نقد سریال True Detective فصل اول

En iyi Polisiye Diziler - نقد سریال True Detective فصل اول

سریال کاراگاه حقیقی (true detective) در سه فصل ساخته شده است. در این مقاله ، فصل اول سریال را بررسی خواهیم کرد که ترکیبی بسیار مخرب و اعتیادآوری از فلسفه و جنون ناشی از جنایت است. فصل اول سریال بر سه المان استوار است:

1 . فلسفه سریال که بر اساس فلسفه نیهیلیستی نیچه است

2 . ارجاع به کتاب “پادشاه زردپوش”

3 . شخصیت راست کول و بازی حیرت انگیز متیو مک کهانی

در صددیم ، این سه المان را نه بصورت مفصل بلکه تیتروار ، بررسی کنیم.

وقتی سریال را میبینیم بی شک شمایل نیچه و آموزه های او در ذهن تداعی میشود. نیچه در تاریخ فلسفه با جمله “خدا مرده است” معروف شده است. این جمله ، دو آموزه مهم نیچه ، یعنی ” بازگشت جاودان به همان” و “اراده معطوف به قدرت” که بنیادی ترین آموزه های اوست ، خلاصه کرده است.

در جای جای سریال و در دیالوگ ها ، به اصل ” بازگشت جاودان به همان” اشاره می شود . این آموزه مهم نیچه مثل اکثر آموزه های فلسفی ، ریشه در یونان باستان دارد.در یونان باستان ، نگرشی تحت عنوان نگرش چرخشی یا “دور و کور” وجود داشت که با پیدایش و گسترش مسیحیت ، نظریه چرخشی مغفول ماند ؛ زیرا این نظریه در مقابل نظریه خلقت در مسیحیت ، به عنوان نظریه سامی قرار داشت. نیچه به موجب رویگردانی از تعالیم مسیحیت و مخالفتش با مبانی آن ، به این نظریه تحت عنوان “بازگشت جاودان به همان”روی آورد . در واقع اندیشه ای را که نیچه جایگزین نظریه خلقت کرد همان بازگشت جاودان بود که به باور او ژرف ترین اندیشه ها بود. یاسپرس می گوید:

” اندیشه بازگشت جاودان نزد نیچه به لحاظ فلسفی ، اندیشه ای اساسی و گوهرین و به همان اندازه پرسش برانگیز است. این اندیشه در نظر نیچه ، در حالیکه تا آن زمان شاید هیچ کس آن را به جد نگرفته بود ، تکان دهنده ترین اندیشه بود”.

آموزه بنیادی دیگر نیچه یعنی “اراده معطوف به قدرت” به عنوان الگویی برای رهایی انسان از نیروهای غیرانسانی ، مستلزم جایگزین کردن اندیشه “بازگشت جاودان همان” به جای نظریه خلقت بود که حاکی از وابستگی انسان به خدا بود.

یکی از نتایج اندیشه بازگشت ، نفی ترقی و تکامل است و این خود به نفی هرگونه معنا و غایتی در تاریخ می انجامد. به عبارت دیگر “بازگشت ابدی این نتیجه را میدهد که در عالم هیچ “معنا” و مفهوم خاصی وجود ندارد”و این همان فلسفه نیهیلیستی است که به کل سریال سایه افکنده است.

راست کول در دیالوگی میگوید:” زمان مثل یک چرخه است؛ هرکاری که کرده اید و یا میکنید و خواهید کرد ، به شکلی دوباره به شما بازخواهد گشت….دوباره و دوباره و…..دوباره”.

این آموزه ها فقط در دیالوگ های سریال نمود پیدا نمیکند بلکه سریال نیز ناشی از آن است. در برخورد اول مخاطب احساس میکند که با پیرنگ “قاتل کیست؟” روبرو است. این پیرنگ رایج داستان های معمایی است که معمولا با مرگ فردی آغاز میشود. در ادامه داستان کوشش بر این است که قطعات مختلف این پازل کنار هم قرار گیرند تا دلیل مرگ و در پی آن قاتل مشخص شود. ولی این پیرنگ بیرونی است و پیرنگ درونی که حرکت سریال از پیرنگ “قاتل کیست” به سمت آن حرکت میکند، پیرنگ”مارپیچ” است. پیرنگ مارپیچ در واقع زیرگونه پلات” بازگشت” به شمار می آید. در این جا دو تصویر از این گونه پیرنگ نشان داده شده است ؛ یکی از زاویه بالا و دیگری از زاویه کناری. نکته جالب توجه درباره پیرنگ مارپیچ این است که شخصیت ها و موقعیت های یکسان ، مشکلات مشابه و حتی مکان های یکسان ، بارها و بارها به تصویر در نمی آیند و شخصیت از طریق حل مسئله به شیوه های گوناگون، رشد و تکامل می یابد. در سراسر سریال کاراکترها کارهایی را انجام میدهند و از آن پشیمان شده ولی باز آن کار را انجام می دهند و این به سریال حالت سیکل و چرخه ایی میدهد. آلبر کامو معتقد بود که همه داستان ها ریشه در اسطوره ها دارند و حالت سیکل وار سریال مارا یاد اسطوره “اورابوروس” می اندازد. “اورابوروس” در دایره المعارف برتینکا این چنین توصیف شده است:

