کانال تلگرامی ما رو از دست ندید!

نقد فیلم Simon of the Desert (شمعون صحرا)

شمعون صحرا (به اسپانیایی: Simón del desierto) فیلمی محصول سال ۱۹۶۵ به کارگردانی لوئیس بونوئل است. فیلم برداشت آزادی از زندگی شمعون است که در قرن پنجم می‌زیست و ۳۹ سال از عمر خود را در بالای یک ستون سپری کرد.

شمعون صحرا سومین فیلمی است (بعد از ویریدیانا و ملک‌الموت) که توسط بونوئل کارگردانی شده و کلودیو بروک و سیلویا پینال در آن ایفای نقش کرده‌اند و همسرش گوستاو الاتریسته تهیه‌کنندگی آن را بر عهده داشته‌است.

نقد فیلم شمعون صحرا, Simon of the Desert, شهوت رادیواکتیو

شمعون قدیسی به نمایندگی از مذهب

موضوع فیلم «شمعون صحرا» درباره مردی به نام شمعون است که برای ترک دنیا و وسوسه های آن بالای ستون زندگی می‌کند.

بونوئل نیز مانند هر هنرمند دیگری در دسته بندی های کلیشه‌ای ذهن مخاطبین جای گرفته است و خارج از چارچوبی از پیش تعیین شده به آثارش نگریسته نشده است. اکثر مطالبی که درباره سینمای لوییس بونوئل نوشته شده است چیزی خارج از شناخت کلی تاریخ از خود او، یعنی لوییس بونوئل نیست. تاریخ می داند که بونوئل مارکسیست بوده و خودش در خاطراتش ذکر کرده که به خدا باور ندارد. همین دو جمله کوتاه سرآغاز خیل عظیم قضاوت های یکسان، برداشت های یکسان و اظهارات مشابه هم است. آثار بونوئل یا نقد بورژوازی است یا نقد مذهب! اما اینکه نقد بورژوازی است از کدام دیدگاه یا نقد مذهب از کدام زاویه، عموما بدان پرداخته نشده است. همچنین در عمده مطالب در خلال تفسیر اثر، دیالکتیک نقد بورژوازی و مذهب جا مانده است.

نمونه ای از این آثار «شمعون صحرا» است که در مطلب زیر از دیدگاه نقد مذهب به بررسی مولفه های سازنده این اثر خواهیم پرداخت.

زمان تمام سکانسهای فیلم در دوره شمعون، قدیس قرون وسطی است؛ به جز سکانس آخر که شمعون به همراه شیطان به عصر مدرن قدم می‌گذارد. این دو زمان کاملا عملکردی متضاد دارند و در مقابل هم قرارگرفته اند. به همین دلیل است که به محض رخداد این اتفاق، مفاهیم مختلفی از فیلم استخراج می‌شود.

شمعون محور اصلی همه حوادث فیلم است. به‌عنوان یک قدیس، او پتانسیل نمایندگی از مذهب در فیلم را دارد و از همینجا می‌توان فیلم را در موضوع مذهب دسته بندی کرد. اما چگونه در این دسته بندی جایگاه فیلم به‌نقد مذهب می‌رسد؟

شمعون

شمعون علاوه بر اینکه شخصیت اصلی فیلم است و از این زاویه نقش مهمی در ساخت فرم دارد، یگانه متکلم در دنیای فیلم نیز هست. این شمعون است که نصیحت می‌کند. اوست که به مقامات مذهبی خط می‌دهد. اوست که از دیگران ایراد می‌گیرد و در یک کلام او خدای فیلم است.

جایگاه شمعون جایگاهی رفیع است. او بالاتر از دیگران و زاویه ای بالا به پایین سخن می‌گوید. نه‌تنها مردم و اهالی منطقه، که دوربین هم از زوایه پایین به شمعون که در بالا قرار دارد نگاه می‌کند. تصویر او مانند خداییست که در آسمان قرارگرفته و از آسمان با مردم و مخاطب خود حرف می زند.

شمعون در کانون توجه است. دنیا در محدوده ی کوچک اطراف شمعون خلاصه شده است و همه مردم کاری جز توجه به شمعون ندارند. شیطان همه توجه اش بر این است که شمعون را وسوسه کند و هیچگاه در فیلم نمی‌بینیم که به وسوسه فرد دیگری بپردازد.

این فضا در سکانس آخر فیلم به‌طور کامل شکسته می‌شود. شمعون دیگر آن متکلم وحده سابق نیست. در میان صدای پر هیاهوی موسیقی اصلا صدای او شنیده نمی‌شود. جایگاه رفیع او تنزل یافته و در جایی قرار دارد که موسیقی از او و دیگران جایگاه بالاتری دارد. و دیگر او موردتوجه نیست. توجه همه به صدای موسیقی است و همه بر اساس ریتم موسیقی است که عمل می‌کنند (می رقصند) نه براساس نصایح شمعون.

