آموزش زبان انگلیسی آنلاین فرالن

نقد فیلم The Double Life of Veronique (زندگی دوگانه ورونیکا)

GAL 1 - نقد فیلم The Double Life of Veronique (زندگی دوگانه ورونیکا)

تجلی قاره سبز در میزان سن منور زندگی دوگانه ورونیک،یا در واقع زندگی از خود بیگانه ورونیک،رویای پیوستن لهستان به اروپای واحد،دراین همانی ورونیکا با ورونیک،تحقق می یابد،واین داعیه را میتوان با،بخیه نگاه کیشلوفسکی،بر نگاه سوبژکتیویته ورونیک در ید دوربینی که در مادیت میزانسن روحی رقصان را استحاله ای سبز میبخشد،دریافت.به نوعی این نگاه تقدیر گرای شکل گرفته در گفتمان سیاسی را در شانس کور،که در واقع با زندگی دوگانه ورونیک دوسر یک پاره خط را رسم میکنند،میتوان سراغ گرفت،ساخت فیلم همزمان است با واحد شدن پول اروپایی بر پایه یورو،که باعث شد رویای پیوستن به اروپای واحد کیشلوفسکی را وادار به ساختن چنین فیلمی کند.کیشلوفسکی برخلاف سایر کارگردان های اروپای شرقی مثل وایدا ،وفورمن، غیر مستقیم به مسائل سیاسی می پردازد ،وبه واسطه فرم،چنین محتوایی را هویدا میکند.فیلم سرشار از رنگ ها و درخشش وجلای اشیایی است، که تحت تاثیر نور،از مرزهای خطوط به سمت از هم پاشیدگی ،سوق می یابند.واین مهم میسر نمی شده است مگر با فیلمبرداری استادانه اسواوومیر ایجاک، که به خوبی این به هم پیوستگی ابژه ها وسوژه ها را با از میان بردن خطوط وخلط رنگ ها از کار در آورده است. این روزها در دنیای نقد به شدت جریان نئو فرمالیست غالب است،ومعمولا چنین نقدی رایج نیست که به این شکل فرم را با چنین قطعیتی بر محتوا منطبق کند. یا منتقد اینطور مستقیما دریافت خود را از فرم به محتوا سرایت دهد.ولی آیا مخاطب جدی سینمای کیشلوفسکی به نتیجه ای غیر از این می رسد؟ حالا فرض کنیم که یک نفر برای اولین بار فیلمی از کیشلوفسکی را مشاهده کند،چنین شخصی آیا با نظامی از نشانگان که فرم ومحتوا را به چنین نتیجه ای منتج کند،مواجه است؟یعنی آیا فرم بدون نیاز از بگراند مشخص کیشلوفسکی میتواند،چنین محتوایی را آزاد کند؟

IMG 20180815 030037 - نقد فیلم The Double Life of Veronique (زندگی دوگانه ورونیکا)

خوب یکی از این نشانه ها تجلی لهستان وفرانسه ای که نماینده اروپای مدرن وبا فرهنگ است ،در وجود واحد ورونیک،با نقش آفرینی ایرنه ژاکوب ،یعنی این اتفاقی که برخلاف توقعات مخاطب از واقعیت است.و ورود به ساحت متافیزیک،چراکه لهستان برای برداشتن مرز ها و پیوستن به اروپای واحد،با محدودیت های سیاسی واجتماعی مواجه است،که همین علت راه را برای معلول های متافیزیکی هموار میکند.واین نگاه بدبینانه که از منطقی تاریخی اجتماعی در ذهنیت کیشلوفسکی نشسته است کاملا قابل پیش بینی است. ،که درپایان فیلم با شهادت دادن دست ورونیک بر کنده درختی که به رنگ قهوه ای و لکه های سبز است،(قهوه ای ۳۰ وسبز ۶۰درصد رنگ های غالب فیلم را تشکیل می دهند)و نمای بعدی کات  به پدر که ظاهرا ندای توصل را حس میکند با شهودی غریب.با اینکه صدای ابزار کارش آلودگی صوتی ایجاد کرده واین تاکید کیشلوفسکی،درخوانش این صحنه بسیار تعیین کننده است.قابی که در این سکانس خودروی رنوی ورونیک به آن وارد میشود،از دورنگ غالب فیلم تشکیل شده یعنی سمت فوقانی قهوه ای و سمت تحتانی سبز،که بخوبی در سکانس فینال،این دو رنگ که نماد لهستان وپیوستنش  به اروپای سبز می باشد،به هم گره میخورند،و تبدیل این شات به  کلوز آپ دستی که بر تنه درخت لامسه بصری رنگ ها را تحقق میبخشد.استفاده بسیار خوبی نیز از رنگ در فرم روایی اثر صورت گرفته،حتی در طراحی لباس،مثل شال ورونیک که از سبز به قرمز در نوسان است،وهمچنین استفاده نمادین از رنگ خارج از میزانسن که اتمسفری مازاد تولید میکند،در صحنه ای که ورونیک با تلفن صحبت می کند،که بسیار با جسارت است و عملا به خوبی نیز در ساختار و فرم اثر جا افتاده است،که نشان از استادی با تجربه و خبره در سینمای لهستان می دهد.فیلم با ورونیک و روایت ورونیک از جهان برای کودک شروع میشود،خطابه ای در وصف جهان کائنات و ستارگان،که به نوعی آموزش است،برای کودک جستجو گری که با آن نمای چشم برجسته از پشت ذره بین نشانه گذاری شده است،نمونه این آغاز در فیلم بعدی او آبی که فیلم با انعکاس بیرون از قاب در مردمک چشم ژولیت بینوش شروع میشود،وهمچنین نمایی از کودکی که وارونه به دنیا نگاه میکند،این وارونگی تصویر تبدیل به موتیف میشود،وگاها حتی در ابژه ها یی مثل گوی بلورین منعکس میشود،آیا این ورونیک است که دارد و رونیکا را در این همانی با کودک آموزش می دهد؟ واما سکانس اول ورونیکا همراه با اوج گرفتن آواز و ریزش باران،که به لذت و میل تاکید میکند،نمای بعدی دویدن ورونیکا و دوستش(دقت کنید نه به تنهایی درحالی که در مابقی فیلم ورونیک به تنهایی موتیف دویدن را تکرار میکند،در این صحنه کلیدی عضو دیگر گروه کر اتمسفر جمعی واجتماعی را نمایندگی میکند)در کوچه ای که زیر باران مجسمه ای در جهت مخالف و طناب پیچ به سمت دوربین می آید، در واقع این آغاز یک پایان است،که بخوبی درمیزانسن کارگردان جای دنج خودش را یافته است.به خوبی کیشلوفسکی فنر رها شده را در دوره گذار نشان می دهد.

