دوره آموزش فیلمنامه نویسی – قسمت یازدهم

آموزش فیلمنامه نویسی

برای اینکه درک بهتری از چگونگی خلاصه سکانس حاصل کنید، خلاصه سکانس یک فیلم تلویزیونی را در زیر می آوریم.

نشان

خلاصه سکانس یک فیلم تلویزیونی

نوشته آلن آرمر

یک سال و نیم از حادثه ای که در هونولولو رخ داد می گذرد و دیو کارلینک تقریب دارد آمادگی پیدا می کند که آن تصادف را از ذهن پاک کند. او اکنون شهر متمدنی است. این کمک می کند. او قبلا اختلال حواس داشته است. این نیز کمک می کند. او عاشق دختری بسیار زیباست. این بیش از همه کمک میکند.

اکنون با بازگشت به پشت میز نقشه کشی اش در یک شرکت ساختمانی در سان فرانسيسكو، مات و مبهوت از پنجره به بیرون می نگرد – و ناگهان عضله اش از ترس چنان در هم می شود که چهره اش سیاه میشود. باور نکردنی است اما همان مرد در طول ردیف کامیون های پارک شده راه می رود و گویی شکاری را جستجو و آرام آرام تعقیب می کند. او همان مردی است که در هونولولو بود و در هزاران کابوس دوران کودکی اش که اکنون فراموش شده بود، حضور داشت!

از کجا می توان فهمید که شخصی زندگی آدم را تهدید می کند؟ این آیا غریزهای است حیوانی و آگاهی درونی خاصی که طبیعت برای محافظت از خود در آدمی نهاده است؟ دیو کارلین نمی داند. اما با اطمینان خطاناپذیری میداند که این بیگانه بلندقد و به نحوی گروتسکی خوش تیپ دشمن وی است. دشمنی در سطحی آسمانی از زندگی و مرگ.

شرکت را طی می کند، از پلکان پایین می رود، وارد راهرو می شود. در را محکم باز میکند و وارد حیاط می شود و درست در زمانی مرد را می بیند که از میان در شرکت خارج و ناپدید میشود. دیو سر در پی او می نهد، با آگاهی از اینکه باید او را متوقف سازد و دریابد اینها همه چه معنی میدهد. چرا مورد تعقیب وی است؟ نتیجه دیگری غیر از این نمی شود گرفت. نخست، برخورد در هونولولو. اکنون این جا، یک دنیا فاصله – سروکله مرد دوباره پیدا شده و به وضوح در پی اوست. مردی که هرگز ندیده است به جز در درونی ترین گوشه ذهنش. .

دیو به طرف در می رود و به انتهای خیابان می نگرد. آن مرد دارد سوار یک کشتی سفید می شود. از ساحل دور میشود و در آمد و شد غروب دیروقت ناپدید می گردد.

به این ترتیب یک رشته حوادث عجیب و غریب شروع می شود که در طی آن دیو کارلین دنیای کابوس وار گذشته خویش را کشف میکند.

بخشی از این دنیا را برای جیل آترتون یعنی دختر بیست و چهار ساله اکنون گیجی که با درک متقابلی عاشقش شده، نقل می کند. سه سال پیش دیو در ویتنام  زخمی شده بود. ارتش او را به بیمارستانی در هونولولو فرستاده است. زخم های ده به تدریج التيام یافته است.

یک روز بعدازظهر او به استراحتگاه اصلی می رود تا آبجو بنوشد – و عقلش را از دست میدهد. دلیل: با مرد بلند قد و به نحوی گروتسک خوش تیپی برخورد می کند که در واقع هیچگاه او را ندیده، اما چهره اش تمام دوران کودکی دیو را اشغال کرده بوده است؛ چهره ای که مدام او را از خواب بیدار می کرده و او را هق هق کنان به رختخواب پدر و مادرش می فرستاده تا راحت تر بخوابد.