موسیقی ایجادکننده‌ی فضا است. در سکانس نهایی در اصل فضایی (تنها به‌واسطه موسیقی) حاکم است که در آن شمعون (مذهب جعلی) از موقعیت بالای خود به پایین آمده و در کنار دیگران قرارگرفته است.

در اینجا فیلم واقعیتی از تحول جوامع بشری را بیان کرده است. مذهب تا عصر رنسانس تنها متکلم وحده بود و اکنون در قرن بیستم از سابجکت به آبجکتی قابل نقد در کنار هر آبجکت دیگری تبدیل‌شده است. آبجکتی که دیگر چشم‌ها و توجهات نیز به‌سوی او نیست و حتی شیطان نیز در این دوره بی‌اعتنا به اوست؛ و این بی‌اعتنایی چه‌بسا بسیار بدتر از آن انحرافی است که شیطان در دوره گذشته تلاش داشت در شمعون (مذهب جعلی) ایجاد کند. بنابراین یک نقد فیلم بر مذهب با این منطق صورت گرفته است که حتی اگر مذهب قرن بیستم همان مذهب قرون اولیه و بدون تحریف باشد باز با بی‌اعتنایی جامعه مدرن به مذهب کاری از پیش نخواهد برد. به‌عبارت‌دیگر در دوره‌ای که جامعه اعتنایی به مذهب ندارد دیگر چه اهمیتی دارد که مذهب دچار انحراف شده باشد یا خیر؟ همچنین این شیطان است که شمعون (مذهب جعلی) را به قرن بیستم می‌آورد. بنابراین می‌توان گفت از دیدگاه فیلم حضور مذهب در قرن بیستم امری شیطانی یا به‌واسطه شیطان است.

شیطان در بخش اول بارها تلاش بر منحرف کردن شمعون دارد و حتی در جسم مردی حلول کرده و از زبان او علیه مذهب شعار می‌دهد. اما در بخش دوم خود شیطان نیز تبدیل به یک آبجکت شده و با موسیقی قرن بیستم می‌رقصد.

مسئله‌ای بسیار مهم و شایان‌ذکر در فیلم حضور کمرنگ و نامشخص خدا در قالبی فعال به‌مانند شیطان است. شیطان در فیلم قالبی مشخص دارد و فعال است، اما چنین قالبی برای خدا کمرنگ است و به چشم نمی آید. شمعون انسانی گرفتار در میان خیر و شر نیست. شیطان بر یک شانه ی او قرار دارد اما بر شانه ی دیگرش خدا نیست.

شیطان

پیش از پرداختن به خدای نمادین فیلم به نقش دوم فیلم، شیطان می پردازیم که نقشی فعال و قالبی واضح تر دارد. شیطان یک زن است. این مسئله را نمی‌توان به‌عنوان نگاه فیلم به زن قلمداد کرد. محور هستی (شخصیت اصلی) مرد است و زن وسیله‌ای برای آزمایش یا انحراف اوست. همان‌طور که در همه متون مذهبی شخصیت‌های اصلی مرد هستند که بعضاً به‌واسطه زن یا زن‌هایی آزمایش می‌شوند. در اصل این نگاه مذهب به زن است که در فیلمی که به‌نقد مذهب پرداخته، نمود پیداکرده است. در صحنه‌ای که راهبان پای ستون در حال دعا کردن هستند و زنی ازآنجا می‌گذرد نگاه کلیشه‌ای و جنسیت زده مذهب از زبان نماینده‌اش (شمعون) بیان می‌شود.

شیطان به وسوسه شمعون می‌پردازد و هر بار که شکست می‌خورد بازمی‌گردد. این بازگشت در فریادهای شیطان به هنگام هر شکست نیز شنیده می‌شود. شیطان فیلم موجودی شکست‌خورده است که از رانده شدن خود ناراضی است. او تمام تلاشش را می‌کند که توجه خدا را به خود جلب کند و در اصل از اینکه خداوند به او بی‌اعتناست عصبانی و خشمگین است. او می‌خواهد که بخشیده شود و مجدداً موردتوجه خداوند قرار گیرد. این مسئله را زمانی که در قالب مردی علیه مسیح شعار می‌دهد بیان می‌کند: «زنده‌باد آپوکاستازی» که به معنای اعتقاد به بخشودگی همه حتی شیطان از سوی خداست. در اینجا طعنه‌ای در قالب طنز بر مذهب کلیسایی نیز زده می‌شود و شاهد هستیم که کشیشان نمی‌دانند آپوکاستازی چیست؟

در بازگشت مجدد، شیطان ریش‌دار دوباره از شمعون می‌پرسد: «آیا اگر توبه کنم خدا عزت پیشین را به من خواهد داد؟» که نشانه این است که شیطان تمایل به بخشودگی از جانب خداوند دارد. اما خدا (شمعون) شیطان را ناامید می‌کند و در پاسخ اظهار دارد که هرگز شیطان بخشوده نخواهد شد.