163c6ad8ab6539f2b3f087e158102c53 - نقد فیلم The Double Life of Veronique (زندگی دوگانه ورونیکا)

حتی صحنه رابطه جنسی فیلم درامتداد همان بارانی که بر همان خیابان جاری بود ادامه منطقی سیر مورد نظر فیلم را طی میکند.کیشلوفسکی بسیار بدبینانه،به این گذار نگاه میکند،اعتمادی به کشوری که چند دهه زیر استعمار شوروی کمونیسم بوده ندارد.بعد از انجام رابطه جنسی گفتگویی بین عشاق در میگیرد که با جویا شدن دلیل زخم روی دست ورونیکا درباره دلیل زخم می گوید که این جای دری است که پدر دوستم بعد از قبولی در امتحان پیانو روی دست من بست. این زخم های تاریخی در دید کیشلوفسکی ظاهرا التیامی پیدا نمیکنند،حتی با فروپاشی کمونیسم.کما اینکه خود کیشلوفسکی به فرانسه مهاجرت میکند.واین بدبینی  به خوبی بارنگ قهوه ای در فرم بصری فیلم نفس میکشد.ولی غلبه رنگ سبز با وارد شدن به رویا ها وبدبینی آرزومند خوش بینی استحاله میشود.خود کیشلوفسکی جمله زیبایی دارد و میگوید بدبین ها بیشتر خوشبینی را دنبال میکنند(درکتاب زندگی من همه چیز من است )ابژه ها هم کارکرد خاص خودشان را در فیلم دارا هستند،مثلا شال،قرمز ،در ورونیکا ،ونوشتن بین شال قرمز وسبز در ورونیک،یا گوی بلورین که بسیار حائز اهمیت است،ویک جور این همانی بین کودک خیره در ذره بین ابتدای فیلم با ورونیکا،ایجاد میکند،در اکثر صحنه ها گوی بلورین در دست ورونیکا دیده میشود در حالی که نگاه خیره در کار است،همچنین است روژ لب که در دو نیمه فیلم حضور دارد .در نیمه اول بعد از صحنه کلیدی که ورونیک گوی را به بالا پرتاب میکند و ذراتی از درون گوی به روی او می ریزد،از اینجا ما با جامعه و هنرمند خیالباف لهستانی سروکار داریم،که در پیشروی به سوی فانتزی ها با اولین نشانه مرگ مواجه میشود،یعنی در صحنه ای که کاملا رنگ قهوه ای غالب است،ودر جست زدن ورونیکا در برگ های خزان،پیرمردی با کشف عورت خود از مقابل ورونیک،عبور میکند،که ورونیکا بعد از تعجب از رژ لب برای اولین بار استفاده میکند.و در نیمه دوم ورونیک با ریختن محتویات کیفش برای عروسک گردان،با این جمله او مواجه میشود،که همیشه دنبال یکی از این ها میگشتم(به رژ لب اشاره میکند،که ظاهرا برای ترک خوردگی لب هاست)واستفاده از گوی برای باژگونی تصویر در سکانس قطار،که این بارگوی  تبدیل به موتیف میشود، و حتی در سکانس نمای سوبژکتیو ورونیک بعد از مرگ واستحاله روح تکرار میشود.که این ها همه با نگاه وارونه کودک تحت آموزش ورونیک در پیش در آمد فیلم تلاقی می یابد.ظاهرا کیشلوفسکی هنرمند و روشنفکر لهستانی را دارد به خود کاوی و پیدا کردن زاویه دید درست اجتماعی دعوت می کند.دقیقا بعد از فروپاشی شوروی این رهایی از قیود اجتماعی بسیار با مسئولیتی مضاعف همراه بود،و مردم لهستان تولد دوباره ای را در پی مرگ سلطه شوروی دراین کشور تجربه میکردند.دقیقا این امتیاز فیلم است یعنی ورود به قلمروی متافیزیک برای واکاوی واقعیت سیاسی اجتماعی زیست هنرمند اتفاق می افتاد.که این راه را بر هرگونه خوانشی دیگر می بندد.