“مار نمادین مصر و یونان باستان مه دمش در دهانش قرار دارد و دائما خودرا می بلعد و دوباره از خود متولد می شود… این شکل بیانگر همه چیز هاست (چه مادی ، چه معنوی )که هیچگاه واقعا از بین نمیروند، بلکه در یک چرخه ابدیِ فنا و خلق جدید دائما تغییر شکل می دهند”.

true detective matthew mcconaughey - نقد سریال True Detective فصل اول

در مورد آموزه های نیچه و نگاه اسطوره ایی سریال هرچه بگوییم باز کم است و از نیت خود که بررسی اجمالی سریال است باز می مانیم. پس به دومین المان سریال که همان کتاب پادشاه زرد پوش نوشته رابرت ویلیام چمبرز است توجه می کنیم. رابرت ویلیام چمبرز در سال 1865در بروکلین ایالات متحده متولد شد و در 21 سالگی برا تحصیل رشته هنر رهسپار پاریس گردید. در سال1893به زادگاهش برگشت و به نویسندگی روی آورد . کتاب “پادشاه زردپوش” دومین اثر اوست .این کتاب پر رمز و راز شامل داستانهای مستقل با درونمایه فراهنجار و بعضا وحشت است که در برخی از آنها اشتراکاتی دیده می شود. از جمله این اشتراکات ، نمایشنامه ایی دو پرده ایی به نام “پادشاه زرد پوش”است که شخصیت های محوری داستان ها با خواندنش عقل می باختند یا گرفتار زوال و نابودی می گشتند و همچنین شهری به نام کارکوسا که گویا داستان نمایشنامه در آن رخ می داد. کارکوسا در سریال نیز مهم است و نماد آن یادآور نماد اورابوروس هست که به عنوان دروازه برای ورود به جهان های موازی استفاده میشود . همچنین نماد کارکوسا ما را یاد شکل شماتیک کهکشان راه شیری می اندازد. و با این مفاهیم است که فرقه گرایی و شیطان پرستی در سریال نمود پیدا میکنند. افرادی مطابق با آموزه های این فرقه ها با انجام فرامینی از قبیل تجاوز به دختران بچه سال و کشتار فجیع آنها در صدد راهیابی به دروازه کارکوسا و ورود به جهان های موازی هستند و جاودانگی را طلب می کنند. در سراسر سریال ، دروازه کارکوسا فقط به روی راست کول باز می شود که نمونه یک آدم عصیانگر و پوچ گراست و از ایمان به خدا و آموزه های مسیحیت فقط صلیب آنرا دارد و آن صلیب هم فقط برای آرامش اوست. شخصیت اصلی سریال راست کول کاراگاهی است که هر ژرونده برای او ماموریتی حق طلبانه و کشف فلسفی است. او می گوید ما موجوداتی با توهم “ماهیت فردی” هستیم. نقل قولی از نوشته های زیرزمینی فئودور داستایفسکی ، تقریبا شخصیت کول را خلاصه می کند:”آقایان ، من به شما تضمین میکنم که آگاهی بیش از حد ، بیماری است. یک بیماری جدی”.متیو مک کهانی در ترسیم این کاراکتر به خوبی عمل کرده است و به گونه ایی مخاطب را مجاب کرده است که مصداق بارز سخن نیچه شده است:” تو در بی ایمانی خود ، با ایمان تر از آن هایی هستی که فقط ادعای ایمان دارند”.

نویسنده: سعید قنبری
حتما عضو کانال تلگرام و صفحه اینستاگرام سینما مدرن باشید! ما در تلگرام و اینستاگرام مطالب متفاوت تری داریم که در سایت نیست!

عشق فیلم هستی بیا کانال تلگرام ما 😍
//