این مطلب را هم بخوانید:   نقد فیلم That Obscure Object of Desire (میل مبهم هوس)

مطرح شدن آپوکاستازی در فیلم نه‌تنها نقدی بر مذهب بلکه به‌نوعی زیر سؤال بردن عقاید اساسی کلیسای مسیحیت مبنی بر بخشندگی بی‌انتهای خداوند است.

مادر

مادر شمعون، پای ستون و در یک کپر زندگی می‌کند. در تصاویر متعدد از فیلم می‌بینیم که مادر تمام توجه اش به شمعون است درحالی‌که شمعون کمتر توجهی به او دارد. در سکانس نخست زمانی که شمعون از ستون کوتاه به ستون بلندتر فردی مادر شمعون را به او معرفی می‌کند و به نظر می‌رسد که او حتی مادر خود را نمی‌شناسد و او را به‌کل فراموش کرده است.

به عقیده‌ی لکان انسان پس از طی مراحل آینه‌ای و دریافتن جدایی خود از مادر، تا پایان عمر دچار فقدان مادر است و رفتارهای عاشقانه نیز به‌واسطه‌ی این فقدان و دوری از مادر است. شمعون نیز دچار همین فقدان است. او در خیالات خود سر بر زانوان مادرش گذارده و مادر او را نوازش می‌کند. مادر از او سؤال می‌کند که آیا به مادرت هم فکر می‌کنی؟ و شمعون پاسخ می‌دهد نه!

این پیچیده‌ترین وجه از رفتارهای شمعون است. او مشخصاً دروغ می‌گوید و این دروغ چهره او را ریاکار و متزور جلوه می‌دهد. او درحالی‌که به مادر فکر می‌کند، در همان افکار می‌گوید که به مادر فکر نمی‌کند! او به خودش دروغ می‌گوید و از خودش دور شده است.

مادر، اصالت مذهب است که در همان قرون وسطی نیز به گوشه‌ای افتاده و رنجور و ناتوان است. مذهب جعلی به کمک سرمایه‌داری، نمادی خام و ریاکار را به بالای ستونی علم کرده و مردم را گرد او جمع کرده است درحالی‌که مذهب اصلی پای همان ستون است و کمترین توجهی به او نمی‌شود. مادر همان قالب کمرنگ از خداست که در فیلم نیز به دنبال او می‌گردیم. چیزی که به چشم نمی آید و سخن نمی‌گوید در اصل خداست که از چشمان شمعون و همچنین مخاطب فیلم به دور است. در واقعیت نیز مردم مذهب اصلی را فراموش کرده‌اند و دور ستون‌های علم شده توسط سرمایه‌داری به‌عنوان مذهب جمع شده‌اند و اصل مذهب در پای این ستون‌های بلند محتاج دیده شدن است. این هنرمندانه‌ترین نوع از برقراری ارتباط میان فرم و محتوای فیلم است.

سرمایه‌داری

فیلم از جایی آغاز می‌شود که مردم به همراه راهبان کلیسا پای ستون می‌آیند و از شمعون دعوت می‌کنند که از ستون پایین بیاید و بالای ستونی دیگر که بلندتر است برود.  شمعون از ستون پایین نمی‌آید مگر آنکه ستون بلندتری در کار باشد. این نشان‌دهنده نوعی از طمع در وجود شمعون است. ستون بلندتر هدیه‌ای است برای شمعون از سوی پراکسدس. از ظاهر پراکسدس می‌توان برداشت کرد که او از ثروتمندان است. پس ارتقای مذهب جعلی به واسطه ی سرمایه داری صورت گرفته است یا به عبارت دیگر سرمایه داری مذهبی جعلی را به بالای یک ستون علم کرده است و به آن جایگاهی رفیع داده است.

مسئله ثروت و سرمایه‌داری در جای دیگری از فیلم نیز مطرح می‌شود. مردی که بالای ستون می‌آید سعی می‌کند مسئله سرمایه را به شمعون تفهیم کند. اما شمعون پرهیزگار در معادله‌ی او قرار نمی‌گیرد و درنهایت نیز هر دو اظهار می‌کنند که حرف یکدیگر را نمی‌فهمند. بااین‌حال شمعون زاهد و دنیا گریز خود بر ستونی ایستاده که هدیه‌ای از سوی سرمایه‌داری است.

زنبیل عنصر قابل‌توجهی نیست که از شمعون مطالبه می‌شود. شاید بهتر بود مرد برای تفهیم مسئله سرمایه به‌جای زنبیلی کهنه ستون را از شمعون طلب می‌کرد و عکس‌العمل شمعون، طمع یا زهد وی را آشکار می‌کرد.