در آن استراحتگاه هونولولو، ذهن درگیر جنگ دیو کارلین با خشمی ناگهانی منفجر میشود. دیو با این اعتقاد که این مرد (به هر دلیلی) می خواسته او را بکشد، کاردی را از پیشخوان بر می دارد و خود را روی غریبه پرتاب می کند و زخمی بر او می زند. بالاخره پلیس نظامی دیو را در حالی که پریشان احوال بوده و با فریاد تهدید میکرده است، از مهلکه در می برد.

دکترهای ارتش این حادثه را به گردن فشارهای عصبی ناشی از جنگ انداخته و دیو را به ایالات متحده بر می گردانند، در آن جا معاف از خدمت می شود، سپس، تحت درمان روانی قرار می گیرد، اما دکتر نمی تواند علت زنجیره عجیب حوادثی را که رخ می داده، تشخیص دهد.

حالا، امروز به طور باورناپذیری دیو آن مرد را دوباره دیده است. او برای جیل تعقیب و گریز در حیاط شرکت و فرار غریبه را با یک کشتی سفید تعریف می کند، اما متوجه واکنش ناگهانی جیل نسبت به ذکر کشتی سفید نمی شود. . امه است. صدای سم اسب بر سنگفرش خیابان در فضا می پیچد؛ اسب کالسکهای را می کشد و از کنار مرد تنهایی که در جلو یک داروخانه ایستاده می گذرد. کالسکه در مه ناپدید میشود. این مرد، ملبس به لباسی خوش دوخت متعلق به قرن نوزدهم، در نور لامپ چراغ به ساعت جیبی اش نگاه می کند. دیو کارلین است؛ واضح است که سر قرار ملاقات آمده است.

زنی از راه می رسد و من من کنان چیزی به او می گوید. مرد زن را می کشد و می برد. سپس یک کالسکه دیگر از میان مه آشکار می شود و در کنار پیاده رو می ایستد. در باز می شود و مردی لاغر و استخوانی پدیدار می گردد. مردی با چهره ای که به نحوی گروتسکی خوش تیپ به نظر می رسد. موسیقی زمینه همان تمی را می نوازد که قبلا در حیاط شرکت ساختمانی شنیده ایم: یک موسیقی ملودیک وهم آورن

آن غریبه تازیانه به دست دارد. او شلاق را بالا می برد و بی رحمانه بر کارلین فرود می آورد؛ بار دیگر و بار دیگر و بار دیگر.

ما در اتاق خواب دیو هستیم. با خشونت فریاد می زند و در جا در رختخواب می نشیند و در حالی که چهره اش خیس عرق است، چراغ را روشن میکند.

ادمیستر بیشتر شبیه هیپی هاست تا روانشناس ها؛ موهایش بلند، سبیل پرپشت روی لب برگشته و چهرهای جوان دارد. او سی و یک سال دارد، اما جوان تر به نظر می رسد. اد یکی از آن جوان های بسیار «امروزی» است. در زمینه متافیزیک، روانشناسی بالینی، شیمی درمانی و هر اطلاعات جدید دیگری که ممکن است رخ دهد تا مبانی روانشناسی را سست کند، استاد است.

در این لحظه، او مجذوب چیزی شده است که دیو کارلین به او گفته است. طی دوره های روان درمانی رابطه بین دکتر و بیمار تکامل یافته و دوست شده اند. بنابراین، مجذوبیت اد با رابطه زیرکانهای ترکیب شده است.

دیو کارلین برای دکتر یک فنجان قهوه می ریزد و ایده مورد توجهی را روی او امتحان میکند. طی سال گذشته، إد آثار دکتر یان استیونسن – استاد دانشگاه ویرجینیا – و همچنین کتاب های دکتر الکساندر کانن را خوانده است. آنها و عده ای دیگر از روانشناسان در زمینه خاصی از روانشناسی که برخی از روشنفکران به تمسخر تناسخ مینامند، تحقیق کرده اند.

