نقد و بررسی فیلم Malèna (مالنا)

داستان فیلم از سال ۱۹۴۰ و شرکت ایتالیا در جنگ جهانی دوم آغاز می‌شود؛ همسر مالنا، نینو اسکوردیا به جنگ می‌رود و مالنا در شهر کوچکی در جزیره سیسیل همراه با امید به پایان جنگ و بازگشت شوهرش تنها می‌ماند. فیلم در ادامه به زندگی فلاکت‌بار مالنای تنها و زیبا و همچنین ماجرای عشق شیفته‌وار پسری تازه بالغ به او می‌پردازد. مالنای زیبا به زودی برخوردهای جدیدی از اهالی روستا دریافت می‌کند. او هر گاه از پیاتزا می‌گذرد، با نگاه‌های شهوانی و صدای سوت مردان و نگاه سنگین و پچ پچ‌های زنان رو به رو می‌شود. سپس خبر کشته شدن همسرش به او می‌رسد و پدرش که او را طرد کرده‌است نیز در بمباران سیسیل به وسیله متفقین کشته می‌شود. او «دیگر تکیه گاهی ندارد و هیچ‌کس نیست که از ارزش‌های اخلاقی او دفاع کند و هدف شکار جنسی او است. پس از هتک حرمتی که دندانپزشک شکست خورده از او می‌کند، باید در دادگاه از اتهام «رفتار نانجیبانه» که او را به آن متهم کرده‌اند، دفاع کند یا به مدت دو سال به زندان برود.» وضع زندگی مالنا روز به روز بدتر می‌شود و تاجری محلی شکر و قهوه و مایحتاج او را به ازای رابطه جنسی به او می‌دهد. مالنا تسلیم شده و روسپی مردان محلی و سپس افسران آلمانی می‌شود.

می‌توان گفت بدن و داستان مالنا به صورت اجزای سمبلیک ملی در آمده‌است: بدن‌های مالنا و رناتو بدن‌هایی ملی می‌شوند و به داستانی ملی در نوستالژی موهوم برای ایتالیای آرمانی پیش از موسولینی در زمانی پس از آشویتس تبدیل می‌شود. هنگامی که مالنا در برابر فشار فقر و تقاضاهای جنسی به روسپی گری رو می‌آورد و قربانی تاجر محلی و افسران ارتش آلمان که خاک آن‌ها را تسخیر کرده‌اند می‌شود، به موسولینی می‌ماند که خود را به آلمان هیتلری فروخته‌است.

پس از جنگ، ملت باید خود را بازسازی کند و خاطرات جنگ را از خود بزداید. در روستا این کار با طرد کردن بدن فروخته شدهٔ مالنا و وضع زندگی اش در طول جنگ انجام می‌شود؛ مردم روستا تلاش می‌کنند تاریخ و نقش خود را در آن پاک کرده و از نو بنویسند. هنگامی که موسولینی از قدرت برکنار می‌شود و ارتش آمریکا سیسیل را آزاد می‌کند، در صحنه تلخی، زنان روستا مالنا را به پیاتزا می‌برند، کتکش می‌زنند، موهایش را می‌تراشند و تبعیدش می‌کنند. همان تاجر محلی درباره جایگاه مالنا حرف می‌زند و زمزمه می‌کند که شاید مالنا کمونیستی است که به شوروی رفته‌است. او به راحتی عضویت سابق خود در حزب فاشیست را نفی می‌کند و مالنا را کمونیست می‌خواند، گویی کمونیسم دشمن جدیدی است که افکار عمومی روی آن متمرکز می‌شود تا فاشیسم خود را فراموش کند.

با وجود تلاش همه برای طرد و فراموش کردن مالنا، و نقش خود در زمان جنگ، سرانجام مالنا به کاستل کوتو برمی گردد و وجود او یادآور همیشگی گذشته می‌شود، معصومیت از دست رفتهٔ دوران جنگ. مالنا به وجدانی تاریخی تبدیل می‌شود.

Image result for Malèna

نقد و بررسی فیلم مالنا (2000)

 کمتر کسی است که علاقه مند به سینما و آثار سیاسی، اجتماعی و تاریخی باشد و نام فیلم «مالنا» را نشنیده باشد. نامی که با شنیدن آن ناخودآگاه در کنار شخصیت بارز فیلم مالنا، چهره نوجوان عاشق پیشه فیلم رناتو، در ذهن نقش می بندد.

فیلم در نگاه اول به پروسه ای سرخوشانه می ماند که بن مایه اش از خاطرات نوجوانی کنجکاو و عاشق شکل گرفته. فیلمی که در کنار سکانس های قاب شده با فاشیسم، درباره تب و تاب دوران بلوغ است. یکی از خیل همان فیلم های آشنای ایتالیایی که این بار به دست کارگردان سینما پارادیزو ساخته شده و ظاهری شسته رفته تر دارد. اما همین نگاه سهل انگارانه باعث می شود مفهوم واقعی فیلم از نگاه بیننده پوشیده بماند.

مالنا برخلاف ظاهرش در دسته سیاسی ترین فیلم های سال 2000 سینمای ایتالیا و کارنامه خودِ تورنتوره است. به جرأت می توان گفت این فیلم یک تلاش بلند پروازانه برای ریشه یابی روان شناختی/ اجتماعی فاشیسم ایتالیا بود که نه فیلمی سطحی و کم مایه سیاسی است و نه منش سیاسی آثاری چون Z (1968) و حکومت نظامی (1976) گوستاگاوارس را در خود دارد. اما در مقام تاثیرات عمیق و بیان انتقادات صریح اجتماعی- سیاسی بیشتر به سالو (1975، پازولینی) یا آخرین تانگو در پاریس (1972، برتولوچی) نزدیک است. آثاری که بیشتر از تلفیق مارکسیسم و فرویدیسم نشأت می گرفت، به نوعی واجد دیدگاه چپ بود و این دیدگاه در ملبسه نوستالژی و طنز به تصویر در می آمد.

مالنا کیفرخواستی علیه فاشیسم به مثابه جنبش توده ای است که با اغراق عمدی در به تصویر کشیدن رابطه جنسیت و واپس زدگی روانی، تجسمی از نقش فاشیسم در تولد آن به بیننده می دهد؛ این معنا در سکانس های شخصی و بی دیالوگ خود مالنا که در خلوت از این نگاه مالیخولیایی رنج می کشید، پررنگ تر شده و در پلانی که افسارگسیختگی یک جامعه بی هویت تحت تاثیر فاشیسم ایتالیایی، تمام نفرت خود را بر سر ضعیف ترین جزء این اجتماع خالی می کند، از گلوی مالنا با فریادهای هیستیریک رو به مردان، چون موجی توفنده پیکره این الگوریتم سخیف را می خراشد.

بیشتر شهروندان کاستلکوتو، ستایش گران پیشوا (موسولینی) تصویر شده اند که تفکر ملی گرایی و فاشیسم در سرتاسر فیلم در میان آنها موج می زند. تنها پدر رناتو چپ گراست که همیشه با خرافه های همسر کاتولیکش درگیر و مستاصل است. این از یک طرف در خفقان بودن و ضعیف بودن چپ را در دوران ظهور و گسترش فاشیسم ایتالیا به خوبی عیان می سازد و از طرفی دیگر با ضعیف جلوه دادن شخصیت پدر رناتو، قصد پنهان ساختن نقش چپ در این دوره تاریخی را دارد. گرچه تناقض موجود در رفتار او که از فاشیسم خسته و متنفر است، اما در خانه خود رفتار فاشیستی دارد، قابل تامل و یکی از نقیصه های فیلم است. این تناقض میان پلان کتک زدن رناتو به خاطر تعمیر شلوار کهنه پدر به قصد دور انداختن شلوار کوتاه و از طرفی در سکانس  همراهی کردن رناتو توسط پدر تا فاحشه خانه برای داشتن تجربه جنسی، آشکارا ذهن را درگیر می کند.

اگر از زمینه ظاهری فیلم که تصویری است از زندگی بیوه ای تنها با هزاران چشم طمع کار و عشق نوجوانی در سن بلوغ دورتر شویم، می توان شهر کاستلکوتو را نماد ایتالیا، و سرنوشتی که تورنتوره برای مالنا رقم می زند معادل سرنوشت ایتالیا و بالاخص سیسیل دانست. سرنوشت زنی که با تمام تلاشش در حفظ وقار گوشه گیرانه، دست آخر تسلیم محرومیت و فقر شده تا مکانیسم تاثیر ارزش های قالب سیستم حکومت زمانه را آشکار سازد.

