کانال تلگرامی ما رو از دست ندید!

نقد فیلم AntiChrist

“اگر شما طبیعت را در برابر تمدن بگذارید ، طبیعت فقط یک تهدید است…”

جمله ای که لارس فون تریه در مصاحبه ای مربوط به همین فیلم به زبان آورده و به نظر میرسد بخش مهمی از فیلم نیز به همین مسئله میپردازد.

فکر میکنم نزدیک ترین حسی که بتوان به تماشای ضدمسیح/دجال پیدا کرد ، تجربه ی اضطراب و هیجان ناشی از سوار شدنِ وسایل خطرناکِ شهربازی هاست … حسی که به شما اجازه میدهد هم رنجِ ناشی از استرس را تجربه کنید و هم به کمک رگه های مازوخیستی ناخودآگاه خود از آن لذت ببرید. چرا که به محض پیاده شدن از آن وسیله ی بازی ، پس از تمام اشک ها و جیغ ها و فریاد ها ، با مرور آن ، احساس میکنید که چه لذت عظیمی را از سر گذرانده اید. “دجال” نیز همینطور است. حدود سی دقیقه ی پایانی فیلم ، چنان انرژی ای از شما گرفته میشود که پس از پایان فیلم ، نفس عمیقی میکشید و یاد تمام سکانس های منزجر کننده و عذاب دهنده ی آن می افتید و بعد از چند روز یا چند ماه ، هوسِ دوباره دیدنش سراغتان می آید. این نگرش مازوخیستیِ ما از کجا نشات میگیرد؟ چیست که باعث میشود ما هم عذاب بکشیم و هم لذت ببریم؟ شاید با بررسی دقیق “دجال” به همین موضوع نیز دست یافتیم!

ابتدا باید سوتفاهمی که شامل بسیاری از فیدبک ها از جانب این فیلم است را کنار بگذاریم. بسیاری از فمینیست ها با حالتی معترضانه و به شدت خشمگین ، فیلم را تماما ضد زن میخوانند و نه تنها به فیلم ، که به فیلمساز هجوم میبرند و لبه ی تیز انتقاد هایشان را به طرف او میگیرند. بگذارید این را بگویم که هدف فون تریه ، اصلا زیر سوال بردن “زن” نیست ، که توهین به “بشریت” است… مسئله چیزی فراتر از زنان و موضوعی بزرگتر از عقاید فمینیستی است. تریه چیزی حدود صد دقیقه را به اختیار خود در آورده تا به وسیله دانش هنری و فرم هنری منحصر به فرد خود ، تمام عقاید و احساسات و تفکر خویش نسبت به موضوع “انسان و طبیعت” را در آن تخلیه کند و به نمایش بگذارد. هرچند میتوان از صحبت های وی برداشت هایی مبنی بر نگاه بدبینانه ی او نسبت به زنان پیدا کرد اما “دجال” ابدا ضد زن یا صفاتی از این قبیل را در خود نمیپذیرد.

فیلم در مورد زوجی است که به دلایل خاصی که به آنها اشاره خواهیم کرد ، اسم های  مشخصی ندارند. زوجی که در بدوِ فیلم مشغول عشقبازی اند و فرزند خردسالشان طبق حادثه ای ، و در عین بی توجهی والدین ، از پنجره سقوط کرده و میمیرد. از همین ابتدا ، فون تریه ، پایه ای ترین و بدیهی ترین کنش انسانی که شدیدا تحت سلطه ی طبیعت است را به روش خاص خود ، زیرسوال میبرد. تنها علتی که میتوان برای مرگ کودک در نظر گرفت “سکس” است. سکس ، که نماد حضور بشر و المانی از آفرینش انسان نیز هست ، اینجا نه تنها به خلق انسان ، که به مرگ آن (کودک) منجر میشود. سپس سه فصل اصلی فیلم آغاز میشوند که شاید بتوان آنها را مراحل زندگی انسانی نامید. اندوه ، درد و ناامیدی. سه عنصری که به نظر میرسد ثمره ی سکس و حضور آدمی است. چنین نگاه تیره و پوچی نسبت به زندگی ، تنها از پس مردِ افسرده ای چون لارس فون تریه بر می آید و تعجب برانگیز تر از آن ، ظرافتی است که در به نمایش در آوردن این عناصر سیاه توسط فیلمساز به کار گرفته شده. “برنت پلیت” به درستی در تحلیل خود از این فیلم مینویسد که “فون تریه سعی کرده است که تمام درختان و گیاهان و چمن ها ، سبز و خوش رنگ باشند اما همچنان در حال نابودی و سقوط…”.  قطعا این نگاهی است که فون تریه به پیرامون و طبیعت خود دارد. چشم اندازی جذاب و فریبنده که از درون مملو از سیاهی ها و نابودی هاست.