شخصیت عروسکساز کارکردی عملا نمادین و مهم در فیلم کیشلوفسکی دارد. بیایید اسم او را ناخودآگاه جمعی اروپا بگذاریم.(چی؟موافق نیستید،پس باید ایده دیگری داشته باشید؟ولی هر ایده دیگری داشته باشید هم ممکن است به همین اندازه ناخودآگاه جمعی اروپا،وصله ناجوری به نظر برسد،فراموش نکنید که شخصیت عروسکساز کاملا غیر واقعی ونمادین است)در سکانسی که ورونیک دارد از دست او فرار میکند(استعاره ای از وضعیت بغرنج لهستان در دوره گذار وخود کیشلوفسکی)وارد ساختمانی میشود و از آنجا حرکات عروسکساز را زیر نظر میگیرد، عروسکساز به داخل قاب می آید و تا دیدرس ورونیک از پشت شیشه ها درمیزانسن قرار می گیرد،وقتی که ورونیک از  رفتن او مطمئن میشود ویک تاکسی دم درب منتظر است از ساختمان خارج میشود ولی دوربین زاویه وقابش را تغییر نمی دهد،وما خود ورونیک را در قابی که تا چندی قبل درآن به عروسکساز خیره شده بود می بینیم،درواقع اینجا با تکنیک بخیه ورونیک وارد قاب خودش یا همان نگاه سوبژکتیو کیشلوفسکی میشود.در این نما کارگردان با عدم استفاده از کات و تدوین نگاه خودش را بر نگاه شخصیت ورونیک بخیه میکند.پس اینجا دیگر مخاطب به ضرس قاطع،به نمادین بودن شخصیت ورونیک و شخصی بودن فیلم کیشلوفسکی پی می برد.از نظر سبکی همچنین رویکردی به میزانسن و تدوین در چه این فیلم وچه سایر فیلم های کیشلوفسکی وجود ندارد.وهمچنین ورونیک دوبار با عروسکساز گفتگو میکند در خانه که هر دوبار بعد از خواب است. این پناه بردن به دنیای شخصی برای واکاوی دغدغه عمومی مردم لهستان،و جامعه اروپا در قبال این کشور ها،گویای نبوغ هنرمند در تعریف با نسبت سیاسی وفردیتش می باشد.فردیتی که دائم از نظر اجتماعی در بلوک شرق به اشتراک زیست در واقعیت مبتلاست،پس کجا بهتر از قلمروی نامحدود متافیزیک برای رهایی از همه اشتراکات اجتماعی می باشد که هنرمندان بلوک شرق را عقیم و منفعل کرده بود.کیشلوفسکی با احضار عروسکساز و خیرگی به ناخودآگاه اروپایی فرد را در بمبست اراده ای اسیر، در انتخابی بعید، و مسئولیت های جدیدی که متاثر از مختصات قدیم سازه های سیاسی واجتماعی تاریخی کمونیسم در لهستان،بود قرار می دهد.آیا این ترس و وحشت رو در رویی با واقعیت است که ورونیک را از شنیدن حرف های عروسکساز گریان به سمت منزل پدری راهی میکند.البته ورونیک از ماشین پیاده نمیشود،و پدر نیز به پیشواز او نمی رود،همه چیز حکایت از وداعی،گسسته دارد.خود کیشلوفسکی درباره استفاده سرود اتحادیه اروپا در آبی گفته که قضیه شکل طنز داره و وارد شدنمان به اتحادیه اروپا در سال ۱۹۹۲محال است.

فرید کیانی

مجله رادیکال
حتما عضو کانال تلگرام و صفحه اینستاگرام سینما مدرن باشید! ما در تلگرام و اینستاگرام مطالب متفاوت تری داریم که در سایت نیست!
اینستاگرام ما تلگرام ما
//