در طول فیلم تنها دو نفر از ستون بالا می‌آیند. یکی شیطان و دیگری مردی که خبر جنگ و سقوط روم را آورده است. بالای ستون سرمایه داری جایگاه مذهبی جعلی (شمعون)، شیطان و جنگ است و خدا در پای ستون در کپری محقرانه جای گرفته و از هر سوی فراموش شده است.

همچنین فراتر از جایگاه سرمایه داری (ستون)، که مذهبی جعلی بر آن تکیه زده است و شیطان و جنگ گاه و بی گاه از آن بالا می روند، یک هواپیما در آسمان است. نماد عصر فناوری و مدرنیسم. عصری که از خدا، شیطان و مذهب نیز فراتر رفته و همه را تبدیل به آبجکتهایی قابل نقد و تفسیر کرده است و بالاتر از آن‌ها قرارگرفته است.

معجزه

معجزه‌ای که در فیلم نشان داده می‌شود عمدتاً به‌عنوان طعنه یا کنایه‌ای به مذهب عنوان شده است. اما باز به‌طور دقیق معلوم نیست که این صحنه چه نوع طعنه‌ای به مذهب زده است؟ شیوه‌ی آشنایی‌زدایی فیلم در این صحنه منحصربه‌فرد است. مخاطب انتظار دارد بعد از معجزه در بین مردم شور و هیجان ببیند. چرا؟ مگر انتظار نداریم که دعای ما اثر کند؟

بونوئل درصحنه‌ی معجزه بزرگ‌ترین چالش را برای مخاطب در نظر گرفته است و نقد و چالش مذهب در این صحنه بسیار عمیق و فلسفی است. آیا کائنات بر اساس قوانین فیزیک و طبیعت عمل می‌کنند؟ یا قانونی وجود ندارد و به اختیار خداوند است که این قوانین حاکم‌اند؟ مگر نه این است که به اختیار خداوند کشتی بر آب استوار است؟ پس چرا باید از دیدن اراده و اختیار خداوند که عقیده داریم حاکم بر گستره‌ی طبیعت است، هیجان‌زده شویم؟ گویی اتفاقی غیرقابل‌باور افتاده است!

شمعون برای مردی که دست ندارد دعا می‌کند و دعایش مستجاب می‌شود و دست‌های مرد بازمی‌گردد. چرا انتظار داریم مردم با دیدن چنین صحنه‌ای هیجان‌زده شوند و تعجب کنند؟ اگر خداوند دعای شمعون قدیس را مستجاب نکند دعای چه کسی را می‌خواهد مستجاب کند؟ پس در وهله‌ی نخست عقاید مخاطب از طریق آشنایی‌زدایی به چالش کشیده می‌شود.

در مرحله بعد می‌توان این حادثه را به مفاهیم دیگر فیلم پیوند زد و مفاهیم جدیدی استخراج کرد. معجزه در روز 666 رخ می‌دهد که روز شیطان است. همان شک بزرگی که نصیب مسیح هم شده است در فیلم حضور دارد. شاید این شیطان است که در حال استجابت دعای شمعون است. مرد بی‌دست، دزدی کرده است. این معجزه از جانب خداوند رحمان است که بخشندگی‌اش بی‌انتهاست؟ یا از جانب شیطان است که مجدداً به دزد دست برای دزدی می‌دهد؟ آن هم به‌واسطه‌ی شمعون؟

از طرفی می‌بینیم شمعون که نماد مذهب جعلی است نه‌تنها به اصل مذهب بی‌اعتناست، بلکه با شیطان در ارتباط است و با او سفر می‌کند و بدین‌صورت می‌توانیم معجزه را از سوی شیطان بدانیم که به‌واسطه‌ی آن مردم را بیشتر به‌سوی مذهب جعلی جذب کرده و از اصل دور می‌کند.

رمزگشایی از اعداد 666 و 888 در فیلم

در نخستین دیالوگ فیلم از زبان روحانی عنوان می‌شود که شمعون شش سال و شش ماه و شش ساعت است که بالای ستون زندگی کرده است و این اشاره مستقیم به 666 است. این عدد اشاره مستقیم به جانوری دارد که در رساله مکاشفه یوحنا از آن یاد شده است و می‌توان آن را معادل شیطان نیز گرفت. آغاز روزهای شیطانی و در همین روز است که شیطان به سراغ شمعون می‌آید.

در سکانسی که شیطان با ریش بر شمعون ظاهر می‌شود نیز گفته می‌شود که او هشت سال و هشت ماه و هشت روز است که بالای ستون قرار دارد. عدد 888 به معنای تولدی دوباره و خلقتی تازه است و به‌طور ساده عدد عیسی مسیح است. شمارش اعداد نام عیسی مسیح در آخرالزمان، بر اساس سیستم گماتریا 888 می‌شود و در مقابل جانوری که شمارش اعداد نامش 666 می‌شود قرار می‌گیرد.