این مطلب را هم بخوانید:   نقدی بر مستند "خانه سیاه است" اثر فروغ فرخزاد

شخصیت مرد و زن ، به شیطنت آمیز ترین شکل ممکن پرداخته شده اند. اولا که هر دو فاقد نام و پیشینه ی عُرف شخصیتی در سینمای کلاسیک هستند. هر دو با کنشی جنسی در فیلم حضور پیدا میکنند و سپس تحت سلطه ی سیاهی های طبیعت ، به منفعل ترین شکل ممکن دچار گره های فکری/عاطفی میشوند. شخصا علاقه زیادی به کدگذاری یا کدبرداری از فیلم ها ندارم اما قابل انکار نیست که دجال ، مملوست از کد ها و نماد هایی که احتمالا نیازمند دانش قبلی اند تا به درستی فهمیده شوند. به طور مثال ، مرد و زنی که فیلم در باغی به نام “عدن” به آنها میپردازد ، یادآور افسانه ی معروف مذهبی ، آدم و حوا ست. چه بسا این فرضیه زمانی شدت میابد که شخصیت زن ، مسبب بلایایی است که بر سر مرد می آید و این زنِ ماجراست که تمام معضلات را یدک میکشد. تشابهی که بین این مسئله و اشتباهِ حوا در بهشت که منجر به زمینی شدنِ انسان شد را نمیتوان نادیده گرفت. ضمن اینکه انتخاب ویلیام دفو نیز خود حائز اهمیت خاصی است. او در سال 1988 در فیلم “آخرین وسوسه مسیح” به کارگردانی “مارتین اسکورسیزی” در قامت عیسی مسیح ایفای نقش کرد و به طور ناخودآگاه در دجال نیز ما را یاد آن نقشِ معنوی و پیامبرگونه ی خود می اندازد.

اما چه چیزی باعث شده که چنین فیلمی ، که میتوان شباهت هایی بین آن و فیلم “مادر” از دارن آرنوفسکی پیدا کرد ، کیلومتر ها از همتای خود (مادر) جلو تر باشد و علی رغم بازگویی یک اتفاق تاریخی/افسانه ای ، شاهکار قلمداد شود؟

دجال ، فیلمی است که مسئله و طرز فکر دارد. فیلمی که بین عقاید صاحب اثر در حال ماجراجویی است و نگاه ویژه  و منحصر به فردی به مسئله ی آفرینش ، انسان ، طبیعت ، زن و مرد دارد. گاهی دیالوگ هایی از زبان کاراکتر ها جاری میشود که خارج از کادر نیست اما میتوان تشخیص داد که تخلیه ی فکری/عقیدتی فیلمساز است. “طبیعت ، کلیسای شیطان است” یا “هرج و مرج حکم میراند” …. این ویژگی ، که فیلم را دارای شخصیت و درایت میکند ، کمتر در سینمای چه امروز و چه دیروز دیده میشود. ویژگی ای که ممکن است عامه پسند نباشد ، حتی خواص فریب نیز نباشد اما خلوتی ایجاد میکند بین خود و سینه فیل هایی که آرزوی تجربه ی احساسات ناب سینمایی را در سر دارند. احساسی نزدیک به سینمای گاسپار نوئه و میشائیل هانکه که محبوب عام نیستند اما دنیای خاص خود را دارند.