یکی دیگر از ضعف های این اثر برجسته در کنار نقاط قوتش، همین تسلیم و پذیرش ناخودآگاه از طرف مالنا است که به قربانی شدن در راه مردی گری و انزوای هرچه بیشتر تن می دهد. به تصویر کشیدن زن در چنین چهره ضعیف و بی دست و پایی، هرچند به قصد مصور ساختن جنبش قدرت پرست فاشیسم، باز هم نهایت بی انصافی و ابتذال در ساخت روایتی از تاریخ زنان در دوران های بحرانی و بی هویت مانده جوامع درگیر جنگ است. این ضعف نه از آن جهت که چهره جنس زن را مخدوش می کند، بلکه بر این اساس که با نوع به تصویر کشیدن کالایی بودن او در جوامع، به نوعی ناخواسته مهر تاییدی بر جایگاه تعریف شده اش وابسته به مردان زده، که حاصل نه تنها فاشیسم ایتالیایی جنگ جهانی دوم، که مولود کاپیتالیسم در تمام جوامع قبل و بعد از این تاریخ است. این نوع دیدگاه از سکوت حزن انگیز مالنا در برابر متلک ها، دست درازی ها و نگاههای هرزه از نوجوانان شهر گرفته تا مردان عالیرتبه و درجه دار و وکیل و کاسب و بازاری شروع  می شود، در سکانس رها کردن اتوی کارش پس از شنیدن شایعه خبر مرگ شوهرش و برگزاری مراسم و به دنبال آن رها کردن کسب و کار خیاطی اش ادامه می یابد، در تسلیم شدن به راه تن فروشی برای نازی های آلمانی به اوج می رسد و در سکانس بازگشتش به شهر با سری افکنده و نگران درحالی که تکیه به بازوی همسر خود دارد (کنایه از لزوم وجود همسر برای حمایت و امنیت زن)، به پایان می رسد. شخصیت مالنا در طول فیلم زندانی زنانگی و عاطفه خانوادگی ساخت دست نظام حاکم و جامعه و اسیر نیاز به مردانگی است که طبیعت از او دریغ کرده و فرهنگ جامعة او، آن را می ستاید.

تنها در صحنه ای شاهد اعتراض این زن به نوع برخورد فاشیسم زده، بیمارگونه و سادیستی اجتماع بودیم، که اوج بی هویت بودن اجتماع را از جمله خود شخص مالنا در برهه تاریخی خروج نازی ها و ورود متفقین به ایتالیا فریاد می زد. نمادی از این بی هویتی را ابتدا در سکانس های ابتدایی فیلم و در دیالوگ فروشنده دوچرخه خطاب به پدر رناتو شاهد بودیم : (قاب دوچرخه انگلیسیه و دنده هاش فرانسویه و ترمزش… یادم نیست؟ ولی قفلش سیسیلیه..)

گرچه می توان این به تصویر کشیدن بی هویتی را ناشی از نگرش فیلمساز دانست که منش چپ بورژوازی ملی-مترقی را خاطرنشان می کند. از نظر فیلمساز جامعه باید هویت خویش را داشته و وابسته به هیچ ملت یا جامعه طبقاتی دیگری نباشد!

از این نکته که بگذریم، مرتجع بودن جامعه در سکانس ضرب و شتم مالنا توسط زنان شهر که در بند حسادت، تمام خشم خود را بر سر او خالی می کنند نیز از آن رو قابل لمس است که تا قبل از ورود متفقین، بنا به صلاح جامعه و سلطه نازیسم بر ایتالیا، تا حدودی با این خشم و حسادت مدارا کرده و به یک دادگاه نمایشی اکتفا می کنند اما با خروج ارتش آلمان جان دوباره می گیرد. سکوت مردان تماشاچی این تراژدی هم که تا قبل از آن مجیزگویان و چاپلوسان مالنا بوده و ملتمسانه خواهان رابطه ای جبری و باز هم حاصل مردی گری اجتماع بودند، این واکنش ناگهانی و برخواسته از غریزه لجام گسیخته یک بام و دو هوای جامعه را تایید می کند.

در مقابل مالنا، رناتو قرار دارد که با وجود داشتن پدر چپ گرا، وابسته به کاتولیسیسم مادر است و برای حفظ مالنا در برابر تندیس یک قدیس، شمع روشن می کند. گرچه پس از نا امیدی حاصل از سقوط مالنا، به نشانه شکستن این وابستگی و البته انتقام شکستن دل خود، دست تندیس را شکسته و بی اعتنا به ایدئولوژی حاکم بر سالن کلیسا، ظاهراً به مذهب پشت کرده و خارج می شود، اما باز در ادامه فیلم شاهد وابستگی مذهبی رناتو بودیم. این مذهب زدگی در سکانس مراسم مذهبی در خود مالنا نیز که در شمایل مریم ظاهر شده و معصومانه اشک می ریزد، دیده می شود.

Image result for Malèna

رناتو که به نشانه نابالغ بودن تا میانه های فیلم شلوار کوتاه می پوشد، با نگاه های دزدکی از روزنه ای کوچک روی دیوار خانه مالنا، هر روز واقعیات پنهان در زندگی او را در می نوردد. شاید تورنتوره نگاه رناتو را به زندگی مالنا، که همیشه خالص و جدا از نگاه بیمار اجتماع و آمیخته با هیجان نوجوانی لحظه های تنهایی مالنا را زیر نظر دارد، به مثابه نگاهی عادل، بی طرف و منصفانه در حق یک زن بازسازی کرده باشد که واقعیات تلخ و سنگین انفرادی زندگی کردن زنان را به نمایش بگذارد، اما رسوخ تفکر مرد گرایانه و سلطه جو را نیز همیشه به همراه خود داشته و کاراکتر رناتو در تصویر سازی های خیالی خود و نامه هایی که
هیچ گاه به دست مالنا نرسید، با جمله های «من از تو حمایت می کنم» یا کمی صبر کن تا بزرگ بشم و بتونم ازت نگهداری کنم» به همراه خود یدک می کشد. حتی رناتوی نوجوان نیز تحت تاثیر فرهنگ قالب جامعه، زن را موجودی نیازمند حمایت جنس مرد می داند.

فیلم مالنا از دیدگاهی بیان این نظریه است که مردم می توانند قلبن خوب باشند، اما عوض شدن و خوب بودن آنها در گرو فرهنگ جامعه و  نوع نظام حاکم بر آن است. مثل سکانس نهایی فیلم که مالنا پس از بازگشت به همراه همسرش به شهر، در بازار و هنگام خرید، مورد توجه و لطف همان زنانی قرار می گیرد که موی او را به نشانه فاحشه بودن قیچی کرده و او را از شهر رانده بودند. این رفتار این جمله را فریاد می زند : «در این جامعه زن به تنهایی دارای هیچ شخصیت و جایگاهی نیست! اما تو به همراه همسرت مورد احترام و علاقه ما هستی! «

فیلمساز از تاختن بر غناعت ورزی دمدمیِ سیاسی ایتالیایی ها هم غافل نیست. کسانی که با موج فاشیسم همراه و سپس به آسانی از آن جدامی شوند. مثل سردسته سوگواران سیاه پوش شهر، که پس از ورود متفقین و بازگشت نینو (همسر مالنا)، تمامی گذشته خود را انکار می کند و حتی از دست درازی به یک معلول جنگی هم ابایی ندارد؛ چرا که در جامعه ای سرشار از تناقض زندگی می کند. جامعه ای مانند دوچرخه رناتو که فرمانش انگلیسی، پدالش فرانسوی، ترمزش نامعلوم و تنها قفل و زنجیرش سیسیلی است. زنجیری که به مثابه اندیشه اجتماعی برگرفته از کاتولیسیسم عمل می کند و نشان از در بند فاشیسم و کاتولیسیسم بودن ایتالیا دارد. یعنی راه حل فاشیسم برای حل تعارض های اجتماعی که در صحنه زنده زنده سوزاندن مورچه با ذره بین توسط دوستان هم سن و سال رناتو متجلی شده و با دعا و استغفار پایان می پذیرد. و یا استناد وکیل شیاد در محکمه به این جمله که : صدای مردم، صدای خدا است!

در کل مالنا از دسته فیلم هایی است که باید دیده شود. حداقل در رده فیلم های ساخته در زمینه بازسازی تاریخ و حفره های اجتماعی ایجاد شده از سالها جنگ در جوامع، به واقعیات نزدیک تر است و در کنار نقص هایی که عموماً در بیشتر آثار فیلمسازان شاهد هستیم و یا ناشی از نگرش خاص فیلمساز است، حاوی پیام های جسورانه، بی پروا و روشنی است که با به چالش کشیدن و نقد صریح جامعه بحرانی ایتالیا و فاشیسم موسولینی که در دوران جنگ جهانی دوم بر این کشور حاکم بود، ذهن تماشاگر کنجکاو و جستجوگر را درگیر مسائل و جزئیات بیشتری می کند.