دیو مقداری از قهوه اش را می ریزد. اما إد با تبسم ادامه می دهد، در حالی که ناباوری دوستش را می فهمد. یک کتاب از قفسه کتاب بر می دارد و در حالی که ورق می زند، به دیو می گوید که دکتر کانن از ته دانشگاه اروپایی دکترای افتخاری دارد و به وسیله ملکه به مقام شواليه رسیده است و سپس مطالب زیر را می خواند:

نظریه تناسخ سالها برای من چون کابوس بود و تمام سعی ام را کردم تا عدم صحت آن را ثابت کنم و حتی با موضوع خواب هایم جروبحث کردم؛ با این نیت که آنها دارند بی معنی حرف می زنند و با این وجود باگذشت سال ها، یک موضوع همان داستان را علیرغم اعتقادات آگاهانه و مغایر و مختلف به من میگفت. اکنون پس از بررسی بیش از یک هزار مورد، باید

بپذیرم که چیزی به عنوان تناسخ وجود دارد؟ دیو کارلين خسته سر به تأیید تکان می دهد. او مزخرفاتی از این دست را خوانده که آدم در یک زندگی سگ است و در زندگی دیگر میمون روانشناس سرش را به چپ و راست تکان می دهد. این چیزی نیست که او دارد درباره اش حرف می زند. او در حال صحبت درباره شخصی است که در وجود بشر دیگری مجددا متولد می شود. تعداد زیادی از همکاران متفکر معتقدند که چنین اتفاقی می تواند رخ دهد.

مثل؟

مثل پلاتو، فیثاغورث، ویرژیل ، اوید، شوپن هاورد، امرسون؟ والت ویتمن ، کارلایل، توماس ادیسون، لوتر بوربنک و …

دیو که تحت تأثیر قرار گرفته آرام سوت می زند. اد از قفسه کتاب دیگری بر می دارد و شعری از یک شاعر برجسته انگلیسی به نام جان میسن فیلد می خواند:

آگاهم که هرگاه آدمی بمیرد

روحش بار دیگر به زمین باز می گردد؛

روحی آراسته در تن دیگری به هیئت مبدل،

و دیگر مادری متولدش میکند.

به عضلاتی ستبر تر و عقلی روشن تر

روح قدیم بار دیگر راه را در پیش می گیرد.

اد معتقد است که دیو قبلا زنده بوده است و بر این باور است که رابطه دشمنی دیو با این مرد از وجود قبلی اوست. او اعتقاد دارد که رؤیاهای دیو تأکید و دلیلی بر این مدعاست. او دوست گیج و منگش را قانع می کند که بگذارد در حالت هیپنوتیزم روی او آزمایشی انجام دهد.

دکتر روانشناس دیو را تحت عمل هیپنوتیزم قرار میدهد. سپس آرام آرام او را به گذشته به دوره نوجوانی و سپس به دوران کودکی باز می گرداند. میستر ضمیر ناخودآگاه او را هدایت میکند تا سال ها به عقب بازگردد، برگردد به زمان قبل از تولدش و آن را به یاد آورد. سپس از او می خواهد که هر آنچه را می بیند توضیح دهد.

دکتر روانشناس منتظر میشود، اما دیو ساکت است. چهره اش گویی از درد درهم میشود. میستر دستوراتش را تکرار میکند و بار دیگر تکرارشان می کند. سپس کلماتی آهسته، با زحمت و به زبان آلمانی به گوش می رسد. دانش زبان آلمانی میستر ناقص است اما می تواند دست و پا شکسته با بیمار هیپنوتیزم شده اش مکالمه کند و از او سؤال بپرسد.

جواب ها از ضبط صوتی که نوارش را میستر ضبط کرده، به زبان آلمانی به گوش می رسد. مدتی گذشته است. دکتر، دیو را از حالت هیپنوتیزم در آورده و هر دو در حال گوش کردن به مکالمه اند. دیو که اصلا زبان آلمانی بلد نیست، نمی تواند باور کند که این صدای خود اوست. میستر برایش ترجمه میکند.