این مطلب را هم بخوانید:   نقد فیلم Tristana (تریستانا)

روز 888 و روز تولدی دوباره و خلقتی تازه است. پس‌ازاین روز است که هواپیما در آسمان ظاهر می‌شود و شمعون به دنیایی تازه پای می‌گذارد. دنیایی که دیگر در آن وسوسه از جنس زن و خوراک نیست بلکه وسوسه از جنس قدرت است. قدرتی عظیم به نام رادیواکتیو. بشر به عصری پای می‌گذارد که قدرتی عظیم در حد نابودی کرات و تغییر دادن نظام کائنات دارد و به گفته‌ی شیطان این آخرین رقص است؛ رقص نهایی: شهوت رادیواکتیو.

اما عدد 666 تنها به مفهوم شیطان یا جانور آخرالزمان در فرهنگ مسیحی به کار گرفته نمی‌شود. عدد شش به انسان نیز اشاره دارد چراکه خداوند انسان را در روز ششم خلقت خلق می‌کند. در مطلبی دیگر از این دیدگاه نیز به شمعون صحرا نگریسته می‌شود: شمعون، مردی به نمایندگی از انسان.

منبع: سلام سینما


شمعون صحرا؛ لغزیدن پیل‌ها

شیخ سعدی در گلستان حکایت عارفی را نقل می‌کند که در غاری خلوت گزیده‌بود و هرچه مریدان خواهش می‌کردند به شهر بیاید و از گنجینه معرفت خود شهریان را بهره‌ای رساند، پاسخش جز انکار نبود: …
بگفت آنجا پریرویان نغزند
چو گِل بسیار شد پیلان بلغزند!
این رویکرد به عرفان یعنی به سودای حق از خلق بریدن، البته مخالفانی هم دارد. سعدی خود از این جمله است. او در آغاز باب سوم بوستان در وصف سالکان راستین می‌گوید:
چو بیت‌المقدس درون پر قُباب
رها کرده دیوار بیرون خراب
سالک حقیقی کسیست که درونش همچون بیت‌المقدس آباد و زیبا و آراسته باشد و بیرونش (ظاهرش) از هر آرایش و آلایشی پیراسته باشد. تااین‌جا ظاهراً سعدی هم با عموم اهل طریقت همداستان است. اما در ابیات بعدی از طریقِ طریقت‌فروشان و متظاهران عنان می‌پیچد و سخنی دیگر همچنان در وصف سالکان حقیقی می‌گوید که در روزبازارِ طریقت¬فروشیِ قرن هفتم نادره گفتاریست:
دلارام در بر، دلارام جوی
لب از تشنگی خشک، بر طرف جوی
نگویم که بر آب قادر نی‌اند
که بر شاطیِ نیل مستسقی‌اند
سالک آن نیست که از دنیا و اهلش ببرد و در کنج غاری عزلت گزیند، و سالکان حقیقی به امید آبادانی آخرتشان، دنیا را ویران نمی‌پسندند و حتی آباد ساختن دنیا را از ملزومات آبادی آخرتشان می‌دانند: پراکنده روزی پراکنده دل! این جهانبینی سعدی نقطه مقابل گفتمانیست که امروزه دیگر خریدار چندانی ندارد. اما جهانبینی‌های ضد زندگی و ضد مدنیت، در آن روزگار با پرچمداری امثال محمد غزالی بازار گرمی داشته‌اند.
فیلم شمعون صحرا (Simon of Desert) محصول سال ۱۹۶۵ ساخته لوییس بونوئل فیلمساز بزرگ اسپانیایی، ناسازگاری این جهان‌بینی‌ها را با مناسبات زندگی مدنی به خوبی به تصویر می‌کشد. شمعون زاهدیست که در قرن پنجم میلادی در قلمرو امپراطوری مسیحی روم زندگی می‌کند. او تمام عمر خود را بالای ستون بلندی در بیابان به عبادت گذرانده و صاحب کراماتیست. مردم به زیارت او می‌روند و او حوایجشان را برآورده می‌کند. شیطان هم از هر فرصتی برای فریفتن او استفاده می‌کند و هربار ناکام می‌ماند. این فیلم سیر داستانی ندارد و مقامه وار صحنه‌هایی از زندگی روزمره شمعون را نشان می‌دهد، صحنه‌هایی که هرکدام آبستن نکته‌ای قابل‌تأمل است.
یک روز مردی که به جرم دزدی دستش قطع شده‌است، از شمعون می‌خواهد که دست او را برگرداند. خواسته‌اش برآورده می‌شود. او از سر تحسین نگاهی به دستش می‌اندازد و بعد چنان که انگار می‌خواهد دست بازیافته‌اش را بیازماید، پس‌گردنی محکمی به پسر خردسالش می‌زند. در راه بازگشت به خانه هم به همسرش می‌گوید که دیگر گرسنه نخواهندماند چون بعد از آن، او می‌تواند باز به کار زراعت بپردازد. همسرش می‌گوید: “ولی ما که بیل نداریم!” و مرد می‌گوید: “حالا که دست دارم می‌توانم یک بیل دیگر بدزدم!”
به‌بیان‌دیگر، براساس تصویری که این صحنه از فیلم رسم می‌کند، بزهکاری زاییده سازوکارهای اقتصادی ناسالم، فقر فرهنگی و نقص‌های نظام مالکیت ابزار تولید است، و تا وقتی که انسان به مدد موهبت عقل این چرخه را اصلاح نکند، حتی معجزه هم دردی را دوا نخواهدکرد و بزهکاری همچنان سرنوشت محتوم بخشی از جامعه خواهدبود.
در صحنه دیگری شمعون بالای ستون درحال ریاضت است، و از سر زهد و پارسایی نان و کاهو می‌خورد، مادرش هم در پایین ستون نشسته‌است، و از سر فقر و نداری همان نان و کاهو را می‌خورد. در واقع پیام این صحنه از فیلم این است که گاهی زاهدمنشی در حکم یک واکنش روانی به فقر و ناکامیست. همین واقعیت در تاریخ سرزمین ما هم به خوبی مشهود است. برخلاف بسیاری از مشایخ صوفیه در قرون نخستین (همچون بایزید و ابوسعید و ابوالحسن خرقانی) در قرن‌های بعدی با بروز ناکامی‌های عمومی در زندگی عینی جامعه، همچون جنگ‌های پیاپی و تاخت‌وتازهای غزان و مغولان، جمله معروف “مسکین دژ رویین است” به شعار بسیاری از عرفا تبدیل شد. در واقع عرفان و پارسایی به نوعی مسکّن کاذب برای دردهایی تبدیل شد که درمان آن‌ها جز با قدم گذاشتن از آسمانِ وهم بر پهنه زمین واقعیت و تلاش مستمر برای بهبود شرایط اجتماعی و اقتصادی میسر نبود، درمانی دشوار و طاقت‌فرسا که خوی تنبل زاهدان ریایی بسی دور از آن سیر می‌کرد.
البته شمعون یک زاهد ریایی نیست. او خود را نه تنها در برابر خداوند بلکه در برابر بندگان او هم بسیار کوچک می شمارد. اما ماهیت متناقض جهان‌بینی او خود حاکی از این است که چنین پدیده‌ای در زندگی واقعی امکان وقوع ندارد.