منبع: وبلاگ منتقد رادیکال


نقد فیلم مالنا (Malena)

در مورد این فیلم یکی از دوستان و خوانندگان وبلاگ من که نخواست نامش فاش بشود در پیامهای مختلف که به من ارسال میکرد(از طریق ایمیل) از من خواهش کردن در مورد فیلم مالنا مطلب بنویسم و در مورد این فیلم عمیق فکر کنم ایشون تاکید داشتن که گذشته ای به مانند مالنا دارند و از من خواستن تا نقدی بر فیلم بنویسم و مقایسه ای داشته باشم بین موضوع فیلم و موضوع زنان بیوه در جامعه خودمان ایران….البته من نه جامه شناس هستم و نه اسیب شناس فقط یک وبلاگ نویس معمولی هستم .اما این دوست عزیز در اخرین پیام خودشون منو متهم به ترسو بودن کردن.در جواب این دوست عزیز باید بگم که من همواره تلاش میکنم که نظر خوانندگان وبلاگم را جلب کنم حتی به پیشنهاد یکی از دوستان لگوی وبلاگم را عوض کردم .ترسی در کار نیست دوست عزیز.این هم نقد فیلم مالنا برای شما و احترام به نظر شما دوست گرامی……….

(مقایسه موضوع فیلم و جامعه ایران پای شما)

فیلم روایت پسر جوانی است که در حال گذر از سن بلوغ است و دارای کشمکشهای درونی و افکار شهوانی در این زمان او با ملنا اشنا میشود.مالنا هم زنی است که شوهرش در جنگ کشته شده و بیوه زنی است که با پدرش زندگی میکند و به خاطر زیبایی چهره اش زندگییش نابود میشود
رناتو آمرسو(پسرک جوان) با شیفتگی زندگی مالنا را در نبود شوهر او زیر نظر دارد. تنهایی مالنا تنها حرص مردان سیسیلی را بر نمی انگیزد بلكه زنانشان را به ابراز حسادتی كینه توزانه می كشاند.  شاید زیبایی شدید ظاهری مالنا باعث شده كه عشق البته شهوانی پسركی تازه بالغ چون رناتو عین مردان آن شهر نسبت به زن زیبای غریبی چون او بروز كند. آن چنان كه خودش را با مالنا هم بستر تلقی كند.  او شیفته مالنا می شود. او عاشق مالنا می شود و تمامی دنیایش را در او خلاصه می كند.
فیلم نگاهی عمیق بر سر تحولات اجتماعی پس از جنگ می پردازد و ناهنجاریهایی که بر سر یک ملت بعد از جنگی نافرجام رخ میدهد و البته مسلئه فاشیسم که من به ان اشاره ای نمیکنم.

ابتدا از شخصیت پسر جوان که روای فیلم است شروع میکنم :رناتو پسری است که در یک خانواده اصیل و کاتولیک و البته با همان فقر ناشی از جنگ به دنیا امده و حالا در حال گذر از سن بلوغ و جاذبه های جنسی است و همزمان با زن جوانی اشنا میشود که کل شهر به دنبال ان هستن .او هرروز و به شیوه های مختلف و در ذهن و رویا  با مالنا همبستر میشود و حتی در یکی از سکانسهاس فیلم یکی از لباس های زیر مالنا را از روی طناب برمیدارد و به خانه می اورد و مشغول به خود ارضایی میشود.که در این زمان پدر خانواده متوجه میشود و لباس را سوزانده و پسرک را تنبیه میکند و بعد دست به درمان پسرک میزند.سوزاندن لباس ناشی از یک تفکر قدیمی که در زمانهای دور در واتیکان انجام میگرفته و زنان هرزه را به اتش میکشیدید دارد.نحوه برخورد پدر با بلوغ پسرش بسیار جالب و عمیق است او ابتدا پسرش را به پزشک میبرد و بعد از نتیجه نگرفتن .دست پسرش را گرفته و به یک فاحشه خانه میبرد

تا پسرش یک تجربه واقعی از سکس را تجربه کند تا دیگر دست به خود ارضایی نزند(درست بودن این برخورد یا نادرست بودن ان پای شما…)…….پدری که اصیل بود و سنت گرا این راه را برای درمان پسر انتخاب میکند..مسئله ای که اینجا واضح و مشخص است این است که فیلم یک رویکرد عمیق دارد به مسائل بلوغ و ناهنجاری که در کشورهای جنگ زده به وفور میتوانیم ببینیم .کشوری مثل ایران هم دچار همین ناهنجاری است (قصد مقایسه ندارم) مثلا دریک صحنه از فیلم
زمانی که مالنا در حال گذر از خیابان است پسران نوجوان همگی به صورت کاملا شهوانی به مالنا نگاه میکنند …..عینا با دیدین این صحنه یاد کشور خودمان ایران افتادم که جوانان و نوجوانان ما در سنین بلوغ به بلوغ کامل نمیرسند و همان طور به صورت نا بالغ بزرگ میشوند .و چون هنوز نا بالغ هستن درک صحیحی نسبت به مسائل نخواهند داشت و به مانند بچه ها تصمیم میگیرند .حال اگر حتی به سن 50 سالگی رسیده باشند.در ادامه فیلم به همان مردمی که تحت تاثیر واتیکان و اصول خشک سنتی غلط است میپردازد.که در ادامه و بعد از توصیف شخصیت مالنا به ان میپردازم…….واما مالنا…..به واقع مالنا همان نمادمعصومیت از دست رفته است
این نگرش به زنان بیوه همواره وجود دارد که به یک زن بی شوهر همگان به شکلی دیگر نگاه میکنند و از او برداشت خوبی نمیکنند خصوصا اگر زن بیوه کمی زیبا و خوش لباس باشد .واقعا در کشورمان ایران(قصد مقایسه ندارم) این نگاه غلط همواره وجود دارد  ….خارج از موضوع نشویم و به مالنا بپردازیم.مالنا همانطور که اشاره کردم زنی است که گمان میرود شوهرش در جنگ کشته شده باشد.او زنی متین.مهربان و کاملا معصوم است که فقط به جرم زیبایی چهره اش و بیوه بودن اسیر نگاههای مردان شهوت ران و کینه زنان شهر که به نوعی به مالنا حسادت میکنند قرار دارد .هرگاه مالنا از خیابان شهر سیسیل عبور میکند با نگاه های شهوانی و صدای سوت مردان و نگاه سنگین و پچ پچ های زنان رو به رو می شود.مالنا به همراه پدرش زندگی میکند و بسیار فقیر است

وهیچکسی به او کمک نمیکند مردان سرشناس شهر دکتر.شهردار و…..همگی به مالنا پیشنهاد روابط نا مشروع میدهند اما این زن همچنان با مشکلات موجود میجنگد و حاظر به خود فروشی نیست.اماپس از این كه مالنا خبر مرگ شوهرش را می شنود و پدرش را در بمباران سیسیل به وسیله ی متفقین از دست می دهد، می فهمد كه دیگر تكیه گاهی ندارد و دیگر هیچ كس نیست كه از ارزش های اخلاقی او دفاع كند .او را به دادگاه میکشانند و به او تهمت های ناروا میزنند و پس از مالنا مورد حمله زنان کینه جو که باوجود مالنا شوهران خود را نسبت به خود بی توجه میدند قرار میگیرد و بعد از کتک و شکنجه و تراشیدن موهای سر مالنا به واقع او را یک روسپی نشان میدهند .مردمی که هنوز به بلوغ نرسیده اند با رفتار خود تمامیت معصومیت یک زن پاک با رفتار خود از بین میبرند و بعد از این مالنا هم تحت تاثیرات غلط جامعه و بی توجهی و بی تکیه گاهی باور میکند که یک زن فاسد است .در سکانسی از فیلم یکی از همان اشخاص سرشناس شهر که در دادگاه علیه مالنا بود .فقط به ازای دادن یک تکه نان (صحنه ای که واقعا گریستم)از مالنا هتک حرمت میکند و مالنا از روی فشارهای جامعه و گرسنگی و بی کسی تبدیل به یک روسپی میشود…..اما واقعا اگر این فشارهای غلط و این نگاهها و حسادتها و طعنه های مردم نبود ایا مالنا و یا یک زن بیوه که خواه ایتالیایی باشد و یا ایرانی(قصد مقایسه ندارم)
تبدیل به یک روسپی میشد؟ایا اگر مسولان شهر سیسیل و مردم از مالنا حمایت میکردند بازهم او به یک فاحشه تبدیل میشد؟نمیدانم.اما واقعا شاهکار جوزپه تورناتوره به عنوان کارگردان اثر همین است که سعی دارد رویکردهای غلط یک جامعه و مردمی را که نابالغ هستن و اگر در سنین کودکی خود به بلوغ کامل میرسدند شاید با مالنا به اینگونه رفتار نمیکردند همین نابالغی مردم شهر در سکانسهای پایانی فیلم عینا نماد پیدا میکند. رناتوپسرک جوان که همواره مالنا را زیر نظر دارد و حال پس از وقوع این اتفاقات دردناک برای مالنا در نامه ای برای نینو (نینو همسر مالنا است که بعدا مشخص میشود در جنگ کشته نشده است)می نویسد كه مالنا پس از هتك حرمت از شهر رفته است. بدین ترتیب او شوهر را به دنبال همسرش می فرستد. سال بعد وقتی مالنا و همسرش نینو به شهرك باز می گردند، این بار نگاه های شهوت انگیز مردان و نگاه های خشم آلود و كینه توزانه زنان، جایش را به احترام می دهد.و این برای مالنا و شوهرش دردناك است. این برای مالنا و شوهرش و مخاطب این فیلم، حكایت مردمی است كه رنگ عوض می كنند. “پذیرفته‌شدن‌ مالنا در پایان‌ فیلم‌ از سوی‌ زنانی‌ كه‌ به‌ خشن‌ترین‌ شكل‌ او را مجروح‌ و مضروب‌ كرده‌ بودند، نشان‌ از خلقیات‌ مردمی‌ دارد كه‌ روزگاری‌ فاشیسم‌ از میان‌ آنان‌ سر برآورد، مردمانی‌ كه‌ به‌ سادگی‌ از محبت‌ به‌ نفرت‌ و از نفرت‌ به‌ محبت‌روی‌ می‌آورند، مردمانی‌ كودك‌وار كه‌ به‌ سبب‌ سادگی‌ و نابالغی‌ با آدمی‌ مهربان‌ می‌شوند یا دشمنی‌ می‌ورزند. فاشیسم، ‌زاده‌ فرهنگی‌ این‌ چنین‌ است‌ فرهنگی‌ مرد سالار، سنتی‌، ریاكار، نابالغ‌ و ساده‌دل‌.

