. اما همانطور که احتمالاً به وسیلهی عنوانش قابل حدس است، بیشترین حوادث داستانی در همین بیست و یک صفحه روایت میشود. اغراق نیست اگر این فصل را جوهرهی هنر نویسندگی ولف بدانیم. نثر شاعرانهی او و روایت فرجام شخصیتهای داستان با بهرهگیری از جای خالی آنها در خانه، نشان دهندهی نبوغ نویسنده است. ایدهی گذشت زمان، با روایت سریع و گذرای ولف، به بهترین نحو ممکن به وسیله ی فرم اثر انتقال داده میشود. ده سال گذشته و خانم رمزی و دو فرزندش اسیر چنگال مرگ شدهاند. و حالا خانهای که روزی محل امن و آسایش بود، تبدیل به متروکهای حزنانگیز شده است. تمام اینها به شیوایی و زیبایی در قالب جملاتی روان و نثری شاعرانه بیان میشوند.
فصل آخر رمان “فانوس دریایی” نام دارد. در این بخش بازماندگان خانواده (آقای رمزی و دو پسرش) بار دیگر در خانه گرد هم میآیند و پس از گذشت ده سال، سرانجام سفر به سوی فانوس دریایی را آغاز میکنند و لیلی بریسکو، کار بر روی تابلویی را که سالها قبل رها کرده بود، از سر گرفته و با غلبه بر مشکلات حجم و رنگ، آن را به پایان میرساند. پایان داستان، هرچند با افسوسی بر زمان از دست رفته همراه است، اما خالی از امید نیست. چرا که در نهایت، کارهای رها شده به سرانجام میرسند. به سوی فانوس دریایی رمانی است دربارهی همه چیز و هیچ چیز. مضامینی نظیر مرگ، زندگی، امید، عشق، ترس، ازدواج، خانواده و هر آنچه به زندگی انسان معنا میدهد، در این اثر به چشم میخورد، اما هیچ یک از این مفاهیم، غالب بر داستان نیست و به آن تحمیل نشده است. میتوان این اثر را ترکیبی از مضامین و رویدادهای واقعی دوران کودکی ولف، با نگاه خاص و دیدگاههای پخته و هنرمندانهی او در بزرگسالی دانست. به سوی فانوس دریایی به دلیل استفاده از تکنیک جریان سیال ذهن و پارهای مسائل فرمی و تکنیکی دیگر، رمان سخت خوانی است. اما در عین حال از نوعی سادگیِ نگاه سرشار است و این خود برای اینکه خواندن این اثر را به تجربهای لذتبخش و شیرین تبدیل کند کافی است.

متن نوشتاری داستان بسیار سخت و گنگ هست و گاهی خوانندە برای درک موضوع ناچار است چند بار یک پاراگراف یا صفحه را بخواند.
جمله های تکراری به وفور دیده می شود.