– قرن هیجدهم است. مکان میونخن (مونیخ) در آلمان. گوینده مردی است به نام کارل شوئن دینست و مأیوس و غمگین است. زنش از او می پرسد چه شده و مرد به زنش نمی گوید و با غم و اندوه از خانه بیرون می زند.

اکنون میستر ما را به دوره زندگی شوئن دینست میبرد. مرد آلمانی و در یک بازار است. مرد دیگری به او می رسد. مرد بیگانه که ظاهرا شیطان صفت می نماید، به زخم کوچک روی مچ دست شوئن دینست خیره میشود. این زخم مثل یک ماه نیمه تمام است. بیگانه نیشخند می زند و به تمسخر چیزی میگوید – و شوئن دینست خود را روی او می اندازد و با مشت او را می زند. یک چکش چوبی بر می دارد.

«نه! دست نگه دار!» و دیوکارلین فریاد جگرخراشی سر می دهد. میست ضبط صوت را خاموش می کند و با زیرکی دوستش را زیر نظر میگیرد. اما دیو خیره به مچ دست خویش مانده است – خیره به نشان تولدش که به یک ماه نیمه تمام می ماند.

جیل آترتون در آپارتمانش به دیوالتماس می کند که او را از سانفرانسیسکو ببرد. جیل برای او نگران است، برای خودش نگران است و می ترسد که «بیگانه اسرارآمیز نقشه آنها را برای آینده مشترک نقش برآب کند.

دیو می خواهد همین جا بماند. او باید جواب را پیدا کند. دیو درباره جلساتی که با میستر داشته و اینکه آنها چقدر مهم هستند برایش حرف می زند. آزمایش بازگشت به گذشته را اندکی هیجان زده توضیح می دهد و مفهوم تناسخ را دست و پا شکسته شرح می دهد.

جیل نشانه های ترس را در چشمان دیو می بیند و او را در آغوش میکشد. او را متهم می کند که انسانی ابتدایی، رؤیایی و عارف شده است. جیل او را می پرستد، دوست دارد که به هرچه که او معتقد است اعتقاد داشته باشد؛ اما نمی تواند. جیل بیش از حد واقع گراست. چرا او نمی تواند چرت و پرت های میستر را فراموش کند و همین الان با او از اینجا برود؟ روزی آنها درباره زندگی در اروپا صحبت کرده اند. چرا همین الان نمی توانند بروند؟ چرا؟ همین امروز؟

دیواندکی تحت تأثیر حرف های وی مأیوس می شود. او را می بوسد و می گوید که در این باره فکر خواهد کرد.

راننده کشتی سفید دور شدن دیو را تماشا می کند. بعد، از ماشینش پیاده می شود و به آپارتمان جیل می رود.

جیل با شنیدن صدای در، خیال می کند که دیو برگشته است و احتمالا چیزی را فراموش کرده است. وقتی در را باز میکند خنده بر چهره اش می ماسد.

مرد – بیل – سیلی محکمی به او می زند و روی کاناپه پرتش میکند. خشم در چهره اش آشکار است. او به یک فاحشه می ماند. هر بار که مرد کشور را ترک با مرد دیگری به میان جنگل می رود.

جیل با ناامیدی سرش را تکان می دهد که تقصیر او نیست. این مرد، دیوکارلین، او را واداشته است که با او بیاید. او دیوانه است. ازش میترسد، به خاطر جانش از او می ترسد؟

از روی کاناپه بلند می شود و به طرف بیل می رود. دست دور گردن بیل می اندازد و از او تقاضای بخشش می کند. او بیل را دوست دارد. فقط بیل. گردن بیل را می بوسد. بدون او بدبخت و بیچاره است.