دیالوگ رناتو (که حالا بزرگ شده و همسر دارد )در صحنه پایانی فیلم كه سوار بر دوچرخه اش نشسته و رفتن مالنا را می نگرد شنیدنی است:” زمان گذشت و من در این مدت عاشق زن های زیادی شدم . هنگامی که رابطه صمیمانه ای با آنها داشتم و آن ها سوال می کردند آیا بعدها نیز آن ها را به یاد خواهم آورد من به آن ها می گفتم آری . اما تنها کسی که هیچ وقت او را فراموش نمی کنم تنها کسی است که این سوال را از من نپرسید و او کسی نبود جز مالنا.”

منبع: وبلاگ حسین یوسفی


تحلیل و بررسی فیلم مالنا

قبل از شروع نقد فیلم مالنا، توجه شما را به چند مورد که پیش نیاز متن اصلی می باشد جلب میکنم:

بنیتو موسولینی (1945-1883م)

بنیانگذار حکومت فاشیستی در ایتالیا و دیکتاتور این کشور از سال 1922 تا 1943 میلادی که ملقب به ال دوسه (پیشوا) بود. وی قصد داشت امپراطوری ایتالیا را تاسیس کند و در همین راستا در اواخر جنگ جهانی دوم با هیتلر همراه شد. شکست ایتالیا و متحدین در جنگ منجر به سقوط وی شد.

فاشیسم

فاشیسم یک حزب طرفدار جنگ بود که موسولینی رسماً آن را تاسیس کرد و گسترش داد. در آن زمان این حزب با ترور شخصیت های احزاب مخالف مثل حزب لیبرال و… قدرت را به دست گرفت. مشی اقتصادی این حزب انتقال صنایع از مالکیت دولتی به مالکیت خصوصی بود. سران این حزب هزینه های زیادی صرف اشتغال زایی در ایتالیا کردند. در سیاست خارجی فاشیسم کم کم از موضع صلح طلبانه به ناسیونالیسم تجاوزگرانه تغییر موضع داد.

اوضاع اقتصادی ایتالیا و جهان در زمان جنگ جهانی دوم

تحمیل شرایط غیرمنصفانه معاهده به کشورهای متحد، بی توجهی به وضعیت شکننده اقتصاد این کشورها، وقع بحران های بزرگ، رشد مرکانتیلیسم (ملی گرایی) و در نهایت بلوکی شدن اقتصاد جهانی از بزرگترین مشکلات آن دوران بود. طرفداران سیاست مرکانتیلیستی و محدودکننده در داخل کشورها قدرت گرفتند و ملی گرایی شعار روز شد. به تدریج کشورهای جهان به شکل بلوکهایی درآمدند که تنها در میان خود به تجارت و مبادله می پرداختند. طبیعی است که دوستی ها رنگ باخت و کم کم فضای ملتهبی در جهان شکل گرفت، هر بلوک دیگری را دشمن خود می پنداشت و اینها دلایلی بر جنگ آلود شدن فضای کشورها شد.

نقد و روایت فیلم

داستان فیلم مالنا در سه دوره زمانی شکل میگیرد که یک به یک آنها رآ مورد تحلیل قرار میدهم.

ورود ایتالیا به جنگ جهانی دوم

سکانس اول: دوربین تورناتوره به داخل شهر میرود. پارچه ها و رخت هایی که مابین ساختمان های قدیمی آویزان شده اند، نشان از یک جامعه پرتنش، شلوغ و بهم ریخته را می دهد. یک ماشین نظامی حامل خبر پیشوا برای مردم با صدای بلند اعلام میکند ساعت 5 بعداز ظهر ال دوسه قرار است که برای مردم سخنرانی کند. البته گفته میشود با اجازه فاشیست مجازید کار را تعطیل کنید و کودکانی را می بینیم که با خوشحالی به دنبال ماشینی که حامل این خبرست میدوند بدون اینکه از آینده مبهمشان اطلاعی داشته باشند.
داستان با روایت رناتو آغاز میشود “حدود 12 سال و نیمه بودم و با اینکه که خیلی کوچیک بودم ولی تمام خاطراتم رو به یاد دارم، در آنروز موسیلینی به فرانسه و بریتانیای کبیر اعلام جنگ کرد و من اولین دوچرخه ام رو خریدم. و این جملات فروشنده “قاب دوچرخه انگلیسیه و دنده هاش فرانسویه و ترمزش… یادم نیست؟ ولی قفلش سیسیلیه همیشه روغنکاریش کن” خبر از جامعه ای بی هویت به ما میدهد.
جواب پدر رناتو به فروشنده جهت خرید دوچرخه نو خبر از اوضاع بد اقتصادی مردم دارد. “کی میتونه تو این اوضاع دوچرخه نو بخره؟”

رناتو سرشار از شوق دوچرخه ای که خریده است، از کوچه های شهر عبور میکند، مردم در صفوف به هم فشرده به سخنرانی موسیلینی، رهبر فاشیسم گوش میدهند و ابراز احساسات میکنند. مردم از شروع جنگ خوشحالند، تفکر ملی گرایی و فاشیسم در میان مردم موج میزند.
در یک نمای نزدیک دوربین صورت مضطرب یک سرباز جوان را نشان میدهد که نگران جنگ و آینده اش است و در نمایی دورتر پیرمرد و پیرزنی که از خوشحالی سر از پا نمیشناسند. تقابل فکری نسل ها همیشه دغدغه جامعه های انسانی بوده و هست.

سکانس بعدی فیلم: پسربچه ها دور یک مورچه بی آزار جمع شده اند و با استفاده از ذره بین و آفتاب از زجر دادن به یک مورچه بی پناه لذت میبرند.حرفهای پسربچه ها با پیوند نمایی دیگر معنای خاصی را به بیننده القا میکند. پسرک به دوستش میگوید: “پینو فکر میکنی این مورچه میدونه قراره بمیره” و در همین لحظه مالنا را در حال شانه کردن موهایش، بی خبر از زجری که باید از دست جامعه متحمل بشود می بینیم. هنگامیکه مورچه کشته میشود پسربچه ها میگویند “فرزند مریم (عیسی مسیح) پیامبر ماست و ما امن هستیم” و با مذهب عذاب وجدان خودشان را تسکین میدهند و این طرز تفکر جوانهایی است که آینده این جامعه توسط آنها شکل میگیرد. در همین لحظات رناتو با دوچرخه جدیدش به جمع دوستان میپیوندد و از گروه درخواست میکند او را به جمع خود راه بدهند ولی مخالفت میشود، چون رناتو هنوز شلوار کوتاه میپوشد و به اصطلاح آنقدر بزرگ نشده است که وارد گروه شود… در همین حین مالنا از راه میرسد و رناتو برای اولین بار با مالنا روبرو می شود. مالنا نمونه یک زن سیسیلی (زادگاه تورناتوره)، پاک و معصوم با چهره ای زیبا چون دری گرانبها، با اندامی زیباتر خرامان روانه شهر است. رفتار مالنا در جای خود قابل تأمل است. متین، باوقار، سر به زیر و غم نهانی که در چهره مالنا دیده میشود، حاکی از افسردگی او و دردهای بیشماری است که در دل دارد و سکوت پرمعنای مالنا هزاران حرف ناگفته دارد. رناتو در همین مواجهه اول چنان شیفته او میشود که عشق و هوس با هم در او بیدار میشود.

