نقد فیلم Magnolia محصول 1999

تصور کنید شما ، خواهرتان ، برادرتان ، پدرتان و مادرتان ، هرکدام در قسمتی از خانه نشسته اید. شما در اتاق ، خواهر و برادر تان هرکدام در اتاق های خودشان ، پدر مقابل تلویزیون و مادر در آشپزخانه. در این بین ، شما یاد خاطره ای غم انگیز می افتید و احساس ناراحتی میکنید ، همین اتفاق برای باقی اعضای خانواده نیز همزمان رخ میدهد ، ناگهان شما متوجه چیز خنده داری میشوید و میخندید و کاملا بر حسب اتفاق این قضیه برای باقی اعضای خانواده نیز دوباره رخ میدهد. شما چیزی را گم میکنید و این مسئله نیز بازتابی همگانی در خانه شما دارد و هر اتفاقی که برای شما در اتاق خودتان می افتد ، در باقی اماکن این خانه و برای تک تک شخصیت ها هم رخ میدهد. بدون آنکه هرکدام بدانید در چنین شرایطی قرار دارید. در آخر باران شروع به باریدن می کند و حالا تمام اعضای خانواده به پنجره نگاه می کنند و یک عنصر واحد را همزمان با هم میبینند. این بار تنوع و تفاوتی در اتفاقِ رخ داده موجود نیست ، که تنها باران است و همه باران را میبینند. در واقع نقطه اشتراکی است آشکار بین تمام نقاط اشتراکی که از آنها بی خبر بودید.

ساختار فیلم مگنولیا ، اثر پل توماس اندرسون نیز دقیقا همین است. منتها در ابعادی گسترده تر از خانه و خانواده و البته غیرواقعی تر از یک باران معمولی.

Magnolia 1999 Wallpaper 5 750x400 - نقد فیلم Magnolia محصول 1999

در این فیلم ، با نُه شخصیت و نُه داستان متفاوت ، اما موازی با هم در بطن احساسات و اتفاقات پیش میرویم. از توضیح و بازگویی داستان ها و معرفی شخصیت ها سر باز میزنم ، چرا که بازگویی آنها نه نقد است و نه تحلیل ، صرفا گزارشی است از سه ساعت و اندی فیلم که اتفاقا حرف خاص و عمیقی هم نمیزند و تنها دل به کانسپت معماری شده و ریتم هالیوودی(بخوانید عوامگرایانه) خویش بسنده کرده.

مگنولیا ، توهمی است از یک فیلم سینمایی فرمگرا. اما چرا توهم است و به حضور نمیرسد؟

نکته اول که به شدت نکته مهمی است این است که مگنولیا ، فیلمی پر ادعاست. فیلمی که از شما سه ساعت زمان میخواهد تا خودش را ثابت کند ، و ادعای این را داشته باشد که قرار است در این مدت زمان نسبتا طولانی ، به عمقی از محتوا برسد که مارا شگفت زده کند. اما چنین خبری نیست. داستان در نهایت چشم پوشی میتوانست در دو ساعت به اتمام برسد و نه تنها با ارائه یک اتفاق کاملا سوررئالیستی(باران قورباغه) مخاطب عامی که پای این داستان نشسته را گیج و مبهوت پی نخودسیاهِ محتوای خود بفرستد ، بلکه با قانع شدن به یک قصه گویی معمولی و فرم هالیوودی که از آن راه فراری ندارد ، اثرش را قابل تحمل تر کند.

البته که قاعدتا فیلم از لحاظ محتوایی در سطح صفر قرار نمیگیرد اما خیلی هم بالا نیست. معمولا اینطور فیلم ها دچار شعارزدگی و عدم برخورداری از کیفیت مطلوب در راستای بیان محتوای عمیق تری میشوند. اندرسون قطعا دغدغه ی خاصی در ذهن می پرورانده اما مسیر مناسب جهت پرداخت به موضوع را پیدا نکرده و در مرحله خلق طرح/کانسپت و بیان یک قصه معمولی و تکراری در جا میزند. معضلی که همتای او کریستوفر نولان نیز در آن غرق شده و البته فعلا و اینجا جای باز کردن آن قصه نیست.