نکته دیگری که در فیلم جلب‌توجه می‌کند نحوه مواجهه شمعون به‌مثابه یک عارف صاحب‌کرامت و نماینده معنویت راستین، با تجلی اجتماعی معنویت، یعنی نهاد کلیسا است. در بخشی از فیلم پس از آن‌که شمعون مدت‌های مدیدی بی‌ادعا و خاضعانه با کرامات خود بیماران را شفا می‌دهد و دست قطع شده را به حال اولش برمی‌گرداند، کشیشان به سراغ او می‌روند و با نخوت و تکبر به او می‌گویند که ما تشخیص داده‌ایم که تو بالاخره برای تشرف به کسوت کشیشی و عضویت در صومعه صلاحیت لازم را کسب کرده‌ای! آن‌ها لباسی شبیه لباس خود را به او می‌دهند و به او می‌گویند که اجازه دارد به جرگه آنان ملحق شود! شمعون اما از این لطف و مرحمت نامنتظَر از خود بی‌خود می‌شود و با حالی دگرگون و تأثری حقیقی، نه چنان که انتظار می‌رود از سر تمسخر، از آنان عذر می‌خواهد و می‌گوید که خود را لایق پوشیدن لباس کشیشی نمی‌داند!
این صحنه در واقع یک تناقض بزرگ و بنیادین را که طی قرون و اعصار در جهان‌بینی کاتولیک نهادینه شده‌است، به چالش می‌کشد. آنچه شمعون بدان دست یافته، یعنی معنویت راستین، هدف رسمی و اعلام‌شده دیانت است. در مقابل صنف کشیشان و دستگاه کلیسا قرار است وسیله تحقق این معنویت باشند و قاعدتاً وسیله باید فرع و طفیلیِ هدف باشد. اما به مرور زمان، جایگاه نهاد کلیسا از وسیله به هدف ارتقا می‌یابد. در مقابل معنویت ناب شمعون، که به رغم تمام نقص و کاستی‌ها و ناسازگاریش با اقتضائات زندگی اجتماعی، حداقل طبق جهان‌بینی رسمی کلیسا باید کمال مطلق تلقی شود، مهجور می‌ماند، و به جای این‌که هدف غایی دیانت تلقی شود، به مرتبه وسیله‌ای برای تبلیغ و بازارگرمی کلیسا تنزل می‌یابد.
در صحنه دیگر، یکی از کشیشان دوان‌دوان می‌آید و از شمعون می‌خواهد برای پیروزی رومیان در جنگ دست به دعا بردارد. شمعون می‌پرسد:
– این جنگ برای چیست؟
– دشمنان مسیحیت به ما حمله کرده‌اند.
– آخر برای چه؟
– برای این که زمین‌ها و اموالمان را تصاحب کنند.
– ولی زمین مال خداست، کسی نمی تواند آن را تصاحب کند!
کشیش که پاک از فهمیدن زبان شمعون و فهماندن زبان خود به او ناامید شده است سعی می کند از در دیگری وارد شود. پس به کیسه نان و کاهوی شمعون اشاره می‌کند و می‌پرسد:
– شمعون مقدس! این کیسه مال شماست؟
شمعون با تعجب می‌گوید: بله برادر، مال من است.
– اما من می‌گویم مال من است!
– ولی برادر! این کیسه من است!
– نه! کیسه مال من است!
– باشد برادر! مال تو باشد!
کشیش که نه خود زبان اهل آسمان را می‌فهمد، نه جایگاه و لباسش به او اجازه می‌دهد که بیش از این بیگانگی خود را با زبان اهل آسمان را لو بدهد، و نه قادر است زبان اهل زمین را به اهل آسمان حالی کند، از نردبانِ پای ستون پایین می‌رود. او دو
باره به زمین هبوط می‌کند و دوان‌دوان به دنبال چاره‌ای زمینی می‌شتابد.