در نمایی بسته ورود مالنا به شهر و دیوارهای مخروبه اش با هم به تصویر کشیده میشود، شهری که مردانش فقط با چشمان حریص بدنبال جسم مالنا هستند. مالنا از بین مردان و زنان شهر عبور میکند و رناتو همه جا در تعقیب اوست. زنها از حسادت و مردان از شهوت در حال انفجار هستند. مالنا زیر ذره بین چشمهای مردم در حال آب شدن است ولی همچنان مهر سکوت به لبهای اوست و ترجیح میدهد که از درون بسوزد ولی اعتراضی نکند.
رناتو از زبان پسربچه ها، متوجه میشود که مالنا دختر معلم پیر مدرسه است. دومین بار که رناتو سر راه مالنا قرار میگیرد، متوجه صلیبی که به گردن مالناست میشود. در این لحظه که به صلیب و بدن مالنا خیره شده است، نبرد بین شهوت و مذهب در درون او به بالاترین حد خود رسیده است.
مالنا همچنان به راه خود ادامه می دهد، زیباترین زن در کاستلکوتو، شهری که مردمانش فقط به جنگ فکر میکنند. او چه آینده ای پیش رو دارد؟

در گرماگرم جنگ جهانی دوم

در کلاس درس پدر مالنا که ناشنواست توسط بچه های کلاس مورد تمسخر واقع میشود. معلمی که صداقت را به بچه ها درس میدهد ولی آنها به طرز وقیحی از نقص عضو او سوءاستفاده میکنند و با به زبان آوردن حرفهای رکیکی در مورد مالنا، پیرمرد بیچاره را مورد استهزاء قرار میدهند. شعور و ادب پسربچه ها فقیرتر از وضعیت اقتصادیشان است.
شب شده است و خواب از چشمان رناتو رخت بر بسته است، فکر مالنا یک لحظه هم او را راحت نمیگذارد.
پسربچه ها شروع به دروغ پردازی در مورد مالنا میکنند و مغز رناتو از این دروغ ها پرمیشود و وقتی به روبروی خونه مالنا میرسد، منتظر میشود تا مالنا او را برای خرید سیگار دعوت کند، ولی انتظار بی فایده است. رناتو میفهمد تمامی حرفها دروغی بیش نبوده است. رناتو در رویای بچگانه خودش غرق می شود و از همینجا توهمات رویاگونه او شروع میشود.
رناتو در مقابل حرفهای رکیکی که پسرها در مورد مالنا میزنند، از او حمایت میکند ولی خودش توسط همین جمع دوستان متهم به مرد نبودن میشود. رناتو با یکی از پسرها گلاویز میشود و از همینجا رناتو خودش را در رویاها حامی مالنا می بیند.
تناقض دررفتار پدر رناتو آشکار است و در نوع خودش جای تامل دارد. مردم که از سیاست های فاشیست خسته شده اند از طرز فکرهای فاشیستی متنفر هستند ولی در خانه خودشان رفتاری فاشیستی دارند. پدر رناتو بخاطر یک شلوار قدیمی به رناتو کتک مفصلی میزند. رناتو شبانه پنهانی از پنجره به مقصد خانه مالنا خارج میشود.
حکومت نظامی شبها در شهر برقرار است ولی رناتو در کمال تعجب مردم زیادی را می بیند که از تاریکی شب استفاده کرده و با چهره های نامعلوم در حال حرکت به مسیرهای نامشخصی هستند و صداهایی که در نوع خودش برای او جالب است. اشخاص به ظاهر محترم ولی فاسد با مقاصدی شوم از تاریکی شب استفاده کرده و در حال تردد در شهری بی دروپیکر هستند.

رناتو یک روزنه داخل پنجره خانه مالنا پیدا میکند و از آنجا نگاههای مخفیانه و دزدکی به درون خانه را آغار میکند (این نوع نمایش از داخل دریچه همان تفکر افلاطونی است). رناتو اثاثیه داخل منزل را نگاه میکند و چشمش به قاب عکسی میفتد که یادگار عروسی مالنا و شوهرش نینو اسکوردیاست و متوجه میشود مالنا همچنان به همسرش وفادار است و در غیاب او به عکسش عشق میورزد.

سکانس آرایشگاه: همه مردها درباره مالنا حرف میزنند، گویی حرف و کار دیگری ندارند. در همین سکانس متوجه میشویم مالنا به تازگی با نینو ازدواج کرده است و به همراه پدر پیرش از روستا به این شهر آمده است، ولی خوشبختی مالنا با فراخوانده شدن نینو به جنگ پایان یافته است. (آمال و آرزوهای دختران و پسران جوانی که بخاطر جنگ از دست میرود) همه مردها بالاتفاق در مورد مالنا این فرشته پاک و معصوم، افکار بدی دارند و فقط رناتو میداند که تمام این حرفها دروغ و مالنا پاک است.

رناتو موزیکی را که مالنا گوش میدهد خریداری می کند و با این موزیک وارد دنیای رویاهاش می شود. در رویاهای نوجوانی تمامی زنهایی را که با او هستند به شکل مالنا می بیند و حتی قوه تخیل او از این هم فراتر میرود و مالنا را در حضور خودش احساس میکند در حالی که به عشق او پاسخ مثبت داده است.

رناتو برای مالنا، نامه می نویسد و شایعاتی را که درباره او رواج دارد، در نامه هایش به او اطلاع می دهد، حتی خودش را حامی مالنا معرفی میکند. نامه هایی که هیچ وقت به دست مالنا نمی رسد و به دست امواج خروشان دریا سپرده می شود. رناتو هنوز آنقدر بزرگ نشده است که جسارت گفتن حقایق را به مالنا داشته باشد.

مالنا بار دیگر به شهر میرود و چشم های هوسبار مردان و متلک زنان حسود تمامی ندارد. رناتو همه این اتفاقات را از نزدیک می بیند. دوربین تورناتوره تمامی اقشار جامعه را نشان میدهد. وکیل، شهردار، قاضی، افسران نظامی و مردم عادی همگی در نظر او به یک اندازه مقصرند.

در سکانس بعدی، رناتو که همیشه در تعقیب مالناست، مالنا را به طرز مشکوکی در حال ورود به منزلی می بیند و شک در وجودش برانگیخته می شود که آیا حرفهای مردم درست است؟ رناتو به سینما می رود، فقط هنر سینما جوابگوی افکاری هست که او در سر دارد. قهرمان فیلم همان چیزی را میگوید که در آن لحظه در مغز رناتو نیز در حال گذر است. شک وتردید نسبت به زن مورد علاقه و… دیالوگ های فیلم با افکار رناتو به هم گره میخورند: “پس مردم در مورد تو راست میگفتن؟ تو به من دروغ گفتی؟”. رناتو چنان غرق در فیلم میشود و با شخصیت اصلی فیلم همزادپنداری میکند که خودش را بجای قهرمان فیلم می بیند.

رناتو در کلاس درس باز هم همکلاسیهاش را در حال استهزای پیرمرد بیچاره می بیند. زنگ تعطیلی کلاس بصدا در می آید و نمایی که بعد از تعطیلی کلاس و هجوم نوجوانان به طبقه های پایین از بالا نشان داده میشود، حکایت از طبقات مختلف آینده این شهر است، و رناتویی که آب دهانش را به روی این جامعه بی وجدان و کثیف می اندازد.

از اینجا به بعد فیلم ریتم تندتری دارد.
رناتو به قدری شیفته شده است که هنوز مالنا به داخل کوچه نرسیده از بوی عطر تن او تشخیص میدهد که مالنا نزدیک اوست، و باز هم شک رناتو و غیرت و تعصب یک پسربچه پاک و حقیقت بین که تا چیزی را به چشم نبیند باور نمیکند. کنجکاوی رناتو را وادار میکند از دیوار خانه مشکوک بالا برود و چیزی را که در نهایت می بیند برایش خوشحالی زیادالوصفی را به همراه دارد. معلم پیر، پدر مالنا ساکن آن خانه می باشد و مالنای معصوم برای رسیدگی به پیرمرد به آنجا رفت و آمد میکرده است. رناتو در دوران نوجوانیست و لذت شهوت و هوس در او بیدار شده است و تک تک حرکات مالنا او را به اوج لذت میبرد و او بجای اینکه این عقده خودش را بر سر دیگران خالی کند به خودارضایی پناه میبرد ولی مردان دیگر شهر به دنبال کارهای کثیف تری هستند.

طولی نمیکشد که آسایش مالنا و رناتو جای خودش را به غم و اندوه میدهد. خبر میرسد که شوهر مالنا در جنگ کشته شده است. (این هم از آن شایعاتی است که تا آخر فیلم معلوم نمیشود چه کسی به راه انداخته است) به هرحال مراسم تجلیل از قهرمان ملی کشور برپا میشود، مراسمی که بجز همسر متوفی، همه شهر حضور دارند و البته در مراسم هم یاوه گویی همچنان ادامه دارد. در مراسم به جنگ در برابر فاشیسم نیز اشاره ای میشود و این آغاز تحولی بزرگ در کشور است.

