CineModern Telegram
نگاهی به فیلم Sacrifice اثر آندری تارکوفسکی
امتیاز 5 از 2 رای

نگاهی به فیلم Sacrifice اثر آندری تارکوفسکی

چیست این زمان پیشبرنده و کاهل کننده ؟ به قول محسن نامجو چیست ذات این مدرنیته ی بی بازگشت ؟ که همراه با پیشرفت هایش، بحران معنویت، انزوا، میان مایه پروری و از خود بیگانگی را به ارمغان آورده و به قولی شاید این ایثار ما برای چنین پیشرفت های گزافی بوده باشد .

مولانا : (( مرا گویی تو را با این قفس چیست

اگر مرغ هوایی من چه دانم ؟ ))

چه چیزی سبب می شود این چنین الکساندر در ابتدای فیلم از زمانه ی مدرنش شکوه کند، شکوه ای از جنس له شدن و خرد شدن چاپلین لای چرخ دنده های عصر جدید اما با این تفاوت که الکساندر در حال خرد شدن نیست بلکه او در زمانه ی جاری مستحیل شده است، زمانه ایی که در آن دیگر نظم، تلاش، مداومت و ریاضت جایی ندارد .انسان های این چنین جهانی یا به دیگر زبان اجزای این چنین جهانی، بله اجزا، اجزا به نظرم واژه مناسب تری است برای انسان هایی که تنها نگرانی شان از پی مادیات است نه هم نوعشان، مدرنیته فکر و اندیشه را از چنین ملولانی گرفته و در رگ هایشان سرنگ تسهیل و راحت طلبی تزریق می کند تا با مادیات روز به روز فربه تر شود و معنویت در روحشان تکیده تر .

اینها تمام مفاهیمی است که در سکانس های ابتدایی فیلم در سر الکساندر جولان می دهد و تنها امید او موعضه و پرحرفی برای آینده ( فرزندش ) است، آینده ای که اکنون در پی همه این تمهیدات الکن و خفه مانده است .

اوتو ( پست چی ) که از قضا استاد تاریخ بوده نیز مانند الکساندر با چنین سوالات و دغدغه های بنیادین در چالش است و گویی او در جزیره ی انزوایش به نتایج جهان شمول تری رسیده، اوتو که در جلوتر در نقش یک مرشد و راهنما در می آید و از تاریخ به ما می آموزد، حقیقت جهان امروزه را به سخره می گیرد و در تمنای اروپای قرن هفدهم است .

این مطلب را هم بخوانید:   بَدمَن های دوست داشتنی (نگاهی به فیلم "متری شیش و نیم")

خانواده الکساندر در حال مهیا کردن اسباب جشن تولد الکساندر هستند که به ناگاه با حمله هوایی در اطرافشان مواجه می شوند و تلویزیون نیز خبری از به وقوع پیوستن جنگ جهانی سوم ( جنگ اتمی ) می دهد و در یک نمای پی. او.وی از نگاه الکساندر خانواده اش را همچون مسخ شدگانی در می یابد که بدون اندک تحرکی در بدن و سویه ی نگاهشان به مثابه مانکن های پشت ویترین می مانند، مسخ شدگان و حل شدگان این عصر جدید .

الکساندر (( هنرمند یا بازیگر آنقدر در نقشهایش حل می شود که در نهایت از هویت خودش چیزی باقی نمی ماند ))

آری بازیگران و چرخ دنده های ماشین زندگی آنقدر جسم و بدن را در روزمره و قفس تنش مستحیل کرده است که دیگر نا و رمق چنگ زدن به مفاهیم بنیادی و اصلی زندگی اش یا بهتر بگویم معنا برایشان باقی نمانده است .

حال در این موقعیت آخر زمانی پیش آمده چه چیزی راهگشای کار است ؟

چه چیزی تسهیل کننده ی رنج و غم اندوهی از جنس مادیات است و برای الکساندر و اوتو چه چیزی تسهیل کننده فقدان معنوی شان است .