این مطلب را هم بخوانید:   نقد فیلم Belle de Jour (زیبای روز)

منبع: جهان اقتصاد


نقد و بررسی فیلم شمعون صحرا

“شمعون صحرا”، هجویه ای است الهام گرفته از سرگذشت “شمعون مقدس”، یکی از قدیسین عالم مسیحیت. او که سوری بوده و در اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم میلادی می زیسته، 36 سال از زندگی اش را بر فراز یک ستون به ریاضت کشی گذرانده است.

بونوئل که به اعتراف خودش(در اتوبیوگرافی اش) به خدا اعتقادی ندارد، سرگذشت شمعون را دستاویزی برای حمله به مسیحیت و کلیسا قرار داده است، چرا که مثلا می دانیم در زمان شمعون واقعی، خبری از اسقف گری و کلیسا به آن شکل که در فیلم می بینیم نبوده است.
فیلم فضایی طنزآمیز و سوررئال دارد. مثلا در صحنه ای از فیلم که راهبان و مردم برای زیارت شمعون، در پایین ستون جمع شده اند، مردی که دو دستش را به دلیل دزدی از ساعد قطع کرده اند از شمعون درخواست شفا می کند. شمعون به همراه مردم، دعا می کند. دعا مستجاب می شود و دستهای مرد را می بینیم که در محل قطع شده، روییده اند. عکس العمل مردم به این واقعه عجیب به گونه ای است که انگار هیچ اتفاقی روی نداده است.
سکانس پایانی فیلم، غافلگیر کننده است. شیطان برای چندمین بار در قالب زنی، برای وسوسه شمعون بر او ظاهر می شود. در حالی که داستان فیلم در قرون گذشته می گذرد، ناگهان هواپیمایی از بالای سر شمعون عبور می کند. این پلان کات می خورد به دیسکویی امروزی که شمعون را با ظاهری مرتب، به همراه همان زن در آن می بینیم. با اجازه بونوئل ستایان، باید بگویم این برش، در عین سوررئال بودن، غافلگیرکنندگی و طنزآمیز بودنش، قدری هم بچه گانه بود و بنده را به یاد هجوهای کودکانه و عصبی صادق هدایت به  اسلام در آثاری همچون “البعثه الاسلامیه الی بلادالافرنجیه” انداخت. به نظرم آمد که بونوئل، چقدر به تکنولوژی و مظاهر تمدن جدید، معتقد و امیدوار بوده است.
قصدم دفاع از ریاضت کشی و رهبانیت مسیحی نیست. البته که افراط گری، همیشه دستاویز تفریط گران و تفریط گری دستاویز افراط گران بوده است. ضمن اینکه یک مرد هم باید پیدا شود و نشان دهد که یهودیان مخفی، چه سهمی در به گند کشیدن کلیسا و مسیحیت داشته اند. مثلا، دادگاههای معروف تفتیش عقاید(انکیزیسیون)، که بدنامی شان به دامان مسیحیت کاتولیک مانده است و اتفاقا برای اولین بار در اسپانیای زادگاه بونوئل تشکیل شدند، توسط یهودیان مخفی کشیش نما به وجود آمدند و قربانیان عمده آن هم مسلمانان اندلس بودند، اما امروز نه تنها کسی از ماهیت یهودی این دادگاهها خبر ندارد، بلکه یهودیان، قربانیان عمده آن تصور می شوند. در این مورد، می توانید به جلد دوم کتاب “زرسالاران یهودی”، صفحه های 51 تا 68 رجوع کنید.

