CineModern Telegram

کله سرخ ، تلاقی گروتسک و الهام گرایی

نام کریم لک زاده را احتمالا باید به خاطر بسپاریم. فیلمساز جوانی که ایده های بکری در سر دارد و نگاه نسبتا متفاوتی در سینمای راکد حال حاضر ایران محسوب میشود. بعد از کسب موفقیت هایی در عرصه فیلم کوتاه ، با “قیچی” اولین تجربه فیلم بلندش را پشت سر میگذارد و سپس “کله سرخ” که قطعا نقطه عطف فعلی کارنامه اوست ، خودنمایی میکند. هرچند که پس از کله سرخ نیز با “ماچ سینمایی” و “هزار و ده شب” راه خود را ادامه میدهد اما حاصل بذر کاشته شده ی کله سرخ به قدری قد کشیده که فعلا سایه عظیمش ، روی باقی تجربه گرایی های فیلمساز سنگینی میکند.
فیلم با پلانی رویاگونه و دوپهلو آغاز میشود. فرهاد میان جنگلی به درختی تکیه داده و مردی که در این پلان غریبه محسوب میشود ، به سمتش می آید و به او خیره میماند. صفحه سیاه میشود و فرهاد با صدای شکسته شدن شیشه از خواب میپرد. اینکه پلان اول ، تصویری است از رویایی که فرهاد میبیند یا خیر ، در هاله ای از ابهام قرار میگیرد چرا که پس از گذشت چند دقیقه ، به این مسئله پی میبریم که غریبه ی پلان اول ، برادر فرهاد است که در طول فیلم ، پس از کشته شدن ، در شمایل یک روح بذله گو دور و بر فرهاد میچرخد. اینجاست که ظاهر رئالیستی فیلم ، به حالتی هَپَروتی در آمده و البته در خدمت روایت سوبژکتیو فیلم است. تمرکز افراطی دوربین روی کنش ها و سبک زندگی فرهاد ، منجر به تطابق عینیات و ذهنیات او نیز میشود و دوربین علاوه بر پیرامون ، درونیات او را نیز سوژه خود قرار میدهد. این درونیات احتمالا از عذاب وجدانی مبنی بر جدی نگرفتن مسائل خانوادگی نشات میگیرد و در ذهن مخاطب نیز چنین مینمایاند. اینکه فرهاد با پشت گوش انداختن خواسته های برادرش و مرگ او در مقابل چشمانش ، بار انتقام روی دوشش سنگینی میکند و روحی که وارد روزمرگی هایش شده نیز المانی است از همان سنگینی بار انتقام. اما رفته رفته دنیای هپروتی و ذهنی فرهاد به مرحله جدی تری میرسد تا آنجا که از “کابوس” به “الهام” تعییر شکل میابد. اینکه فرهاد روح برادر مرده خود را میبیند شاید کابوسی از سر فشار روانی باشد اما اینکه برادر نشانی قاتل خود را به فرهاد دهد ، گونه ای از الهام است. اطلاعات موثق اصولا جایی در هپروت یک کارگر ندارد. حال ، هرچه فیلم پیش تر میرود ، این الهام گرایی نیز پررنگ و پررنگ تر میشود. روح رضا جای خود را به “گِلان” با ظاهری از تاریخی قدیمی میدهد. گلان برای فرهاد از گذشته او و پدر و مادرش میگوید ، اینکه فرهاد نطفه روس است و ربطی به این خانواده ندارد و سودای انتقامش نیز بیهوده است. اما با بازگشت رضا و بازیگوشی او ، خاطرات دو برادر دوباره جای خود را به گفته های گلان میدهد. فرهاد پا به پای رضا (برادرش) میدود و احساس را به تعقل ترجیح میدهد. اوج بی پروایی ، الهام گرایی و جسارت فیلمساز نیز در سکانسی که مربوط به بازسازی سیرک در میان جنگل تاریک است ، شکل میگیرد. فرهاد ، تصویری از آنچه که گلان برایش ساخته را میبیند اما تفنگ پدری اش را به کار میگیرد تا آنها را به تیر ببندد. گویی میخواهد از هویت خودش فرار کند و به آنچه که در “اکنون” جاری است بپردازد. در پایان نیز خود را فدای واقعیت میکند(و نه حقیقت). انتقام برادر ناتنی اش را میگیرد ، میمیرد و خود نیز در شمایل یک روح ، شانه به شانه برادرش در میان برف ها قدم میزند.

این مطلب را هم بخوانید:   بَدمَن های دوست داشتنی (نگاهی به فیلم "متری شیش و نیم")

نویسنده: ایمان رضایی

نظرتان را با ما در میان بگذارید