مالنا در خانه پدر از غم مرگ شوهر اشک میریزد و میداند که از این به بعد دوران سخت و پر رنجی را خواهد داشت و تنهایی هایش بیشتر خواهد شد. نگرانی و اضطراب از آینده مبهمش در چهره اش موج میزند و تمام اینها را فقط رناتو می بیند و با او همدردی میکند، البته در رویاهایش. در همین لحظه کل مردهای شهر در دل خوشحالند چون از این پس دیگر مالنای بیوه قابل دسترس است. رناتو در رویاهایش به مالنا تسکین روحی می دهد و میگوید: “از این بعد من حامی تو خواهم بود قول میدم فقط اجازه بده بزرگ بشم”. ولی زمان صبر نمیکند تا رناتو بزرگ بشود و اتفاقات بدی در شرف وقوع است.

در سکانس بعدی، مالنا در مراسم عزاداری خاص شهر شرکت میکند و در لباس مریم مقدس ظاهر میشود(مریم مقدس هم از تهمت ها و حرفهای مردم شهرش در امان نبود) با اشکی در چشم و دردی در دل و تأثر مردم شهر برای مالنا، تاثری که به همان روز ختم میشود. از فردا دوباره حرفهای کوچه و بازاری شروع میشود : “مالنا چه کسی رو برای خودش پیدا میکنه؟” حرفها و افکار به اصطلاح خاله زنکی جامعه سنتی و مریض که ما هم گرفتارش بودیم وهستیم پایانی ندارد. رناتوی بیچاره کاری از دستش برنمیاید ولی با ترفندهای بچه گانه خودش عقده های خود را خالی می کند، با ریختن آب دهان در نوشیدنی مردان و ادرار کردن در کیف زنان که بار طنز فیلم را هم کمی بیشتر میکند، طنزی تلخ و سیاه.

رناتو میداند حرفهایی که مردم میزنند اصلا صحت ندارد و به همین دلیل بیشتر عذاب میکشد. در واقع رناتو هم به نوعی در عذاب کشیدن با مالنا سهیم است. صحبتها در مورد رابطه مالنا با یک دندانپزشک است و گناه مالنای بیچاره اینست که فقط یکبار بخاطر پرکردن دندان نزد او رفته است. زنها پارا فراتر هم میگذارند و میگویند: “مالنا کلاً فاحشه بدنیا آمده” و طبق معمول برای توجیه کارهای کثیف خود از مذهب هم به نحو احسن استفاده میکنند و میگویند: “صدای مردم صدای خداست”.

رناتو ناگزیر به خانه خدا پناه میبرد تا برای حمایت از مالنا در برابر مردم شهر از خدا مدد جوید و با یک مجسمه قدیس عهد و پیمان میبندد که در مقابل حمایت از مالنا برایش هر روز شمع روشن کند(دنیای پاک و ساده یک نوجوان). در همین نما کلیسا را که خالیست می بینیم و فقط چند پیرزن که عمرشان به سر رسیده است داخل کلیسا می باشند و این نشان دهنده سست بودن ایمان و اعتقادات مردم شهر است.

دوستان رناتو او را به سراغ زن بدکاره شهر میفرستند تا به اصطلاح خودشان به این سبک مرد بشود ولی رناتوی پاک و خجالتی از مقابل زن فاسد عبور می کند و در دل به عشقش وفادار می ماند. در نمایی دیگر دوربین مردان بیشتری را سوار بر ماشین های ارتشی که به جبهه های جنگ اعزام میشوند نشان می دهد. جنگ خانمان سوز ادامه دارد و زنانی که در این جامعه کثیف تنها میشوند و رناتویی که با شکستن شیشه مغازه یاوه گویان، حمایتش را از مالنا، به سبک خودش ادامه میدهد.

خانواده رناتو از لباس زیری که رناتو از حیاط مالنا دزدیده است متوجه اعمال جنسی او میشوند و او را حبس میکنند. مکالمه پدر و مادر رناتو از خراب تر شدن اوضاع اقتصادی شهر خبر میدهد. کیفیت افتضاح مواد غذایی که فاشیست ها به مردم میدهند و…

رناتو بعد از سه روز که در حبس به سر میبرد به دستور پزشک آزاد میشود و خوشحال به سمت خانه مالنا میرود، ولی اطراف خانه آدمهای به ظاهر محترم شهر را می بیند که مشغول پرسه زدن هستند. اضطراب و نگرانی رناتو بیشتر میشود. اوضاع بدتر میشود، نامه ای به دست پدر پیر مالنا میرسد که به دروغ او را فاحشه معرفی کرده اند و پیرمرد بیچاره بخاطر حفظ آبرویش مستاصل به خانه پناه میبرد و منزوی میشود و مالنای بیچاره از خانه پدر هم محروم میشود. این در حالیست که مردهای شهر از اینکه یک قدم به اهداف پلیدشان نزدیکتر شده اند، خوشحال و مسرورند.

رناتو با یکی از پسرها که حرفهای بدی راجع به مالنا بر زبان می آورد درگیری پیدا میکند و او را به زمین میزند ولی چه فایده که این رویای رناتو که خودش را به مثابه شوالیه ای در حمایت مالنا، در میدان نبرد می بیند تا شب بیشتر دوام نمیاورد. رناتو از دریچه افلاطونی خودش می بیند که مالنا بلاخره تسلیم شده است. ستوان کادی را در حالی با مالنا می بیند که خود را به او واگذار کرده است و رناتو فقط میتواند با دست به او شلیک کند و دیگر هیچ.

افتضاح و رسوایی: پس از خروج ستوان از منزل مالنا، درگیری لفظی و فیزیکی بین ستوان کادی با دندانپزشکی که در حال ورود به منزل مالناست رخ می دهد، همان دندانپزشکی که شایعاتی درباره رابطه او و مالنا وجود داشت. (شایعات بقدری قوی و زیاد بودند که خود دندانپزشک هم باورش شده بود رابطه ای با مالنا داشته است) و زن دندانپزشک که به شوهرش مشکوک شده است و در تعقیب شوهرش تا به آنجا آمده است مالنا را به دادگاه میکشاند و از او شکایت میکند. زنهای شهر مالنا را بدکاره و مقصر میدانند و ستوان کادی را شخصی محترم و دندانپزشک را فریب خورده معرفی میکنند و حتی یک نفر هم پیدا نمیشود آنها را مقصر بداند. زنهای شهر درخواست خروج مالنا از شهر و برگشتن او به روستایش را دارند. پدر مالنا هم او را طرد کرده است و قفل درب خانه اش را عوض کرده و نمیخواهد مالنا را ببیند و باز هم تنهایی های یک زن پاک شروع میشود و به دنبال آن اتهام و شروع دادگاه برای یک بیگناه معصوم… مالنا جهت رفع اتهام سراغ وکیل کنتوربی میرود. وکیل خبره شهر یک مرد میانسال است و چهره بسیار منزجر کننده ای دارد و با اینکه سن و سالی از او گذشته است به دلیل بهانه جویی های مادر پیرش مجرد مانده است و مطمئناً چنین آدمی که تا به این سن مجرد است با دیدن زن زیبا و خوش اندامی مثل مالنا سر از پا نمیشناسد و به او قول هرگونه مساعدتی را میدهد. اما به چه بهایی؟؟؟

سکانس دادگاه : قاضی اتهامات بی اساس را قرائت میکند و تنها سندشان این است که مالنا فقط یکبار با دندانپزشک مصاحبت داشته است و این درنظر مردم جرمی بالاتر از قتل محسوب میشود، البته فقط برای مالنای تنها. در دادگاه هنگامی که مالنا کلمه ای سخن میگوید تمامی مردان چنان گوشی تیز میکنند که گویی از شنیدن صدای مالنا هم لذت میبرند ولی به جای قدر دانی از این در گرانبها خواستار مجازات او هستند. حسادت در دادگاه موج میزند، حس کینه توزی و حسادت در زنها به وفور حس میشود. همه چیز علیه مالنا پیش میرود ولی وکیل خبره با زیرکی رای دادگاه را به نفع مالنا تغییر میدهد. کلماتی که وکیل مالنا جهت رفع اتهام به کار میبرد در اصل حقایقی است که برای اولین بار یک نفر در شهر به زبان میاورد: “گناه این زن فقط زیباییشه، زنها بهش حسادت میکنن، حتی پدرش بخاطر اتهامات واهی و شایعات طردش کرده و تنهاست”. وکیل با زبردستی از این کلمات برای ایجاد حس ترحم استفاده میکند و موفق میشود در همان لحظات حضار را تحت تاثیر کلمات خود قرار دهد و بیگناهی مالنا را ثابت کند. حقایقی را که وکیل به زبان می آورد به همان دادگاه ختم میشود و کسی در مورد آن لحظه ای فکر نمیکند. رناتوی نوجوان شب هنگام از دریچه حقیقت بین خودش شاهد مقاومت یک زن و التماسش برای حق الزحمه دادگاه در برابر وکیل کثیف است. در اصل وکیل، دادگاه را به نفع امیال حیوانی خودش تمام کرد. مالنا به ناچار و به زور مورد تجاوز یکی دیگر از محترمین شهر قرار میگیرد و رناتوی بیچاره آنقدر حرص میخورد تا از بالای درخت سقوط میکند و جسماً و روحاً شکسته می شود و با دستی شکسته به سراغ مجسمه قدیسی میرود که حمایت مالنا را از او درخواست کرده بود و با شکستن دست قدیس تلافی شکستگی دستش را در می آورد و به شکست مذهب در برابر افکار شیطانی هم معنا میبخشد. رناتو در دل مالنا را که عشق اوست می بخشد چون معتقد است اینکار را به اجبار انجام داده است.