منبع: وبلاگ آرمانشهر


نقد سیمون صحرائی | Simon Of Desert

“سیمون” (بروک) برای شش سال و شش هفته و شش ماه، در صحرای مکزیک بالا ستونی ایستاده، و زهد و پرهیزگاری‌اش زبانزد مردم منطقه است، و برای قدرشناسی از او، ستون بلندتری‌ برایش می‌سازند. “سیمون” از ستون تازه بالا می‌رود، دست دعا به آسمان بلند می‌کند. رجعت تماشاگرانش متفرق می‌شوند، ولی مادرش (سانتوونیا) در کلبه‌ای در همان نزدیکی مراقب او می‌ماند. با گذشت روزها، افراد مختلفی به دیدنش می‌آیند: کشیش‌ها، یک چوپان کوتوله، و شیطان در هیئت زنانه (پینال). سادگی و بی‌اعتنائی او به اطرافش، این ملاقات کنندگان را بیشتر تحریک می‌کند، و آنان هم تلاش می‌کنند که او را بی‌ارزش کنند: کشیش‌ها به بحث‌های دینی و حتی سفسطه متوسل می‌شوند، کوتوله حالت دوستانه او را تحقیر رد می‌کند و شیطان، وسوسه‌های همیشگی‌اش را آغاز می‌کند. و بالاخره این شیطان است که به یک‌جور موفقیت می‌رسد: “سیمون” به یک کلوب شبانه در نیویورک منتقل می‌شود تا رقص نهائی تمدن را تماشا و خود را ویران کند…
٭ سیمون صحرائی ابتدا قرار بود فیلمی بلند و کامل باشد ولی در حال حاضر هم به نظر نمیرسد چیزی کم داشته باشد. برعکس صرفه‌جوئی زمان به نفع فیلم تمام شده است چرا که مانع از ملال‌آور شدن انزوای “سیمون” می‌شود. حرف‌ حساب بونوئل هم چنان غیر عملی بودن و ساده‌انگاری مفاهیم و آموزه‌های کلیسائی است و “سیمون” هم قدیسی است بی‌خاصیت مثل اسلاف “بونوئل”ی‌اش، “نازارین” و “ویریدیانا”. فیلم‌برداری فیگه‌روآ ساده و عالی است و پینال در نقش شیطانی که خود را به‌‌ظاهر مسیح در می‌آورد، دیدنی. در سیمون صحرائی هم بونوئل گذشته گرای فیلم‌های قبلی را می‌توان دید و هم بونوئل مدرن سازنده بل دوژور (۱۹۶۶) را. هجوی یکه و جذاب. حکایتی مذهبی که در طول ۴۵ دقیقه، عمق و معنائی بیش از ساعت‌ها حماسه‌های هالیوودی مبتنی بر کتاب مقدس دارد.

منبع: آفتاب


نقدی بر فیلم شمعون صحرا Simon of the Desert

«شمعون صحرا» برداشتی است آزاد از زندگی شمعون که در قرن پنجم زندگی می‌کرده است. او برای نزدیک شدن به پروردگار از ستونی بالا می‌رود و تنها به نیایش می‌پردازد و فقط به قدر حیاتش می‌خورد و می ‌نوشد. «بونوئل» که به‌شدت نسبت به مذهب بدبین است آشکارا انتقادش را نسبت به دین و مذهب بیان می‌کند، تا جایی که شمعون را از بالای ستون در قرن‌ها پیش تا یک دیسکو در دنیای امروزی پایین می‌کشد. او که بارها در مقابل شیطان می‌ایستد و بونوئل همه چیز حتی معجزه شمعون را به نوعی به سخره می‌گیرد. هنگامی که شمعون با نیایش خویش دست‌های بریده مردی را به او بازمی‌گردانند مردم در کمال تعجب بدون هیچ هیجانی راه خود را می‌گیرند و می‌روند.


مردم به‌شدت به او ایمان دارند اما شمعون بارها در ذهن خود تجسم می‌کند از ستون پایین آمده و در کنار مادر و حتی عشقش مشغول زندگی عادی است.
«شمعون صحرا» شاهکاری است پرکشش از بونوئل که گویا اعتقاد دارد دیگر زمان مذهب و دین به پایان رسیده و سرانجام کار شمعون‌ها در دیسکوها و کافه‌های به مستی می‌گذرد.

منبع: سفید

نظرتان را با ما در میان بگذارید