بیل به او خیره می شود. او با ناباوری چیزی نمیگوید. جیل به صورت بیل دست میکشد. «نوشیدنی می خواهی، عزیزم؟»

یک لحظه طولانی و سپس بیل آرام سر به تأیید تکان می دهد. تمام آرزوهایش به سراغش می آید؛ بله، نوشیدنی می خواهد.

در دفتر میستر، دیو و روانشناس به آخرین نوار آزمایش بازگشت به گذشته گوش میکنند. صدای دیو در قالب یک سرباز رومی قرن پنجم میلادی در قسطنطنیه، در خدمت امپراطور يوستونیان، حرف می زند. پنجمین کنگره جهانی برقرار است و این سرباز (دیو) در میان اعضای کنگره مراقب دشمنی قدیمی است که اخیرا با او جنگیده است و به هلاکتش رسانده است.

میستر ضبط صوت را خاموش می کند و آخرین جرعه قهوه اش را می نوشد. نظریه ای برای دوستش مطرح می کند، درست و غلطش را نمی داند. هیچ شکی در ذهن میستر نیست که روح دیو چندین بار در طی قرنها ظاهر شده است – در جسم های مختلف و در کشورهای متفاوت. دکتر روانشناس معتقد است که دیو در هر کدام از این تناسخها، الگوی از پیش مقدر شده ای را زندگی کرده است. او و یک شخص خاص دیگر، مثل بازیگرانی که در صحنه با دقت مسیر معین شده نویسنده را دنبال می کنند، سرسختانه در پی هم بوده اند و با همان سرنوشت مقدر، یکدیگر را پیدا کرده اند. هر بار که روبه رو شده اند، دیو قاتل از آب در آمده است.

اما چرا؟ تقریبا مثل عذاب ابدی می ماند؟

میستر شانه بالا می اندازد. ظاهرة مفهومی که دارد را دوست ندارد. از جابر میخیزد و قدم می زند. مثل این است که بگوییم اراده آدمی بی معنی است. «مگر اینکه شخصی – یعنی تو – این زنجیره را بشکند، با دشمنش دوست شود با جنگیدن امتناع کند.»

دیو سرش را تکان می دهد و بعد نیشخند می زند. او هیچ چیز این اعتقاد را باور نمیکند. کل این مفهوم غیرممکن است. اما هرچه باداباد؛ اگر چنین زنجیره ای وجود داشته باشد، قصدش این است که آن را بشکند؟

جیل در حالی که می لرزد با حالتی شوک آور به آپارتمان دیو می آید. او می داند که غریبه دیو کیست. همین الان از پیش او می آید. نامش بیل است. شوهر قبلی اوست؛ یک مرد حسود روانی که میخواهد دیو را به هلاکت برساند و جای کبود سیلی را که به او زده، نشانش میدهد.

دیو گیج میشود که اگر بیل دیگر شوهر وی نیست، چرا چنین علاقه مایملکی را نسبت به وی از خود نشان میدهد.

بسیار خب، دیو ممکن است به خوبی حقیقت را بداند. جیل نفس راحتی میکشد. او هنوز زن بیل است. او چندین بار سعی کرده که از او طلاق بگیرد، یا از او فرار کند. اما آن مرد یک هیولاست و شدیدا احساس مالکیت میکند. جیل از دست او فرار کرده و همیشه خدا بیل او را پیدا کرده است.

جیل او را تنگ در آغوش میگیرد و اکنون چشمانش از اشک تر شده است. جیل می ترسد. بعضا برای خودش – اما بیشتر به خاطر دیو. او عاشق دیو است. دیو جان اوست. او نمی تواند با احتمال از دست دادن وی مواجه شود.