این مطلب را هم بخوانید:   ردپای اندیشه مارتین هایدگر در ایثار تارکوفسکی

در فیلم از سه حیوان ، بعنوان سه گدا یاد میشود که با اندکی ریزبینی و توجه ، میتوان رابطه ی آنها با عناوین فصل های فیلم (و البته مراحل زندگی از نگاه فون تریه) را کشف کرد. اول آهویی که نیمه کاره بچه ی خود را زاییده و بچه آهو نیز مرده است (اندوه) ، دوم روباه که در حال خود خوری است و خیره به مرد زبان باز میکند و میگوید “هرج و مرج حاکم خواهد شد” (درد) ، و سوم کلاغی است که مرد ، در غار کوچکی که سعی کرده در آن پنهان شود آشکار میشود (نا امیدی).

این سه حیوان که شخصیت “مرد” ، هر سه آنهارا به شکلی نه چندان رئال و واقعی در جنگل عدن میبیند ، صُوَر فلکی ای هستند که در تحقیق های مربوط به پایان نامه “زن” نیز به آنها پرداخته شده. اما مرد با واکنشی کاملا منطقی و عقل گرایانه ، این مسئله را رد میکند و تمام این نتایج را حاصل خیال پردازی های غیر منطقی همسرش میخواند. حتی در پایان ، در منفعل ترین حالت خویش که اخته شده و روی زمین افتاده ، همچنان با پافشاری روی عقل گرایی خود ، این اظهار نظر “زن” را رد میکند که اگر هر سه گدا در یک جا تجمع کنند ، یک شخص خواهد مرد. چندی نمیگذرد که هر سه حیوان در کلبه خود را نشان میدهند. در مقابل “مرد” و در کنار زنی که پس از به یاد آوردن آنکه هنگام هم آغوشی با همسر خود ، بچه را دیده که به سمت پنجره میرود و بی اهمیت ، به لذت بردن از سکس پرداخته ، آلت جنسی خود را با قیچی بریده و گوشه ای ، بیهوش افتاده است. “مرد” ، وزنه را که به پایش پیچ شده است باز میکند ، به سمت “زن” هجوم میبرد ، و در یک نمای حدودا دوقیقه ای ، شاهد فشار انگشتان دفو بر گلوی گینزبورگ هستیم و عمیقا به خفگی “زن” به دستان “مرد” خیره میمانیم. در میان دقایقی از فیلم که تماما پر استرس ، پر درد و عجیب میگذرد.

در شخصیت “زن” ، رفتار های غیر معمول سادومازوخیستی در تمام طول فیلم مشاهده میشود. از عطش جنسی او گرفته تا اشتباه پوشاندن کفش ها برای فرزندشان (که در نما های سیاه و سفید ابتدایی فیلم ، میبینیم که کفش ها برعکس زیرتخت جفت شده اند و بعد ها پی میبریم که مادر اشتباه کفش ها را پای بچه میکرده است) و انفجار شخصیتی که در پایان فیلم به اخته کردن “مرد” و زخمی کردن پای او و بریدن آلت جنسی خود حاصل میشود. اما نکته ی موجود آن است که “زن” پس از هر کنش غیر معمول ، به حالتی در می آید که گویا خود از آنچه کرده بی خبر است. از او انرژی قابل توجهی گرفته میشود ، به نفس نفس می افتد و نگاهی پر از ترس به اطراف خود دارد تا کشف کند که چه کرده و پشیمانی خود را ابراز میکند. گویی در بازه های مختلف زمانی ، “زن” توسط نیرویی غیر انسانی تسخیر و کنترل میشود. آیا این استعاره ای است از همان نیروی شیطانی که حوا را دچار دردسر کرد؟ یا همان عقیده ای که فون تریه اذعان میدارد : زن ها دارای یک شخصیت شیطانی هستند که در مرد ها دیده نمیشود. آیا این شخصیت شیطانی ، مجاز از عواطف و احساسات بیش از حد در مقابل تعقل و منطق گرایی مردانه است که در فیلم به وفور دیده میشود؟ تمام این سوالات ، بخش مهمی از فیلم است که شما را با تیتراژ مخوفی که “ژرژ فردریش هندل” زمینه اش را نواخته است ، تنها میگذارد…