چیست راه نجات ؟ آیا چیزی است جز عشق و ایثار که دو پایه اصلی دین مسیحیت هستند و ما دائما در طی فیلم در حال ارجاع به آن هستیم . به مدد چه چیزی جز عشق و ایثار می توان بندهای تعلاقات دنیوی را پاره کرد ؟ به مدد چه چیز جز به عشق حقیقی، از نوع عشقی که ماریا آن را شامل می شود نه عشق تملک جویانه ی الکساندر می توان استعانت جست ؟

این مطلب را هم بخوانید:   نگاهی به فیلم Begotten 1990

در زمانی که الکساندر از تمام سویه های زندگی بوی پوسیدگی و مضمحل شدن را در می یابد در نقطه ی شکست و استیصال از پناهگاه های حقیقی زندگی اش در فراسوی رویا و واقعیت به انتزاعی ترین پناهگاه فرار می کند یعنی خداوند سپس به شروع به نیایش می کند شروع به وعده دادن از جمله و روزه سکوت و ترک متعلقات و … در این زمان اوتو پیامبرگونه ( اون حامل پیام و بشارت بود ) راه نجاتی در مقابل پای الکساندر قرار می دهد، همبستر شدن با ماریا اما این کار دشوار است با توجه پیشنیه ماریا و الکساندر .

الکساندر مسیر را با تردید و دودلی را طی می کند و به کلیسای نیمه ی مخروبه ایی که سکونتگاه ماریاست می رسد، فضای کوچکی که از نور شمع روشن و است و پیانو در گوشه تصویر به میزانسن صحنه کیفیتی معنوی بخشیده است . در خانه ایی که سرشار از سکوت است الکساندر از خشم ذاتی انسان می گوید از انگیزه و قصد تغییر طبیعت اما چیزی جز فاجعه نصیب نشدن می گوید ( در دیدگاه کلی تر انسان در کار عالم و طبیعت هنگامی دخالت می کند چیزی جز فاجعه به بار نمی آید مانند همین مدرنیته ) در اوج این بی پناهی عشق معنا می یابد و در سکوت  معنویت زاده می شود و نطفه ی نحیف معنا در ذهن جهان شکل میگرد .

(( مریم دل نشود حامل انوار مسیح /  تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد ))

حال الکساندر از تمام قیود و شروط زندگی اش دست می کشد و مانند سکانس ابتدایی فیلم آندره ربلوف که بالن برای پرواز تمام بندهایش را پاره کند همانقدر سبک بال و بی پروا همانقدر آزاد اندیشانه به تمام تعلقاتش پشت پا می زند.او همه ی مادیات زندگی اش را در آتش تطهیر کننده ای می سوزاند و در دل آین اخرین جرعه ی مستانه ی معنویت را سر می کشد و در روز تولدش تولدی ثانویه می یابد

این مطلب را هم بخوانید:   نقد سریال The Handmaid's Tale قسمت ششم از فصل دوم

عیسی : (( انسان به ملکوت راه نمی باید مگر با تولد ثانویه ))

تولد ثانویه پس از موت اختیاری انسان است؛ موتی که در آن انسان از قفس تعلقات و تمایلات ( افسار) بیرون می جهد. والکساندر با قربانی کردن همه ی اینها تولدی ثانویه می یابد .

(( بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید ))

به تعبیری همانگونه که از نام فیلم بر می خیزد” ایثار یا قربانی ” الکساندر خود را قربانی و ایثار می کند، ایثاری که به گفته ی اوتو با هربار صورت گرفتنش بخشی از وجود انسان از کف می رود و اندوه حسرتش همیشه در پس ذهن آرام ذهن قرار می گیرد .

حال او در لحظه که تمام در انتظار آن بود بزرگترین ایثار خود را انجام می دهد، ایثار همه چیز و ارمغان آور امید و معنویت است برای نسل اینده اش نسلی که بارقه هایی از تلاش و نظم و دست و پنجه نرم کردن با سوال های بنیادی ( در ابتدا کلمه بود؟ پدر این یعنی چی )) در حال جرقه زدن است

بیژن الهی : (( برونت ز بر نیست جایی که نیست :

کجایی تو، پس خود کجایی، کجا؟

وشد، در فنایم، فنایم فنا

و من یافتم در فنایم تورا ))

نویسنده: ایلیا صوفی

نگاهی به فیلم Sacrifice اثر آندری تارکوفسکی
امتیاز 5 از 2 رای

نظرتان را با ما در میان بگذارید