دیو به او خیره می شود و عمیقا درگیر احساسات وی می شود، ولی هنوز آشکارا از قولی که به میستر داده آگاه است. آیا جیل مطمئن است که بیل می خواهد دیورا بکشد؟

جیل به تأیید سر تکان میدهد. او شاهد بود که قبلا این اتفاق رخ داده است. آیا جیل با مرد دیگری هم فرار کرده است؟

جیل به علامت نفی سر تکان می دهد و از این اتهام تکان می خورد. نه، نه، بل فقط خیال می کرد که او فرار کرده است. او نزدیک بود که یک مرد بی گناه با خدا را شکر که پلیس مانع شد. اما این بار، این بار او وادارش کرده که به عشقش به دیو اعتراف کند. این بار بدون شک کار را تمام خواهد کرد.

جیل یک طپانچه دسته سفید کوچک از جیب در می آورد و در دست دیو قرار می دهد و او را مجبور می کند که بگیرد و او را تشویق می کند که اگر بیل جانش را به خطر انداخت از آن استفاده کند.

دیو آن را بر می گرداند. او قصد ندارد اسلحه ای علیه هیچکس به کار ببرد. سپس یک فکر آنی به ذهنش خطور می کند. اگر او بیل را بکشد، برای جیل راحت تر است، مگر نه؟ از قید زندگی زناشویی ناخواستهای رها می شود و می تواند دوباره ازدواج کند.

سپس، فورا پشیمان می شود و به سوی جیل می رود و او را در آغوش می گیرد، در حالی که از اتهامی که به او زده شرمنده است. او درست همان چیزی را می خواهد که جیل می خواهد. او دلش می خواهد که هر دوی آنها از این یوغ نجات یابند و زندگی مشترک جدیدی را آغاز کنند.

او باید به ساختمان های نیمه تمام سری بزند و نقشه های کالک را تحویل دهد. بعدش او را برای صرف شام می بیند، باشد؟

جیل سر تکان می دهد و او را تنگ در آغوش می فشارد. جیل طپانچه دسته سفید را آرام در جیب وی می لغزاند.

بیل در حال جواب گفتن به تلفن است. صدایی به او می گوید: «به ساختمانهای نیمه تمام می رود…»

بیل گوشی را می گذارد؛ بدون اینکه به خون زحمت دهد، از جیل تشکر کند. کت می پوشد و از اتاق خارج می شود.

گرگ و میش غروب. کارگران کاسکت به سر دست از کار کشیده اند و از اسکلت های فلزی پایین می خزند و برای نوشیدن آبجو رو به سوی آنسلمو دارند.

دیو کارلین در طبقه دوم ساختمان ایستاده است. به بناها نگاه می کند و روی نقشه کالک چیزی یادداشت می کند. آسانسور اسکلت فلزی را به پایین راه می اندازد و از آن خارج می شود. دیو سیگاری آتش می زند و اطراف را می پاید و نگاهی به منظره شهر می اندازد که پنجره های ساختمانش آسمان دم غروب نارنجی رنگ را منعکس می سازد. سکوت محض حکمفرماست..

و سپس صدایی از پایین به گوش می رسد. بیل، اسلحه به دست دارد و رو به بالا نشانه رفته است.

بیل نیشخند می زند. شانس آورده است. فرصت این را دارد که از شر دیو خلاص شود، بدون آنکه متهم به حساب آید. دیو یک بیمار روانی است (مدارک ارتش این را ثابت می کند) که همسر بیل را وادار به فرار کرده است. جیل شهادت خواهد داد.

دیو با دلیلی نه چندان محکم توضیح می دهد که جیل خودش با اختیار نزد او آمده است. او به هیچ وجه از ازدواج آنها خبر نداشته است. اما بیل بی آنکه بشنود یا اهمیت دهد، نزدیک تر می آید.

ناگهان دست دیو متوجه طپانچه دسته سفید در جیب می شود. شروع به بیرون کشیدن آن می کند – بعد مکث میکند. به دقت برای بیل توضیح میدهد که اسلحه دارد، ولی نمیخواهد از آن استفاده کند. دلایلی هم برای خود دارد؛ از اسلحه استفاده نمی کند! بیل فحشی نثارش می کند و به سوی وی شلیک می کند. دیو به سرعت خود را پشت تیر آهن میکشد و طپانچه را از جیب در می آورد. بعد، با اندکی تلاش، خود را مجبور می کند که طپانچه را سر جایش بگذارد.