مردم در فقر و آوارگی حاصل از جنگ مشغول کوچ کردن از شهری به شهری دیگر هستند. رناتو با دوربین، ماجرای عشقی بین مالنا و وکیل را دنبال میکند و در شهر شنیده میشود که قرار است مالنا نامزد وکیل بشود ولی این هم دوامی ندارد. مادر پیر وکیل که زنی مستبد و خود رای است با این ازدواج مخالف است و وکیل را مجبور میکند مالنا را بار دیگر تنها بگذارد. رناتو می بیند که بار دیگر مالنا تنها شده و با چشمان اشکبار از وکیل جدا میشود.

مالنا از فقر و گرسنگی به ستوه آمده است، و به همین دلیل مجبور میشود سراغ مردی برود که برایش غذا میاورد و از مرد میخواهد که پول غذا را بعداً به او بپردازد، ولی آن مرد به او پیشنهاد تن فروشی آنهم در پائین ترین سطح جامعه میدهد. در همین حین هواپیماها شهر را بمباران میکنند و پدر پیر مالنا زیر آوار میمیرد و غمی جدید به غمهای بیشمار این زن اضافه میشود. در مراسم ختم پدر مالنا، مردان شهر بجای تسلیت هر کدام به مالنا پیشنهاد میدهند که با او رابطه داشته باشد. رناتوی جوان که میخواهد با یک بار بوسیدن صورت مالنا در غمش شریک شود ولی مردان هوسباز شهر لذت اینکار را هم از او می گیرند.

همان شب مالنا دیگر تسلیم سرنوشتی میشود که دست روزگار برایش مقدر کرده است و مقاومتش شکسته میشود. مالنا تصمیم خود را گرفته است و با کوتاه کردن موهایش وارد دنیای هرزگی می شود آنهم فقط بخاطر یک لقمه نان، این لحظات جزو تراژیک ترین لحظات فیلم هستند که بااشکهای رناتو تاثیرش برمخاطب دو چندان میشود. روز بعد با ورود مالنا به شهر با چهره جدید که از قبل هم دلرباتر شده است، مردم همگی انگشت حیرت به دهان میگیرند، گویی که از کرده خود خبر ندارند ولی در دل خوشحال از اینکه بالاخره به مقصود خود رسیده اند. در همین سکانس وقتی مالنا به وسط شهر میرسد و سیگاری بر لب میگذارد تا رسما اعلام فاحشگی کند چندین دست برای روشن کردن آتش سیگار او دراز میشود. چرا این دستها هیچ وقت برای کمک به مالنا دراز نشدند؟ رناتو باز هم برای تسکین دردهایش به سینما روی می آورد و در توهماتش مالنا را از چنگ آدمخوارانی که قصد آتش زدنش را دارند، نجات میدهد و آنها را به گلوله می بندد و تمام این تصاویر، احساسات درونی رناتو را با نمای قبلی پیوند میزند.

با ورود ارتش نازی ها به شهر، مالنا و بدکاره های شهر با سربازان نازی رابطه پیدا میکنند و این اقتضای زمان است، با کسی باش که قدرت را در دست دارد! و این دستاویز دیگریست برای زنان شهر که یک اتهام جدید برای انتقام از مالنا پیدا کرده اند (خیانت به کشور).

رناتو که دیگر طاقتش تمام شده از هوش میرود. او عشقش را فناشده می بیند و درمانهای عجیب و خرافاتی مادر هم فایده ای ندارد و توصیه پدر کارسازتر است و رناتو اولین تجربه جنسیش را زمانی تجربه میکند که جنگ با شکست ایتالیا و متحدین در حال پایان یافتن است. با ورود ارتش متفقین و خروج نازی ها اولین اولویت مردم شهر گرفتن انتقام است و مالنا در رأس خائنین به کشور قرار دارد و این ماموریت را زنهای حسود شهر به خوبی اجرا میکنند و عقده های چندین ساله خودشان را به شدت بر سر مالنا خالی میکنند و رناتو فقط میتواند شاهد زنده بودن و خروج مالنا از شهر به سمت مسینا باشد.

پایان جنگ و عواقب شوم جنگ

یکی دیگر از تاسف برانگیزترین سکانسهای فیلم ورود نینو، شوهر مالنا به شهر بعد از پایان جنگ است. نینو که از او به عنوان یک قهرمان ملی تجلیل شد به شهر خودش برمیگردد در حالیکه یک دستش را نیز از دست داده است و شهری را می بیند که به خرابه ای تبدیل شده است. نینو به دنبال عروس جوانش همه جا را زیرپا میگذارد ولی مردم شهر آنقدر بی وجدان هستند که هیچ نشانی از مالنا به او نمیدهند و او را از میان خودشان طرد میکنند. حتی چندتن از مردان شهر به تمسخر او را قهرمان صدا میکنند و خانواده نینو را هرزه خطاب میکنند و نینو به آنها میگوید: “شما راست میگویید، کسی که به خاطر حرومزاده هایی مثل شما بجنگه مسلماً قهرمان نیست” و پاداشش را هم دریافت میکند و مورد ضرب و شتم مردی قرار میگیرد که یکی ازهزاران مرد فاسد شهر است. عواقب و صدمات ناشی از جنگ جبران ناپذیر است، این واقعیت تلخی است که در جامعه خودمان هم شاهدش بوده ایم. مردان بسیاری مثل نینو جان خود را از دست داده اند و دچار نقص عضو شده اند در حالیکه خانواده آنها به جای حمایت مورد بدترین صدمات واقع شده اند. باز هم رناتوی نیک سرشت در نامه ای پنهانی حقایق را برای شوهر مالنا توضیح میدهد و نینو برای پیدا کردن مالنا راهی مسینا میشود. خروج مالنا و به دنبال او نینو از شهر حکایت از خروج شرافت و پاکی از شهر است.

Related image

مدتی بعد…

رناتو دیگر بزرگ شده است، شلوار بلند پوشیده و با دختری راه میرود و کلاهی بر سرش دارد و وارد دوران جوانی شده است. همه بعد از گذشت چند سال از جنگ خوشحال هستند. شرایط جامعه بهبود پیدا کرده و اوضاع بهتر به نظر میرسد. با پایان جنگ به نظر میرسد حتی تفکر مردم شهر هم ترمیم شده است. مردها و زنها وسط شهر جمع شده اند، ولی لحظاتی بعد همه مات ومبهوت به ورودی شهر خیره میمانند. مالنا و نینو بعد از مدت زیادی به شهر خودشان برمیگردند در حالیکه آثار جراحت و بیماری در مالنا مشهود است و همچنان با سکوت مطلق و سر به زیر از میان مردم بهت زده عبور میکنند. رناتو خیلی خوشحال است که توانسته است بالاخره برای عشقش مثمر ثمر واقع بشود.

سکانس پایانی فیلم: مالنا در بازارچه و زنان حسود، همان زنهایی که با فجیع ترین وضعی او را از شهر بیرون کردند. مالنا برای خرید آمده است و با ورود مالنا سکوتی معنادار بازار را فراگرفته است ولی تمامی زنها به یکباره به مالنا خوش آمد میگویند گویی که به اشتباهات خود پی برده اند و عذاب وجدان آنها را آزار میداده است، هر کدام تلاش میکنند رضایت مالنا را جلب کنند و در اینجا بزرگواری و انسانیت چهره واقعی خودش را نشان می دهد و انسانیت به معنای مطلق را میبینیم. مالنا بزرگوارانه و بدون کینه ای در دل میبخشد و این کمال انسانیت است.
مالنا به سمت خانه اش میرود و میوه ها از دستانش رها میشود و به زمین میریزد و رناتو که همیشه در تعقیب مالناست اینبار برای کمک به مالنا درنگ نمیکند و برای مالنا آرزوی موفقیت میکند…
و در نهایت جمله معروف رناتو بار معنایی فیلم را دو چندان میکند:
«زمان گذشت و زنهای بسیاری رو دوست داشتم و هنگامی که اونها رو در آغوش میگرفتم از من میپرسیدند: آیا آنها را فراموش نخواهم کرد؟ می گفتم: آری فراموش خواهم کرد. اما تنها کسی که هیچ وقت او را فراموش نخواهم کرد، کسی بود که هرگز نپرسید».