این مطلب را هم بخوانید:   تحلیلی بر مسخ کافکا

اما از تفاسیر و تحلیل ها که بگذریم ، باید در ستایش از فرم (بخوانید تکنیک به کار گرفته شده) اثر ، به جای قلم یا زبان ، تنها چشم ها را در اختیار فیلم قرار داد. یکی از نقاط قوت سینمای لارس فون تریه ، پشت کردن و حتی دهن کجی او نسبت به ژانر است. هیچ فیلمی از فون تریه در هیچ ژانری نمیگنجد. جنایی ، علمی تخیلی ، فانتزی ، اکشن ، ملودرام ، عاشقانه ، فیلم های او در هیچ کدام از این ها نمیگنجد و جالب اینکه تمام این ها در فیلم های او می گنجند. حال تصور کنید که دجال/ضدمسیح ، فیلمی است هم ترسناک ، هم ملودرام ، هم سوررئال و هم حتی تاریخی و مذهبی ، که در شکلی ناتورالیستی پیاده شده و شاید این مهمترین بهانه ی فون تریه برای تقدیم فیلمش به آندری تارکوفسکی فقید باشد. جنگلی که حدود هفتاد درصد از فیلم در آنجا ساخته شده ، در بخشی از شهر کلن در آلمان به نام Rhein-Sieg-Kreis میباشد که طبیعتی بکر در اختیار لارس فون تریه گذاشته است تا بتواند فیلمی ناتورالیستی را در قالب دوربین روی دستی که هرگز در چنین فضایی  پیش از این ندیده بودیم ، به انحصار خود در آورد.

گاهی پرسه های ویلیام دفو در علفزار های سبزرنگ و بارانِ غافلگیر کننده ی فضا ، یاد آور نماهایی از سولاریسِ تارکوفسکی است ، زمانی که دوناتاس بانیونیس در نقش کریس کلوین ، در چمنزاری مقابل خانه ی پدری خود ، به سفر به فضا فکر میکرد. باران میبارید ، باد بین سبزه های بلند و درختان سرک میکشید و دفو/بانیونیس ، در اندیشه های خود غرق بود.

به طور کلی ، متاسفانه یا خوشبختانه ، از اکثریت مخاطبین حال حاضر سینما توقع آن نمیرود که دجال را دوست داشته باشند یا درکش کنند. اما مسئله ی اذیت کننده آن است که فون تریه نسبت به باقی فیلمساز های هنری (؟!) از جامعه ی آماری بیشتری برخودرار است و قاعدتا در مقابل تمام کنش ها و آثار رادیکال وی ، فیدبک های بعضا ناراحت کننده ای به گوش میرسد. اما مهم آن است که فون تریه ، آلوده به مخاطب مداری نشود و همچنان همان فیلمساز خوش ذوق و جنجال برانگیزی باشد که با اولین آثارش همه را حیرت زده کرد و با آخرین آثارش ، همچنان در فستیوال ها و جشنواره ها تمام توجهات را به خود جلب میکند. به امید تولید فیلم هایی که گاهی باعث آزار و اذیت خیل عظیمی از ما بشوند تا همچنان به کند و کاو در وجود خویش ، پی رگه های “آزار پسندی/مازوخیستی” خود بپردازیم و از دل آنها ، علاوه بر لذت عاطفی و زیبایی شناختی ، به عمق قابل توجهی از معنای زندگی و مسائل پیرامونش دست یابیم.

نویسنده: ایمان رضایی

نظرتان را با ما در میان بگذارید