بیل دوباره به سوی دیو شلیک می کند و پهلویش را زخمی میکند. دیو از درد چهره درهم میکشد و سپس با دستپاچگی عقب می کشد و از بیل دور می شود. از نردبان بالا می رود و خود را به طبقه دوم می رساند و در میان تکه فلزات بدرد نخور قراضه خود را از نظر پنهان می کند، به این معنی که آدم نخواهد کشت.

بیل با سنگدلی و مصرانه او را دنبال می کند، خود را به طبقه سوم میکشاند و بار دیگر اسلحه اش را به سوی دیو نشانه می رود.

دیو که اکنون ترسیده و به این نتیجه رسیده است که بیل بدون تردید او را خواهد کشت، بار دیگر طپانچه را از جیب در می آورد و نشانه می رود به سوی بیل و با دستی لرزان شروع به کشیدن ماشه میکند و بعد ناگهان طپانچه را پرتاب می کند. طپانچه روی طبقه دوم جای می گیرد. «بیل بسه دیگه، کشتن بسه دیگه!»

بیل طپانچه را بر می دارد و چند لحظه به آن خیره می ماند، آن را می شناسد سعی میکند معنی این را دریابد که طپانچه زنش در دست دیو چه می کند ناگهان و با عصبانیت آن را به طرفش می اندازد و از نتیجه ای که گرفته خوری نمی آید.

بیل بار دیگر اسلحه اش را نشانه می رود. دیو خود را پشت آهن قراضه ها می کشد تا از خود حفاظت کند. بیل از روی تیر آهن حرکت می کند و خود را در موقعیتی درست زیر پای دیو قرار می دهد، تا برای اولین بار مسیر بی مانعی را در دیدن دیو بیابد. عبوسانه میخندد و بار دیگر نشانه می رود. دیو در آخرین حرکت از روی نا امیدی به آهن پاره ها تنه می زند – و فلزات با سر و صدای زیاد به طبقه دوم فرو میریزد و روی سر بیل خراب می شود و او را از جای متزلزلش به پایین کف زمین پرت می کند. او بی حرکت می ماند.

دیو کارلین به جسدی که سه طبقه پایین تر افتاده است می نگرد، در حالی که چهره اش بیانگر شوک ناگهانی و شناخت وضعیتش است. چشمش را می بندد و با دستش جای زخم گلوله را می فشارد. دهانش از درد باز می شود.

جیل خود را مجذوب اد میستر می یابد. او در واقع اعتقادی به هیچ یک از آن چرت و پرت ها درباره نسل های قاتل پایان ناپذیر ندارد، اما تراژدی ساختمان های نیمه تمام او را کنجکاو کرده است.

اد از پنجره به منظره سان فرانسیسکو می نگرد. تئوری خود را با صدایی یکنواخت و قدری تلخ بازگو می کند. او به این فکر است که سابقه قتل و کشت و کشتار به احتمال بسیار زیاد به کتاب آسمانی انجیل برسد. در واقع، به عهد عتیق می رسد.

جیل دیرباور است. به اد یادآور می شود که آیا درباره نشانه تولد روی مچ دست دیو چیزی به دیو گفته است. ماه نیمه تمام

اد سر به تأیید تکان می دهد. از یک زاویه خاص شبیه ماه نیمه تمام است. از زاویهای دیگر، ماه نیمه تمام شبیه حرف C است.

اد قدم به دفترش میگذارد، در را می بندد و جیل را تنها می گذارد.

منتظر قسمت بعدی مجموعه مقالات آموزش فیلمنامه نویسی باشید!

نظرتان را با ما در میان بگذارید



کانال تلگرامی ما رو از دست ندید!