کانال تلگرامی ما رو از دست ندید!

نگاهی مختصر به جهان آثار فیلیپ گرل

سینمای فیلیپ گرل پیش از هرچیز ، اثبات میکند که “پردازش شخصیت” اصولا ضرورت چندانی در مدیوم فیلمسازی و حتی قصه گویی ندارد. عاشقانه های این فیلمساز فرانسوی ، اساسا بر پایه موقعیت و مکانیسم روابط بنا شده اند و “انسان ها” به مثابه شخصیت ، چیزی فراتر از ماکت یا مانکن هایی که مغلوب این مکانیسم شده اند و به نوعی دچار انفعال اند ، نیستند. این برخورد سرد فیلمساز با کاراکتر ها ، که البته حاصل همان عدم پردازش شخصیتی است ، از طرف دیگر منجر به پرداخت عمیق فضا/مکان شده است. چه بسا آنچه که گرل در صدد تصویر کردنش میباشد ، ماهیت جهانی است که کاراکترهایش به طرز مرموزی در آن سرگردان اند. جهانی سیاه و سفید با خیابان هایی بی انتها ، آپارتمان های کوچک چند ده متری و کافه های مملو از غریبه. نگرش اجتماعی فیلمساز رفته رفته جای خود را به نگرشی فلسفی میدهد و در قالبی به شدت مینیمال و ساده گرا ، به بازگویی قصه های عاطفی معمولی میپردازد. در “مرز سپیده دم” ، با شهری به شدت نزدیک به فضای پاریس دهه 60 در آثار گدار مواجهیم. عکاس جوانی که با از دست دادن معشوقه میانسالش ، رو به زندگی آرمانی و تشکیل خانواده میاورد اما رویکرد گرل ، آن است که ارزش ها و اخلاق های مرسوم آرمانی را فدای خواسته های هرچند پیش پا افتاده ی انسانی کند. در نتیجه تجربه ملودرامی به شدت تراژدیک که استثنائا فضایی نسبتا فانتزی به خود میگیرد را در “مرز سپیده دم” از سر میگذارنیم.

این مطلب را هم بخوانید:   بررسی فرم و سینمای فرمال

حین تماشای “در سایه زنان” نیز با اتمسفری شبیه به مکتب نیویورک در سینمای مستقل آمریکا طرفیم اما رایحه فرانسوی سینمای گرل همچنان پابرجاست. شیطنت محتوایی با اشاراتی به جنگ جهانی دوم و روایتی تمثیلی از مرد و زنی که زیر لایه زندگی صمیمی خود ، غرایز جنسی پیچیده ای دارند. رگه های فمینیستی اثر در آنجا خودنمایی میکنند که مرد بعنوان کاراکتری که در خیانت پا پیش میگذارد ، زیر سایه خیانت زن پنهان میشود. زجه ها و شرمندگی های زن ، جای تاسف مرد را پر میکند و مشخصا مرد زیر سایه معصمویت زن قرار میگیرد. نوعی اقتدار پوشالی مردانه که ماحصل تحقیر زنانه است. اما در آخرین اثر فیلیپ گرل ، شاید با “پرداخت شده ترین” قصه اش روبرو باشیم. “معشوق یک روزه” روایت پدری است که با دختری همسن فرزندش رابطه نسبتا جدی ای را آغاز کرده. اما فرم روایت داستان بین شکل رابطه ی “پدر” و “دختر” شکل مگیرد. فرمی که نسبتا شبیه به “الاکلنگ” مینماید. دختر از نامزدش جدا میشود ، پدر در اوج رابطه خود قرار دارد. پدر از دوست دخترش جدا میشود و دختر به اوج رابطه خود باز میگردد. انسجام اثر به آن ختم میشود که در یک روایت مینیمال ، هم مسائل عاطفی یک مرد میانسال و هم مسائل عاطفی یک دختر جوان مورد بررسی قرار میگیرند که البته در همان قالب معروف سینمای گرل ، هرگز به ورطه “چگونه باید یک رابطه عاشقانه برقرار کنیم؟” نمی افتد. سینمای فیلیپ گرل قرار نیست جهان عظیمی از معناها یا حتی قصه هارا در اختیار مخاطبش قرار دهد. آنچه که در پاریس از نگاه گرل در جریان است ، نوعی انفعال و سردرگمی نسبت به آدم هایی است غریبه که تکلیف چندان روشنی با چگونگی کنترل روابط ندارند. هرچند که سوژه اصلی سینمای گرل “انسان” است اما به طرز کنایه آمیزی “انسان” صرفا ابزاری در اختیار “موقعیت” تصویر میشود و “قصه” به ساده ترین شکل ممکن ، پیچیدگی های درونی/بیرونی روابط را شرح میدهد.

این مطلب را هم بخوانید:   ردپای اندیشه مارتین هایدگر در ایثار تارکوفسکی

نویسنده: ایمان رضایی

نظرتان را با ما در میان بگذارید