نتیجه گیری:

مالنا یک فیلم عاشقانه و تراژیک درباره جنگ است. فیلم بیشتر از اینکه روایت داستان باشد شخصیت پردازی است. شخصیت پردازی مالنا و رناتو، و هر دو عجیب و زیبا هستند. مالنا، شخصیت پارادوکسیکال غریبی دارد، قهرمان و منفعل، و رناتو عجیب تحت تاثیر مالنا قرار می گیرد و آینده را به یاد او تشکیل می دهد.
دوچرخه ای که رناتو سوار می شود نشان دهنده بی هویتی جامعه ایتالیای آنروز و حتی جهان می باشد. دوچرخه ای که ركابش محصول فرانسه و قابش محصول انگلستان است و درست در همین لحظه ایتالیا به فرانسه و انگلستان اعلان جنگ می‌كند. تنها قسمتی از دوچرخه كه ایتالیایی است قفل است؛ گویی همه چیز از جمله هویت ربودنی است و دزدی و غارت جامعه را از درون پوسانده است.
مالنا زنی است که شوهرش به جنگ رفته است و در تنهایی با مساعدت ناچیز پدرش که معلم مدرسه می باشد امورات زندگی خود را میگذراند. غم نهانی مالنا که با بازی زیبای مونیکا بلاچی دوچندان شده است، نشان از اشکهای درونی مالنا دارد. اشکهایی که برای خود در تنهایی می ریزد. از دست جامعه ای که او را فقط برای سیر کردن هوس خود میخواهند. و زنانی که از حسادت چشم دیدن او را ندارند و مترصد فرصتی هستند تا او را از بین ببرند. زشتی ها هیچ وقت نمی توانند زیبایی ها را تحمل کنند.
مالنا تا وقتی پدرش زنده است طاقت می آورد ولی مرگ پدر برای او چاره ای باقی نمی گذارد و برای بقاء ناچار می شود به جامعه ای پر از گناه وارد شود جامعه ای که مالنا را به سمت فحشا سوق میدهد و سپس او را سرزنش میکند. در این راه تمامی اقشار جامعه به زعم تورناتوره یکسان مقصرند. چه فقیر، چه سرمایه دار. از شهردار گرفته تا وکیل و مردم کوچه بازار همه فقط مالنا را به چشم کالا می بینند و تنها کسی که مالنا را درک میکند رناتویی است که هر روز و شب از سوراخی که داخل دیوارهای خانه مالنا وجود دارد زندگی مالنا را از نزدیک زیر نظر دارد. نگاه رناتو از این سوراخ به مثابه نگاهی پاک و عادلانه به یک بی عدالتی در حق یک زن است. دریچه ای که در حقیقت رناتو از درون آن به جامعه نگاه میکند و پی به آلوده بودن جامعه و بی گناهی مالنا میبرد. دریچه درون خود راز و رمزهای بسیاری دارد ولی تنها کسی میتواند از این دریچه داخل آن را ببیند که چشم حقیقت بین و پاک داشته باشد. سکوت مالنا که با بازی زیبای مونیکا بلاچی همراه است سکوتی معنادار همراه با رفتار متین و موقرش تا لحظات پایانی فیلم با اینکه کمترین دیالوگ ممکن را دارد ولی بیشترین تأثیر را در مخاطب دارد. مونیکا بلاچی با همین فیلم به اوج شهرتش میرسد و بعدها برای فیلم ماتریکس از طرف برادران واچوفسکی دعوت به کار میشود.
سینمای تورناتوره جامعه شناسانه است ولی هدف او زیر ذره بین بردن مستقیم جامعه نیست بلکه نشان دادن امیال و آرزوهای پسربچه ای به نام رناتوست که عشق برای او بزرگترین موهبت زندگی محسوب می شود. رناتو آموروز پسربچه نوجوانی حدودا 13 ساله، که اوایل نوجوانی را سپری میکند و در حقیقت راوی داستان است. تفکر هیومی در مقابل تفکر افلاطونی شخصیت رناتو و دیگر بچه های فیلم را ساخته است. (هیوم: میل و شهوت جزء اصلی ماهیت انسان هستند و اینها هستند که انگیزه رفتاری ما را تشکیل می دهند و عقل در ایجاد انگیزه عاجز است). آنچه که رناتو فراموش نمیکند اینست که عشق مالنا به او آموخت که با اینکه او سراسر میل بود نه عقل، میل هم می تواند آموزگار خوبی باشد.
مذهب در فیلم به انتقاد گرفته میشود در جایی که رناتو مجسمه مقدس را می شکند ولی با این حال باز هم اعتقاد وجود دارد و نشانه آن صلیبی است که مالنا بر گردن دارد. تفکر مسیحی برگرفته از تفکر افلاطونی وقتی شکست میخورد که رناتو مذهب را بی فایده می بیند و دست مجسمه قدیس را میشکند و زمانی که درمانهای عجیب و غریب و البته خرافاتی گونه مادر رناتو بی فایده میماند و جایش را به توصیه پدر میدهد. در اینجاست که تفکر هیومی برتری می یابد.
به نظر تورناتوره سینما همان غار افلاطونی است که تنها از دریچه ای باریک نور به داخل می تابد و سایه ها را بر پرده نگاه می کنیم. چرا نفس خود سینما برای تورناتوره اهمیت دارد؟ تورناتوره میخواهد بگوید سینما تخیلات بصری ما را تشکیل می دهد.
بازگشت مالنا و شوهرش به شهر و نگاه های متعجب مردم نشان از بازگشت انسانیت و شرف به جامعه کثیف دارد و این یک عقیده است که در شهری که آلوده به بدترین گناهان می باشد اگر یک انسان پاک سرشت وجود داشته باشد می تواند جامعه را نجات دهد و مردم که حالا از کرده خود پشیمان و نادم هستند سعی میکنند با اندک محبتی که به مالنا میکنند جبران مافات بکنند و این مالناست که به مثابه انسانی بزرگ منش و نیکوسرشت و با دلی بزرگ میبخشد و لبخند تلخی بر لبانش می نشیند ولی بغضی که درون مالناست هرگز گشوده نمیشود. در واقع داستان در صحنه پایانی معنای خود را باز میابد.

رئالیسم :

رئالیسم در سینما نمایش همه چیزها به شکلی است که در زندگی روزانه هستند بدون هرگونه آرایش یا تعبیر افزون همچنین آشکار کردن راستی. سینمای رئالیستی بر مبنای آن است که زندگی را آنگونه که هست، بدون واسطه نمایش دهد. رئالیسم با انگیزه زیبایی شناسانه توهم واقعیت را روی پرده سینما می آورد تا مخاطب به همزاد پنداری برسد. مخاطب چنان غرق در توهم تصویر می شود و چنان به همزاد پنداری با شخصیت فیلم می رسد که فراموش میکند که این فیلم است. در سینما پارادیزو اثر دیگر تورناتوره نیز از این صحنه ها بسیار دیده میشود. بطور نمونه پیرمرد تماشاگری که مشغول تماشای وسترن کلاسیک است چنان غرق در فیلم می شود که با تیراندازی بازیگر فیلم به سمت دوربین از ترس جان می سپرد. تماشاگر با غمها و مشکلات بازیگران در فیلم اشک میریزند. اینگونه فیلمها غالباً بر یک تم و یا تم های محدودی استوارند البته یک تم بر بقیه ارجحیت دارد.
در مالنا، تورناتوره از شکست تئوری های روانکاوانه چون فرویدیسم و تئوریهای دینی چون تئوری کلیسا در رویارویی با عشق و احساس اصیل آدمی، فاشیسم و تمامیت خواهی (توتالیتاریسم) درونی شده و اثر جبر اجتماعی در وارونگی ارزش ها سخن می گوید.
تاکید بر توانایی بازیگرها جهت همزادپنداری مخاطب با اثر، لزوم تدوین خوب و دراماتیک، زوایای نامتعارف فیلمبرداری، قاب بندی های ویژه و برداشت های غالباً کوتاه از دیگر تمهیداتی است که در این مورد استفاده شده است. در این نوع رئالیسم، نورپردازی طبیعی در محل فیلمبرداری می شود و اغلب نقش آفرینان بازیگران غیر حرفه ای هستند.

در مورد کارگردان فیلم- جوزپه تورناتوره :

متولد سیسیل ایتالیا در سال 1956 و یکی از کارگردانان موفق ایتالیایی، خالق آثاری چون سینما پارادیزو (برنده اسکار بهترین فیلم خارجی سال 1990)، مالنا، افسانه 1900 و یک تشریفات ساده. سبک فیلمسازی تورناتوره خاص است. مسائلی چون عشق، دلبستگی و دوستی کاملاً در آثارش آشکار است و مسئله دیگری که در آثار تورناتوره نمود دارد فلاش بکهایی است که ما متوجه می شویم داستان از سوی قهرمان فیلم تعریف می شود. جدیدترین ساخته تورناتوره به نام باردیا نامزد 13 جایزه از جشنواره ونیز شده است.
تنها نقطه ضعف فیلم: دوچرخه رناتو در بیست دقیقه ابتدایی فیلم دنده ای است ولی در ادامه فیلم دوچرخه عادی است.
انجمن فیلم سازان آمریکا (Mpaa) بدلیل وجود تعداد صحنه های برهنگی به این فیلم رده R داده است.

منبع: انجمن سینما سنتر

نظرتان را با ما در میان بگذارید




کانال تلگرامی ما رو از دست ندید!