فیلم در دقایق ابتدایی به شدت سر در گم است و با برش های سریع و دکوپاژ آغشته به سینمای اسکورسیزی ، سعی در حفظ و گرم کردن مخاطب دارد اما این روش ، نتیجه معکوس نیز دارد. چرا که شروع مبهم و سر درگم هر لحظه ممکن است مخاطب را از دیدن فیلم پشیمان کند. چرا که هیچ قصه سرراستی و هیچ موضوع واحدی نیست که در سی دقیقه ابتدایی به آن چشم بدوزیم و در پرده دوم شاهد تجزیه و تحلیل آن باشیم. هرچند فیلم رفته رفته ریتم مناسب تر و البته شرایط هموار تری می یابد اما حتی در پرده دوم و سوم نیز شاهد هیچ شکافتن یا تحلیل موضوع خاصی نیستیم. چرا که اصلا هیچ موضوعی وجود ندارد. تنها آدم هایی را میبینیم که تیپ و شخصیت قابل قبول ، اما دنیای غیر قابل درکی دارند.

این آدم ها ، همانطور که در ابتدای متن عرض کردم ، دچار اتفاقات و داستان هایی موازی با سایر کاراکتر ها میشوند و تدوین نیز در راستای همین ساختار حرکت کرده و مارا در درک این ساختار مگنولیایی هدایت میکند. ساختاری مگنولیایی که طعنه ای هم به سوررئالیسم یا مکتبی ادبی به نام رئالیسم جادویی میزند و سعی در حماسی بودن نیز دارد. عجب ترکیبی!

MV5BNjMyNmQ4ZDQtMTllNS00MTZlLTk3MWUtZDI2OGQ3ZTcwZDNlXkEyXkFqcGdeQXVyNDAxOTExNTM@. V1  - نقد فیلم Magnolia محصول 1999

اما منظور از ساختار مگنولیایی چیست و چرا عنوان فیلم نیز همین است؟

مگنولیا همانطور که میدانید ، نام گیاهی است که در زمستان و سرما گل میدهد و شامل گلبرگ های جداگانه ای است. این گلبرگ ها ، هرکدام مستقل از دیگری اما با یک نقطه اشتراک (احتمالا مادگی یا تخمدان) به هم متصل شده اند. نگاهی به پوستر فیلم نیز بیندازید تا متوجه مقداری از ساختار فیلم بشوید. در هر گلبرگ ، عکس یکی از کاراکتر های فیلم را میبینیم که اتفاقا جهت نگاهشان نیز تقریبا به سمت نقطه اشتراک گل میباشد. جالب است بدانید این نقطه اشتراک ، یا همان مادگی یا تخمدان گل ، محلی است که بسیاری از قورباغه ها در کنار رودخانه ها روی آنها مینشینند یا حتی میخوابند. با بازیگوشی تمام ، این نقطه اشتراک در فیلم به مثابه یک باران قورباغه ای درآمده که هر کدام از شخصیت ها جدا از اشترکاتات مستقل خود ، شاهد آن میباشند. اشتراکی که هیچگونه قابل پنهان کردن نیست.

در آخر ، تکرار میکنم که فیلم ، در مرحله کانسپت و نوع استفاده از استعاره ها باقی مانده و هیچ صحبت و تحلیل خاصی در آن مشهود نیست و این مسئله زمانی بدتر جلوه میدهد که تمام فرم فیلم (مدت زمان طولانی و استفاده از مولفه های رئالیسم جادویی) ادعای داشتن محتوا و عمق خاصی را میکند.

در واقع فیلم نه تنها مشغول عوامگرایی و جذب مخاطب معمولی است ، بلکه با استفاده از آن فرم شیطنت آمیز مگنولیایی ، خواص فریبی را نیز هدف قرار داده و چه بسا توانسته موفق نیز باشد.

مگنولیا در بهترین حالت فیلمی است که دراوقات بیکاری میتواند سه ساعت از زمانتان را در بر بگیرد و البته از آنجایی که صرفا جنبه سرگرمی دارد ، اشکالی ندارد اگر پاپ کورن و تخمه نیز همراهتان داشته باشید.

نویسنده: ایمان رضایی
حتما عضو کانال تلگرام و صفحه اینستاگرام سینما مدرن باشید! ما در تلگرام و اینستاگرام مطالب متفاوت تری داریم که در سایت نیست!

عشق فیلم هستی بیا کانال تلگرام ما 😍
//