نقد فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین (به سفیدی برف، به سیاهی بخت)

MV5BZWYzNjA4MGQtYTMwMy00ZjkwLTkwZDgtNzJhMjgyYmIyMDY3XkEyXkFqcGdeQXVyNjkxOTM4ODY@. V1  - نقد فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین (به سفیدی برف، به سیاهی بخت)

چند کیلو خرما برای مراسم تدفین یا بهتر بگویم چند کیلو واقعیت برای تدفین رویا، روایتی است از عشق و مرگ، مرثیه ای برای چند رویا و شکوه ایی است بر رنج انسان . اگر که بگویم سالور با این فیلم به زبان سینمایی فرم شخصی خودش را به بلوغ رسانده پر بیراه نگفته ام، کارگردانی به سادگی کیارستمی در تصویر و حتی انتزاعی تر و بدبینانه تر از او ،  به پیچیدگی مهرجویی در مضمون و اندیشه، سرشار از خلاقیت های بصری و  ریزه کاری های متعدد در تصویر و   نماد پردازی،  لبریز از سکانس های چشم نواز با فیلمبرداری های غیر متعارف و دیالوگ های مسلسل وار و به یاد ماندنی  با بازی زیبا و چشم نواز محسن تنابنده و محسن نامجو  . چند کیلو خرما سرشار از لحظات طنز و دراماتیک است، سکانس هایی که جدیت اغراق شده در آنها گاه به قهقهه می اندازدت و گاه همین جدیت و سیاهی موجود در طنز که به تلخی میزند، گلویت را دو دستی میگرد و به بغض می فشاردش، مرز این دو حس موی نازکی است که سالور هرجایی را که مناسب یافته روی آن بند بازی می کند اما سقوط نه !

سالور در اثرش پیگیر سه شخصیت صدری ( محسن تنابنده ) عباس ( محسن نامجو) و یدی ( نادر فلاح ) است، سه رویای موازی، رویایی از دست رفته، رویای در توهم و رویایی عقیم ،  سه انتظار موازی، انتظار برف، موتور و جواب نامه  و سه عشق موازی عشق به مرده، عشقی در خیال و توهم و عشقی که نهایتا به وصال منتهی می شود ، روایت اینها در کنار هم داستان را پیش می برد .

large b46ae49b 54cd 4f20 b979 e0037a379053 - نقد فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین (به سفیدی برف، به سیاهی بخت)

صدری که سابقا پهلوان بوده است، نون بازویش از کفش رفته، امید ها و آرزوهایش تباه شده و عشقش از دست رفته . زمانی که آرزوها ، اهداف و امید های انسان از هستی وجودش میرود ناچار تحمل نکردن بار مزمن این حقیقت تحمل ناپذیررا به حمل آن ترجیح می دهد و برای خود حقیقتی کاذب به وجود می آورد، به خیالات و توهمات پناه می برد  به تریاک به مخدر و تخدیر خود، تخدیر کردن اراده و همت و هر آنچه که انسان برای  حرکت به سمت واقعیت نیاز دارد را تخدیر میکند و از بین میبرد . او برای زنده بودن، در پیگیری این توهم اصرار می ورزد، عاشق زنی مرده می شود که در کولاک گیر کرده و در ماشینش جان داده، آیا این زن مرده نمادی از گذشته ی صدری است که در دام آن افتاده و رهایش نمی کند ؟

عشق رابطه ی مستقیمی از جاده نگاه به منزل قلب است به عبارتی عشق از نگاه به قلب انسان راه می یابد و همواره انسان از این نگاه در فریاد بوده آنچنان که باباطاهر اینگونه می گوید

زدست دیده و دل هر دو فریاد

که هر چه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

 بنابراین چگونه عشق توان ظهور از چشمان بسته یک مرده دارد  ؟

پس او هویت جعلی برای خود میسازد، برای بودن ! برای ادامه دادن . خورشید مانع اصلی صدری برای ادامه دادن به این خیال است اگر خورشید را نماد و استعاره ای از نور حقیقت بدانیم، صدری از آن فراریست اگر نور حقیقت بر برف های دروغ صدری بتابد و دروغ هایش آب شود، به قول خودش رسوا میشود نه برای بقیه، بلکه برای خودش . صدری که فکر و روحش را از مرده ایی تغذیه می کند، همنشینش کسی است همجنس او، کسی که خوراک روزانه اش ( روزی اش ) را از حمل جنازه ها بدست می آورد

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند

آنقدر زیباست این بی بازگشت

کز برایش میتوان از جان گذشت

اما شخصیت دوم، یدی که در نوع دیگری از توهم و خیال زندگی می کند، اما متفاوت با صدری، خیال پردازی او حاصل از جبر و قید است جبری برگرفته از خانواده و قیدی از کار و سکونت در مکانی کاملا متضاد با ماهیت وجودی یعنی اتوبوس .اتوبوس وسیله نقلیه عمومی برای حرکت به سمت منزل است که سالور با طنزی تلخ از آن مکانی خصوصی و بی تحرک به وجود آورده .  او تا وقتی که حرکت نمی کند به پوچی خیالش پی نمی برد، تا زمانی که در قید است  آروزوهایش را به باد، قاصدک، سرنوشت و پستچی می سپارد . وقتی طناب قیدهایش را پاره می کند و حرکت می کند، می بیند که آرزوهایش بر باد رفته چون برای رسیدن به آرزوهایش قدمی برنداشته، پس یدی تا زمانی که در قید بود یا کلی تر بگویم تا زمانی که انسان در قید نقطه ای است که در آن ایستاده و حرکتی به سمت آمالش نمی کند، نه امکان رسیدن به آن را دارد و نه امکان پی بردن به پوچی آن  .

u64772s996x - نقد فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین (به سفیدی برف، به سیاهی بخت)

و اما شخصیت سوم عباس

شخصیتی است کاملا علیل همچون برادرش، اما علیل به چه معنا ؟ او برای رسیدن به اهداف و رویاهای خود از حماقت و سادگی کسی همچون یدی که (( دیوید بکام )) را (( به کام )) تصور میکند، سواستفاده می کند برای رسیدن به آمال و آرزوهای خودش . عباس با اینکه دوچرخه داره و حتی کارش رو این دوچرخه انجام میده، اما همش دنبال مرکبی است برای سوار شدن، حال این مرکب میتونه دوچرخه، موتور یا سادگی آدمی مثل یدی باشه .

در نهایت همچنانکه دروغ و سیاهی تاب ایستادگی در مقابل نور حقیقت را ندارد، صدری نیز در مقابل خورشید می ایستد و شروع به شکوه و نیاز در مقابل خداوند نموده و همنوا با آب شدن برفها از دیده اشک ببارد و گویی لطف خداوندی همراه و یار او می شود و عشق خیالی خود را یا همان حقیقت کاذب را به تابوت و نعش کش می سپارد و در تشییع جنازه ی توهم خویش قدمی در خلسه و رهایی بر میدارد

یدی نیز نهایتا علیرغم اینکه عشق خیالیش را بر باد رفته می بیند و این بار بدون نگرانی و دغدغه ی جبر و قیود با آرامشی پربار و عمیق به سوی یافتن معشوق خود قدم می گذارد

دوست دارد دوست این آشفتگی

کوشش بیهوده به از خفتگی

ایلیا صوفی

مجله رادیکال
حتما عضو کانال تلگرام و صفحه اینستاگرام سینما مدرن باشید! ما در تلگرام و اینستاگرام مطالب متفاوت تری داریم که در سایت نیست!
عشق فیلم هستی بیا کانال تلگرام ما 😍
//